تبليغاتX
هر روز یه فکر جدید
کانون فیلم و عکس دانشگاه در یک اقدام بی سابقه و خارج از حد تصور(!!!)  اقدام به فروش بلیط سینماهای شهر کرد. قرار شد هر هفته بلیط نیم بهای یک فیلم به فروش برسه.
همه با شور و هیجان ، دختر و پسر ، از دانشکده های مختلف شرکت کردیم تا این فرصت رو غنیمت بدونیم و یک تفریح سالم و دسته جمعی داشته باشیم ؛ رفتن به یک محیط فرهنگی برای تماشای فیلم سینمایی اکران شده در شهرمون. به همون شکلی که توی جشنهای داخل دانشگاه در کنار هم بودیم : صمیمانه ، شاد ، فرهنگی و دانشجویی.
تفریحی که تا قبل از اون ، خودمون توی اکیپ های غیر رسمی و کوچکتر به صورت خود جوش انجامش میدادیم. و این بار به شکل قانونی بود و خوبیشم این بود که کل سینما دربست در اختیار خودمون بود.

اما دیری نپائید که ...
مسئولین خوش فکرمون که همیشه دلسوز ما جوونا هستن ، از تاریکی و اختلاط دختر و پسر (!!!)  بدنشون عینهو بید به لرزه افتاد!!!
این شد که تصمیم گرفتن مشکل رو ریشه ای حل کنن.
واسه همینم تصمیم گرفتن کانون فیلم و عکس رو از ریشه در بیارن و منحل کنن! اما با تلاش بچه ها ، از انجام این کار منصرف شدن.
حالا ما بازم هر هفته میتونیم بریم سینما. اما ...





 

 

+ نوشته شده توسط مائده در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت 20:24 |
 

 

سخت به نظر میاد فرو بردن خشمی که داره منفجرت میکنه.
و حتی از همون لحظه ای که تصمیم میگیری دیگه خشمگین نشی ، بارها و بارها و بارها پیش میاد که صبرت تموم میشه و میخوای تلافی تموم اون فرو بردن خشم ها رو یکجا در بیاری و بترکی!
اما اگه یه کم دیگه طاقت بیاری و اراده کنی ، بعد از گذروندن اون مرحله  میرسه زمانی که این کنترل کردن خود و مسلط بودن بر خود ، دیگه باعث غرور و خوشحالیتم میشه.
حالا دیگه هر بار که عصبانی میشی و فوری خودتو آروم میکنی ، به این همه قدرت تفکر و تسلطت به خودت میبالی.
کیف میکنی که به اون سطح از رشد اجتماعی و بلوغ فکری رسیدی که در اکثر مواقع (و نه همیشه البته!) میتونی قوی و آروم باشی.

+ نوشته شده توسط مائده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 21:27 |
وقتی گوشی قدیمی و داغون هوار سال پیش بابا دست آدم باشه  تموم سوژه های جالبی که میشه راجع بهشون مطلب نوشت هدر میرن.

گاهی هم پست رو بدون تصویر باید گذاشت تا لااقل حرفا زده شن.

 

نوکیا 3310 اصل فنلانده. خیلیم بی نظیر و مقاومه. دلتونم بخواد!

...اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟!

+ نوشته شده توسط مائده در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت 1:49 |

- سال اول موقع امتحانات آزمایشگاه کل بچه هامون (دختر و پسر) رفتیم توی آزمایشگاه واسه تمرین و رفع اشکال. سرگرم مباحثه ی علمی بودیم که سر و کله ی جناب استادمون که دست برقضا رزمنده و سهمیه دار و در یک کلام حزب اللهی بودن پیدا شد و توپیدن به آقایون بینوا! که چرا قاطی خانوما وارد این مکان علمی شدین؟!! اسلام در خطره! چرا همه چیزو به مسخره گرفتین؟!

از اون بخت برگشته ها اصرار که به پیر و به پیغمبر ما داشتیم فعالیت علمی میکردیم و از اون حاج آقا انکار که شما حق نداشتین به صورت مختلط از آزمایشگاه استفاده کنین!!!

خلاصه اینکه کارشون داشت بیخود و بیجهت به حراست کشیده میشد که ما رفتیم اساتید دیگه رو واسطه کردیم و گناه نابخشودنی (!!!) پسرامون مورد "عفو" قرار گرفت.

.

.

.

-هر روز و هر سال طی اتفاقات جور واجور به ما یادآوری میشد که از جنس مذکر باید بر حذر باشیم و ما هم چقدر به این مسائل اهمیت دادیم!!!  هیچکی نتونست به مسئولین بفهمونه که اینجا با هم بودن و جمع مهمه نه دختر بودن و پسر بودن!!!

با این حال هر کاری که میشد ، توی دانشگاه در کنار هم انجام دادیم. از فعالیتهای علمی و فرهنگی گرفته تا حتی شیطنت و دودره بازی و بخور بخور و خوش گذرونی. اونقدر با اعتماد به نفس بودیم که احدی روش نمیشد بهمون تذکر بده.

.

.

.

-چند تا اردوی مختلط با هزاران زور و زحمت برگزار شد اما قانون دانشگاه ما این بود که اختلاط دختر و پسر در اردوها مجاز نیست! این چند اردو رو هم با کلی خواهش و اصرار و پارتی بازی زیرسیبیلی ردش کرده بودن.

.

.

.

-اخیراً از طرف انجمن علمیمون بعد کلی دوندگی یه اردوی علمی واسه دخترا تصویب کردیم. پسرا گفتن پس ما چی؟

با هزار زور و زحمت همه افتادن دنبال کارا که پسرا رو هم توی یه اتوبوس "جداگانه" ببریم که اختلاطی هم نباشه! اما چند تا از این دخترای آفتاب و مهتاب ندیده(!) که بعد چند سال درس خوندن هنوز فرهنگ همزیستی با جنس مخالف رو درک نکردن ، شروع کردن به جیغ جیغ که اگه پسرا بیان ما نمیاییم و اونقدر اعتراض کردن که اردوی پسرا که کلی واسه درست شدنش سگ دو زده بودیم و نامه از اینور و اونور گرفته بودیم لغو شد!

.

.

.

-چند تا جشن شاد و باحال توی اردیبهشت ماه توی دانشگاه برگزار شدن که قلب مسئولینمون رو جریحه دار کردن!!! و طی چندین و چند تذکر به بچه ها اعلام شده که دیگه اجازه ی برگزاری چنین جشنهایی رو نخواهند داشت. (مثل جشن روز دانشجو که هر سال بچه ها به شکل بی نظیری اجراش میکردن و امسال خود دانشگاه جشن رو به عهده گرفت و یه سری سرود و اراجیف امل بازی به نفع ن . ظ . ا . م به خوردمون دادن و والسلام.)

جالب اینجاست که توی تذکرشون عنوان کردن که دیگه اجازه ی برگزاری جشنهای مختلط رو به هیچ گروهی نخواهند داد!!!

 

لابد دو روز دیگه هم میان سرویسامونو جدا میکنن و دو روز بعدترش هم وسط کلاس پرده میکشن.

چند روز بعدشم واسه پسرا چشم بند میذارن و دخترا رو هم چادر اجباری میکنن. بازم چون صدای دخترا "محرک" خواهد بود یکی یه سیخ هم توی گوش آقایون فرو میکنن!

.

.

.

-هفته ی پیش یه تریبون آزاد توسط بچه های انجمن اسلامی مستقل قرار بوده برگزار بشه تحت عنوان "تریبون آزاد با موضوع نقد و.ل.ا.ی.ت  ف.ق.ی.ه" که اول مجوزشو بهشون میدن و درست یک روز مونده به برنامه، مسئولین گرامیمون یهو به صرافت میفتن که خطریه و بدون اطلاع به بچه ها ، سر خود یه جلسه ی فوری میذارن و کنسلش میکنن و با مدعوین هم تماس میگیرن میگن برنامه مالیده!

من نبودم اما میگن توی دانشکده فنی شلوغ شده بوده و کار به رئیس دانشگاه و ... هم کشیده شده.

 

 

خلاصه اینکه آزادی های رنگارنگی توی این دانشگاه دولتی ما وجود داره و دانشجویانمون هم کاملا به حقوقشون آگاهن و  زر و زر تحصن و اعتصاب و ...

دانشجوئیم دیگه!

آینده سازای ایران بزرگ و عزیز.

با بله قربان گفتن و خفقان توی محیطهای ایزوله و غیرمختلط(!!!) میخواییم آینده ی ایران اسلامیمونو بسازیم!

 

 

 

باز حرص خوردی؟!؟!؟!

یکی نیست بگه به تو چه؟!

برو سر درسات که این ترم آخری هم به خیر بگذره شرتو کم کنی و مسئولین دانشگاه نفسشونو با خیال راحت تری بکشن!

+ نوشته شده توسط مائده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:0 |
از دنیای کامپیوتر خیلی سر در نمیارم  اما بعد از چندین روز ور رفتن و تست کردن انواع و اقسام احتمالات  ٬ امشب یعنی همین الان متوجه شدم واسه فرستادن میل هام و همینطور گذاشتن پست جدید توی وبلاگم باید از "آنتی پروکسی" استفاده کنم!!!

حال چراشو نیدونم!؟!؟

هر کی میدونه دستا بالا

 

پس با این اوصاف دیگه باید مشکل آپلود کردن عکسام هم حل بشه

+ نوشته شده توسط مائده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:27 |

دخترۀ لوس و ضعیف!!!
یه کم به خودت بیا!
بس کن این زانوی غم بغل کردن رو!
و بس کن دلسوزی واسه دیگران رو!

ترم آخری؟
حجم درسات زیادن؟
سرت شلوغه؟
فعالیتهای دانشگاهیت سر به فلک کشیدن؟
و دلمشغولی های رنگارنگ داری؟
.
.
.
به من هیچ ربطی نداره!
یاد بگیر آدم باش!
با آویزونی به هیچ جا نمیرسی و روزگار بهت لبخندی نداره بزنه.
روزگار الکی به کسی باج نمیده!
میخوای خوش باشی ، موفق و خوشبخت باشی ، مردونه بایست و بجنگ.
بجنگ با موانع و مشکلات و سختیها ؛ و تلاش کن واسه قاپیدن موفقیتها و شادیها و خوشبختیها.

نه هیچکی رو با حرفها و رفتارت خورد کن ، و نه اجازه بده کسی تحقیرت کنه(حتی اگه واست خیلیم عزیزه) !
زندگی نه با التماس و عجز و لابه جذابیت داره و نه با ترحم و دلسوزی واسه یکی دیگه!

همه چیزو رها کن و پروازشون بده به آسمون.
یه خدایی اون بالا ، توی آسمونا هست که بهتر از ماها میبینه و میدونه چی درسته.
فقط کافیه بهش اعتماد کنی و بذاری هر چیزیو که صلاح میدونه یه روزی ، یه جایی ، یه جوری  خودش بفرسته سراغت...
چشماتو باز کن تا دستای مهربون خدا رو که واسه گرفتن دستای تو ، از آسمون به سمتت دراز میشن هر لحظه و هر آن ، به موقع ببینی.
... و بلند شی و محکم و مصمم راهتو پیش بری.

                                                                                                           یا علی

+ نوشته شده توسط مائده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:35 |
بسوزه پدر پرکاری و وقت کم آوردن!!!

...

هم واسه چارشنبه سوری، هم نوروز باستانی، و هم سفرنامه ی نوروزی کلی حرف داشتم.

اونم چه حرفای توپی!

اما حالا از اون روزا خیلی گذشته! ولی خدا رو چه دیدی شایدم اومدم خاطراتمو مرور کردم با تاخیر(البته اول کلی ایمیل جواب نداده و درس نخونده هست که در اولویت قرار دارن)

به هر حال چیزی که الان خیلی مهمه اینه که تولدم مبارک .

امروز یه عالمه از دوستان و اقوام و آشنایان با اس ام اس (البته پیامک!!!) و تماسهای چشمگیر تلفنی و تبریکات حضوری و کادو و ... کلی خوشحالم کردن.

دلم میخواست یه نفر دیگه هم امروز...

به هر حال یادش با ماست و خودش از ما دور. هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

+ نوشته شده توسط مائده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 23:38 |

***بیشتر از یک ماهه که مجبور شدم این پست رو بنا به دلایلی هیدن کنم اما دیگه بسه! دوستان خوبم هر کی سختشه چشماشو ببنده چون من هرگز نوشته هامو پاک نمیکنم. همینه که هست!!!***

من یه عروسکم ؛ و تو یه کودک لجباز و سرسخت!
من یه عروسک بینوام که بی هیچ اختیاری از خودم ، تو رو از پشت ویترین جذب خودم کردم.
تو یه کودک بی منطق و خودخواهی که اونقدر گریه زاری و هوار هوار میکنی تا همه به ناچار تسلیم خواسته هات بشن.
من اما یه عروسک بیچاره که مجبورم تسلیم خواسته ی تو باشم و مال تو بشم!

یه عروسک هر قدر هم که غمگین و ناراضی باشه ، حق نداره لبخند رو از لباش برداره! آخه وظیفه ش لبخند زدنه  واسه اینکه اونی که خواسته ش ، باید خوشحال باشه!!
یه عروسک مجبوره اشکهاشو پشت لبخندش و پشت اون چهره ی جذاب و دوست داشتنیش قایم کنه!

.....

نیگاه کن منو!  چشماتو باز کن!!
حالا که به خاطر خودخواهی هات منو به بند کشیدی و غرق در شادی خودت هستی ، هیچ میبینی چه حزنی ته دل منه؟  هیچ میفهمی من واسه اینکه تو خوشحال باشی باید الکی بهت لبخند تحویل بدم؟!
اونقدر سرمست و راضی هستی که منو نمیبینی!

نگو عاشقمی وقتی اصلا احساس درونی منو نمیبینی و واست اهمیتی نداره که چه زجری دارم میکشم!
من که بهت گفتم اونی نیستی که من میخوام! دیگه چرا انقدر اصرار؟ فرصت واسه چی ازم میخوای وقتی از همین الان میدونم اونی نیستی که باید باشی!!

گوش کن حرف منو!  این آخه چه دوست داشتنیه بی رحم!؟!؟
تا زمونی که منو توی این قفس شیک و شاعرانه(!!!)  واسه خودت محبوس کردی و داری از بیرون قفس تصدق من میری و ذوقمو میکنی ، من هر روز و هر روز افسرده تر میشم!
جای من تو قفس نیست!!!
تو رو خدا اگه دوستم داری رهام کن! چطور دلت میاد کسیو که ادعا میکنی دوستش داری زجرکش کنی؟؟؟
به جون خودم پرنده ای که دلش واسه یه جای دیگه پر میکشه ، توی بهترین و رویایی ترین قفسی که تو با تموم وجودت با عشق بهش هدیه بدی هرگز خوشبخت نیست!

عشق پاکتو، خوبی و محبتتو  باور دارم اما دست خودم نیست! هیچ وقت دوستت نداشتم و ندارم!!محض رضای خدا تنهام بذار و با ابراز علاقه ت اینقدر روحمو نشکن.
دیگه از خودم موجودیتی واسم باقی نذاشتی!  حس میکنم یه عروسک کوکیم که باید هر لحظه در خدمتت باشم ، بخندم ، برقصم و با چشمای معصوم و بی اراده  زیر رگبار نگاههای عاشقونه ت دلم بلرزه و جمله های سرشار از احساستو بشنوم و در نهایت بگم :  " در خدمتم سرورم. امر امر شماست!"

+ نوشته شده توسط مائده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 1:3 |
يه آکواريوم نسبتا بزرگ ، درست وسط کريدور طبقه دوم دانشکده مون  ، لب به لب پنجره ها تعبيه شده بود.
و دو تا ماهي نقره اي بزرگ اما وحشتناک(!!!) که گروه زيست خدا تومن پولشو داده بودن از اون تو ، با شاخک هاي گنده شون و آرواره هاي بيريختشون هر روز به ما دهن کجي ميکردن.
با اين حال مايه ي سرگرميمون بودن و صبح به صبح ميرفتيم کلي باهاشون حرف ميزديم و به چهره ي مخوفشون خيره ميشديم و گوشتمون ميريخت.  کلي هم مسخره شون ميکرديم و قاه قاه ميخنديديم!

...من اما کم کم بهشون انس گرفتم ؛ به اونا و يه سري لجن خوار و ماهي ريزهاي خوشگل که لابه لاي جمعيت اونا پرسه ميزدن و خودنمايي ميکردن.

تا اينکه يکي از همون روزا، در اثر بي دقتي خدمه ي دانشگاه ...
طبق عادت بين کلاسامون رفتيم سر وقت اونا.
دور آکواريوم شلوغ تر از هر روز بود. جماعت دختر و پسر اون دور حلقه زده بودن.

- يه سري بلند بلند قهقهه ميزدن که : "نيگاه کنين! ماهيا فلج شدن!!"  ( گويي خنده دارترين کمدي دنيا رو داشتن تماشا ميکردن!!!)

- و دسته ي ديگه که فهيم تر بودن ، با ناراحتي سرشونو تکون ميدادن و بعد شونه هاشونو مينداختن بالا و ميرفتن به سراغ روزمرّگيهاي خودشون!! 

؛ بي تفاوت نسبت به اون حالت مستاصل ماهيا که با جفت گوشام صداي جيغشونو ميشنيدم انگار
تن لخت و فلجشونو يه وري روي آب رها کرده بودن و با زبون بي زبوني هواااااااار ميکردن و عاجزانه کمک ميخواستن!

 

...به بچه هاي رشته ي زيست گفتم : يه فکري بکنين؟
خيلي خونسرد گفتن ما نميدونيم و راهشونو گرفتن و رفتن!

دیگه خودم پرسون پرسون از اين اتاق به اون اتاق و از اين سالن به اون سالن دوان دوان رفتم و بالاخره يکي از اساتيد زيست جانوري رو پيدا کردم و با هزار زور و زحمت آوردمشون بالاي جسد!!!
آره ؛ جسد!
آخه يکي از اونا طاقت نياورده بود و جون داده بود!
دکتر گفتن : "چي ميشد اگه همه مون اينطور نسبت به اطرافمون و همه ي موجودات زنده دلسوز و مسئوليت پذير ميبوديم؟ اگه فقط چند دقيقه زودتر کسي اومده بود به کمکشون ، الان هر دوشون زنده بودن!"

و بعد هم خيلي خيلي خيلي ازم تشکر کردن و از اون روز به بعد هر جا منو ميديدن تا کمر جلوم خم ميشدن و به باقي اساتيد نشونم ميدادن و همگي بارها و بارها و بارها منو مورد لطف خودشون قرار دادن!

...


تعريف از خود نباشه اما از بچگي با اين باورها شخصيتم شکل گرفته که :

((تو کز محنت ديگران بي غمي     نشايد که نامت نهند آدمي))

و

((رنج خود را راحت ياران طلب))

و

...

از خيليا بارها شنيدم که به من ميگن مهربون!!!
اما هرگز اعتقاد نداشتم که اين رفتارها نشون از مهربوني منه!
چون توي ذهنم انسان بودن چنين معنايي رو داشت. و من هم يک انسان بودم. فقط همين.

يکي از همون کساني که يه روز دوستم داشت و چندين و چند بار هم بهم گفته بود "تو خيلي مهربوني"  ، توي فصل امتحانات که نگرانش شده بودم که نکنه باز درس نخونه و واسه سومین بار متوالي مشروط بشه ، بهم گفت:
تو چرا هميشه فکر ميکني يه ناجي هستي و بايد به ديگران کمک کني؟
و ازم خواست توي رفتارم تجديد نظر کنم!!!

دلم خيلي از حرفش شيکست اما طبق توصيه ي اون ، با خودم خيلي کلنجار رفتم  بشم مثل بقيه ي آدمايي که اون روز توي کريدور به راه خودشون ادامه دادن و بي تفاوت رفتن!

اما...
اما آخر بازم به اين نتيجه رسيدم که زندگی تک تک ماهيها واسم مهمه.
...هر قدر هم که زشت باشن!

+ نوشته شده توسط مائده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 21:1 |

چند سالی بود که آرزو کرده بودم توی حوالی سن 20 سالگی بتونم به مکه برم. اما هرگز به فکرم نرسیده بود میشه واسه عمره دانشجویی ثبت نام کرد.

... تا اینکه امسال رسید. سال آخر تحصیلم در مقطع کارشناسی.
زد به سرم که این یه سال رو بیام اسم بنویسم و شانسمو امتحان کنم.
به خودم میگفتم توی این همه متقاضی محاله  اما بنویسم که یه شانس هرقدر هم کم واسه خودم ایجاد کنم.

با اتفاقاتی که طی یک سال اخیر واسم افتاده بود یه جورایی قلبا احساس نیاز میکردم به چنین سفری ؛ هر چند که توی این مدت ، خود خدای مهربونم انواع سفرهای تفریحی و زیارتی رو واسم فراهم کرد تا از اون حال و هوایی که داشتم فاصله بگیرم و کمی تسکین پیدا کنم.

اگه سالهای قبل از سر وظیفه و بندگی خدا ، میگفتم دوستش دارم ، امسال با سلول به سلول وجودم میگم عاشقشم.
خیلی مهربونه. خیلی عزیزه. خیلی خوبه. نمیدونین توی چه روزایی تنهام نذاشت و کنارم بود و با نشونه هایی که هر لحظه سر راهم میذاشت بهم قوت قلب میداد.
دیگه حالا میدونم هر چی بشه از لطف و حکمت اونه و تموم کارای اون درست و از سر عشقش به بنده هاشه و صلاح تک تک بنده هاشو میخواد و اگه اشتباهی باشه از جانب ماهاس.


...قضیه ش مفصله.
عاجزم از به تفصیل شرح دادنش و عاجزم از خلاصه کردنش!

... مخلص کلام اینکه در کمال تعجب توی یکی از روزایی که باز غمگین بودم ، خبر دادن اسمم به عنوان نفر 7 یا 8 لیست ذخیره دوم توی قرعه کشی عمره دانشجویی در اومده!
یک لحظه ذوق زده شدم اما یکباره دنیای غم اومد به دلم!
نفر 8 ذخیره دوم یعنی هیچ!
یعنی خوردی به بن بست!
یعنی بسووووووووووز!
چون اگه مثل خیلیای دیگه کلا اسمت در نیومده بود میگفتی قسمت نبوده  ...
اما حالا اسمت در اومده تا بدونی باید میرفتی ؛ اما توی لیست به جاده خاکی زده ها قرار گرفتی تا بدونی لیاقت نداشتی و باید بسوزی!
خیلی غصه خوردم. گفتم باید هر کاری میتونم بکنم تا خدا لیاقتش رو بهم بده. باید خودمو به آب و آتیش بزنم. (یعنی زدم؟!)


...عصر یکشنبه ی هفته ی پیش ، رفتم دانشگاه تا سراغی بگیرم و ببینم آیا احتمالی داره که منم برم، که بهم گفتن حتی 1% هم احتمال نداره.
گفتن به هیچ وجه ممکن نیست و دیگه لیست بسته شده و تموم شده رفته.
خیلی سوختم از اینکه سعادت نداشتم این سال آخری برم مکه!
با بغض گفتم : "من مطمئنم اگه خدا بخواد خودش منو راهی میکنه"  و با لبخندی تلخ دانشگاه رو ترک کردم.

...

درست صبح روز سه شنبه (دو روز بعد از اون ماجرا) که من به تهران رفته بودم ، از دانشگاه باهام تماس گرفتن و گفتن به فکر آماده کردن مدارک و پاسپورتت باش!!!!


فقط خدا خودش میدونه باهام چیکار کرد و چه دنیایی بهم داد.
از ذوقم انگاری تا عرش رفتم ...

و آخر شب به یاد تموم روزهای پر درس این یک سال اخیر و محبتهایی که از خدا دیدم توی اون روزا، اشک شوق ریختم و شکرش کردم.

شیرینی اون شب رو تا عمر دارم یادم میمونه و ...

این خود عشقه.

+ نوشته شده توسط مائده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 2:7 |
آمار زير از تاريخ 29 مرداد ماه 1385 مي باشد