تبليغاتX
هر روز یه فکر جدید
دلم میخواد ببوسمش بذارمش کنار

نمیدونم چرا این دست و اون دست میکنم

شاید میترسم از هر چیزی که اسم پایان رو با خودش یدک میکشه!

با خودم میگم همین که بدونم هست و یه روزی شاید ....

شاید باز بیام سراغش ...

میشه تسکین افکارم.

هدف میخوام

انگیزه میخوام

دنبال یه روح تازه میگردم واسه شروع دوباره

راکد و بی خروش هر شب رو به امید یه صبح معجزه آسا پشت سر میذارم تا بلکه یه روز طلوع خورشید درخشان نوید دهنده ی یه شروع خوب بشه

حرکت میخوام

تکاپو

و رضایت .

+ نوشته شده توسط مائده در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 1:56 |
شناسنامه ام غيب شده!!! يعني راي دادن تعطيل!! همين.
+ نوشته شده توسط مائده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 و ساعت 0:48 |
شب سیزده بدر - مدینه ی منوره - بین الحرمین

اینجا جایی بود که مظلومیت علی و فاطمه و فرزندانشون رو با پوست و استخونم حس کردم

اینجا جایی بود که دلم به حال شیعه سوخت

اینجا جایی بود که خجالت کشیدم از اینکه فقط اسمم اینه که شیعه ی فاطمه هستم

اینجا جایی بود که واسه اولين بار توی کل عمرم از ته دل برای ظهور امام زمان و نابودی دشمنان علی و فاطمه دعا کردم

اینجا جایی بود که جز گریه هیچ کاری ازم بر نیومد!

... محله ی بنی هاشم ،

... صدای گریه های علی

... حسرت دیدن خونه ی فاطمه ،

... باب بسته شده ی جبرئیل ،

... مظلومیت اهالی بقیع ،

... جای خالی امام مهدی ... 

به خدا اگه نرفتی ، هر چی بگم نمیتونی اونیو درک کنی که ما رفته ها احساس کردیم

توی حرم امام رضا آرامش مطلقه و دریای بیکران عشق مردم.

اونجا به خودت میبالی که محب چهارده معصومی اما وقتی به مدینه که شهر خود معصومینه پا میذاری ، بوی غربتشون دیوونه میکندت!

اونجا خجالت میکشی که فقط یه محب هستی نه یه شیعه ی واقعی!!!

اونجا تازه میفهمی حدیث معتبر "ثقلین" چقدر توش حرفها نهفته هستش!

نمیتونم بیشتر ادامه بدم.  امیدوارم بتونم توی پستهای بعدی بیشتر راجع به سفرم صحبت کنم

+ نوشته شده توسط مائده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:53 |
روز شنبه ۸ فروردین ۸۸ اگه خدا این بار اجازه بده و لایق بدونه قراره بعد گذروندن اونهمه غم طلبیده نشدن  برم پیشش

یاد پستی افتادم که با هزاران ذوق توی اسفند ۸۶ (!!!) گذاشته بودم :

http://inmymind1363.blogfa.com/post-76.aspx

 

قربون خدا و حکمتاش برم. الان فکر میکنم خیلی خوب شد که اونموقع اعزام نشدم و مهر برگشت خورد روی پیشونیم 

خدایی خیلی گریه کردم بعد از اینکه تا روزای آخر اعزام پیش رفته بودم و یهو به خاطر شلوغ بودن ایستگاههای پروازی به من و ۶ تا دیگه از بچه های دانشگاهمون گفتن خداحافظ شما!!! و اصلا معلوم نبود که بعدش درست میشه یا اینکه فرصت از کف رفت!

معنای خوف و رجاء رو چند ماه با تموم پوست و استخونم حس کردم و خود خدا میدونه که چقدر گریه کردم.

خیلی از دختر و پسرای دانشگاهمون پارسال توی مکه یادم کردن و بهم لطف داشتن. امیدوارم امسال بتونم ذره ای از خوبیاشونو جبران کنم:

نفیسه  - نازلی الناز - فائزه - زهرا - مریم - حامد و سینا که واسه همه شون "مقام ابراهیم" رو نشونه کرده بودم. موندم چطوری جبران کنم این لطفشونو که کنار مقام ابراهیم واسم نماز خوندن!!!!!!!

امیدوارم خدا به بزرگواری خودش بهترینا رو بهشون بده.

شاید تا قبل رفتنم بازم حرفی زدم و شایدم موند تا وقتی برگردم باز.

به هر حال حلال کنین و التماس دعا

راستی : سال نو هم مبارک

 

 

+ نوشته شده توسط مائده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت 12:37 |
مث تموم آدماي ديگه ، به افراد يا چيزايي فکر ميکنم که واسم مهمن و دوسشون دارم؛
و راجع به چيزايي حرف ميزنم که توي فکر و ذهن و قلبمن (چه تلخ و چه شيرين).
.
.
.
اما...
خيلي خيلي
متاسفم واسه اونايي که توي زندگيشون نقش پر رنگي دارم اما اونا واسه من يا کم رنگ بودن و به مرور زمان محو شدن ، و يا هرگز رنگي نداشتن!
متاسفم واسه اونايي که بهم علاقمند بودن يا هستن ، اما توي دل من جايي ندارن؛
متاسفم واسه اونايي که جزيي از مهمترين خاطرات تلخ يا شيرين زندگيشونم ، اما توي گوشه هاي ذهن من ناپديد شدن؛
متاسفم واسه اونايي که وقتي رفتم ، به يادم شبها و روزهايي گريه کردن ؛
متاسفم واسه اونايي که نخواستم حتي ثانيه اي بهشون فکر کنم؛
و
متاسفم اگه توي اين وبلاگ حتي کلمه اي از اونا و خاطراتشون ثبت نکردم.
فکر ميکنم اين نهايت توجهي بود که ميتونستم به  "فراموش شدگان زندگيم"  داشته باشم!
.
.
.
متاسفم؛
"زندگي" يعني همين.

 

 

+ نوشته شده توسط مائده در یکشنبه چهارم اسفند 1387 و ساعت 8:42 |
روزهای خوبی به سراغم اومده.

سرم خیلی شلوغه اما سرگرم مشغله هایی هستم که ازشون لذت میبرم.

فقط این بین  احتیاج به یه هدف توی زندگیم احساس میکنم. این تنها چیزیه که فعلا جاش توی زندگیم خالیه.

به زودی راهمو کشف میکنم.

 

+ نوشته شده توسط مائده در جمعه دوم اسفند 1387 و ساعت 1:17 |
تا اواخر آبان خيلي جدي واسه کنکور ارشد ميخوندم اما بعدش ...
امروز توي اين هواي آفتابی ، باروني و برفي(!!!) که هوا هم تکليف خودشو نميدونه ، ساعت 14:30 کنکور دارم و عين خيالم هم نيس.
خوبه باز اينقدر اعتماد به نفس دارم که ميخوام برم سر جلسه و خونه هاي پاسخنامه مو شانسکي سياه کنم!!!
حتی دريغ از يه فرمول که يادم مونده باشه!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده توسط مائده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 و ساعت 10:37 |
رفتار یه آدم مجنون ، کم عقل یا عقب مونده ی ذهنی بدترین موضوع ممکن واسه خندیدنه!

کسی که به چنین آدمایی میخنده به گمونم خیلی احمقه!

.

.

.

من دیشب توی یه ون ، توی راه اومدن به خونه به یه چنین آدمی خندیدم!

قصدم تمسخر یا توهین نبود ؛ فقط کاراش بانمک بود.

... اما بازم این باعث نمیشه که نگم واسه خودم متاسفم.

+ نوشته شده توسط مائده در پنجشنبه دهم بهمن 1387 و ساعت 9:56 |
لحظه ها را درياب

پشت اين ثانيه فردايي نيست

پس از اين نيز فقط خاطره اي شايد تلخ

شايد از عطر حضوري سرشار ...

... و بزرگي مي گفت:

در ره عشق  زمان بي معناست

من به اين آيه ی پرعاطفه ايمان دارم:

"لحظه ها را درياب"

+ نوشته شده توسط مائده در سه شنبه هفدهم دی 1387 و ساعت 2:6 |
یادش به خیر

پارسال اینموقع پنجره های خونه مون از شدت سرما یخ بسته بودن:

http://inmymind1363.blogfa.com/post-71.aspx 

 و چند تا پیشی ناز و دوس داشتنی برای فرار از اون یخبندون غیر قابل تصور  مهمون بالکن خونه ی ما شده بودن.

pishi

.

.

.

امسال اما انگار از سرما خبری نیست!

یا لااقل شهر سردسیر ما امسال زمستون رو از تقویمش خط زده!!!

دریغ از دونه ای برف که چشممون به دیدنش روشن شده باشه!

Shabe Barfi

هنوز هیچ کجای این شهر خبری از بچه ها و آدم برفیهاشون نیست!  و بنا به روایات  شاید تنها آدم برفی که رویت شده همین آدم برفی کوچولوی پشت ویترین باشه :

+ نوشته شده توسط مائده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 2:16 |
آمار زير از تاريخ 29 مرداد ماه 1385 مي باشد