تبليغاتX
هر روز یه فکر جدید

روز به اين مهمي رو حيفه كه حرفي ازش نزنيم : <<مبعث پيام آور عزيزدين آسمونيمون مبارك>>.
ايشالله كه هممون بتونيم توي دلامون يه شادي ويژه داشته باشيم و امروز واقعا برامون حال و هواي عيد داشته باشه.
و به بركت روز مبعث چنين دوست و راهنمايي ، چيزايي رو كه آرزو داريم بدست بياريم.
اميدوارم بتونيم بين اسلام شيرين و جاذب دلها كه محمد امين از جانب خدا واسمون هديه آورد ، و سلايق شخصي بعضي افراد! كه اسلامو برامون يه دين خشك و دست و پاگير و عذاب دهنده جلوه ميدن تفاوت قائل شيم.
اميدوارم ما جووناي روشنفكر و پاك كه خدامون توي قلبمون و توي برخوردمون وجود داره (نه فقط تو ظاهرمون!) ، بتونيم به نسل بعد از خودمون طعم اسلام شادي آفرين و مجذوب كننده رو بچشونيم. البته نه با اعمال زور! كه ما خودمون نسل قرباني زور بوديم و اثراتشو هم ديديم و داريم ميبينيم!!
اميدوارم روزي بياد كه هممون با افتخار راجع به دينمون حرف بزنيم.روزي كه خرافات و تعصبات بي جا و خشكو از لباسي كه به تن دينمون كردن در بياريم.
روزي كه وقتي يه وبلاگ نويس ميخواد تو وبلاگش راجع به مبعث بنويسه ، دستش نلرزه و بدونه كه هم نوعاش اونو يه امل تصور نميكنن.
روزي كه كاري رو به خاطر سنت يا عادت جامعه و يا خانوادمون انجام نديم  و هممون خودمون به اعتقادات با ارزش و دوست داشتني برسيم .
....روزي كه واسه عقايد هم ، احترام قائل باشيم.

عيد مبعث مبارك

+ نوشته شده توسط مائده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت 16:51 |

آخيش! بعد يه ماه ساعت 6 صبح پاشدن و از ساعت 7 صبح تا 4 بعد از ظهر توي گرماي طاقت فرساي مرداد به كار آموزي رفتن (البته گرما به من كه زير كولر گازي بودم كاري نداشت!  )، امروز ديگه تموم شد.
راستش فقط يه ذره خوشحالم اما حيف بود! تازه عادت كرده بودم و اونجا هم هنوز چيزاي زيادي واسه ديدن وياد گرفتن بود.
واسه اولين بار توي يه محيط كاري و بزرگونه قرار گرفته بودم و داشتم ياد ميگرفتم كه بزرگ باشم ، خانوم باشم   !!! البته خانوم كه بودم ؛ خانوم تر باشم   !!! (شكسته نفسي رو ميبيني تو رو خدا ؟!!!)
ولي خارج از شوخي هم مطالب علمي و عملي   و هم مسائل اجتماعي زيادي رو به طور شهودي ديدم.
هم چيزاي نسبتا خوب و هم يه سري چيزاي ناخوشايند و حتي لج درآر!
اينجا فهميدم دانشگاه و اداره  و شركت و خيابون و بيابون و ... نداره و هر جا بري آسمون همين رنگه! خوب و بد  درهمه  و  جا و مكانم نداره!
فهميدم همه جا هم ميتونه خوب داشته باشه و هم بد و اينطور نيست كه يه اداره ي بزرگ همه چيزش روي اصول باشه و همه ي رؤسا كارشونو درست انجام بدن.
فهميدم فقط مدير گروه ما نيست كه دلسوزانه وظايفشو انجام نميده و همیشه ماست مالي ميكنه! (با عرض پوزش از همه ي اساتيد و به خصوص شخص مدير گروه خودمون!)
در مقابل فهميدم فقط دو سه تا استاد زحمت كش و دلسوز خودم  نيستن كه واسه كارشون از وقت و جون خودشون مايه ميذارن و واسه ياددادن درس به بچه ها واقعا ارزش قائلن.
درس گرفتم كه خيلي خوشبينانه دل به يه آينده ي روشن خيالي كه يه نجات دهنده تو مايه هاي قیصر سرميرسه و يهو زندگي ما ايرانيا رو تفيير ميده خوش نكنم و فقط سعي كنم لااقل خودم كارايي كه مربوط به خودمه رو درست انجام بدم و وجدان کاری داشته باشم. (چیزی که تو ایران نادره!)
اونجا درس زندگي كردن ، درس بودن در يه محيط بزرگتر از دانشگاه و درس زندگي در جايي كه به اندازه ي دانشگاه ايزوله نيست رو ياد گرفتم.
حتي امروز وقتي توي محوطه ي سرسبز شركت راه ميرفتم ، به اين سو و اون سو سركشيدن زيگزاكي و كاتوره اي پروانه ها و حتي تماشاي سوسكي كه انگاري توي اون محيط سرسبز به پيك نيك اومده بود و درخشش قطرات آبي كه رقصان از فواره بيرون ميجهيدن و زير نور خورشيد چشمك ميزدن ، همه و همه برام درس بود.
درس ديدن زيبائيها! واسه من كه چند سال بود فقط چشمم يه سري فرمول خشك و بي عاطفه رو ميديد و مدتها بود از كنار همه چيز بي احساس گذشته بودم  اين منظره  مرور درس زيبا ديدن بود!
واسه ما كه كيلومترها از دريا ، ازسبزي و طراوت درختان و بوي خوش هواي مطبوع  و عاري از آلودگي دوريم و صداي جونوراي جنگل و بركه واسمون غريبست، ديدن يه سنجاقك توي زمين چمن فسقلی دور و برمون بازم غنيمته!

+ نوشته شده توسط مائده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت 2:50 |

روزگار بهم ياد داد كه :
براي واقع بين بودن نه  بايد به نيمه ي خالي ليوان نگاه كرد ، و نه اينكه ليوانو از اوني كه هست پرتر ديد!!!

تا چند وقت پيش فكر ميكردم براي اينكه با خودم روراست و صادق باشم ، بايد هميشه نقاط منفي حقايق رو ببينم و بپذيرم.اما يهو به خودم اومدم ، ديدم تبديل به يه آدم افسرده و مايوس شدم و ديگه هيچ چيز خوشحالم نميكنه و نااميدانه دست از تلاش كشيدم!
...تا اينكه ناگهان خداي خوبم مث هميشه توي يه وضعيت فوق العاده سختي كه داشتم ، باز اومد و دست منو كه بدجوري زمين خورده بودم گرفت و بلندم كرد!
توي زموني كه ديگه نزديك بود خدامو فراموش كنم و اصلا به كفر گويي برسم ، وجود بزرگ خودش ، باز شرمندم كرد!
خوشحالم از اينكه خداي من از روي تقليد كوركورانه از محيط اطرافم توي ذهنم شكل نگرفت!
خداي من كم كم  اومد توي قلبم .آخه قلب ، تنها جاييه كه اگه چيزي واردش بشه تا ابد موندگاره!
خوشحالم كه خداي خودمو قلبا حس كردم .الان كه فكرشو ميكنم ميبينم خيلي وقتا خدا كمكم ميكرده و من حواسم نبوده!!! اما اين بار خودم با قلبم اونو ديدم و به چه آرامشي رسيدم بعد از اون روزاي سخت!!!
ميدوني! از اونروز به بعد هميشه از خود خدا ميخوام كه به همه ي كساني كه مث خودم دوست ندارن بي دليل و از روي اجبار يا تقليد ،خدا رو بپرستن 
 و بي هدف و از روي عادت ، عبادت كنن ؛ مهربوني و خوبيشو نشون بده . آخه مهرو محبت تنها چيزيه كه قویترین استدلالها هم پيشش كم ميارن!

يه لحظه به كلمه ي ((خوب)) درست دقت كن!  كلمه اي كه ما هر روز شونصد بار ! به اين و اون نسبتش ميديم ، در عمق وجودش چه معناي بزرگ و معنوي داره!؟!
خوووووووووووووووب! 
شايد درك كردن اين حرف تا زموني كه واسه ي خودت پيش نياد غير ممكن باشه! يا حتي فكر كني واسه اينكه فقط يه حرف عجیب زده باشم اينو ميگم ! اما باور كن اونروز  خاطره انگيز در شرايطي كه تصورشو هم نداشتم يهو انگار درونم به اين ايمان رسيد كه:  ((خوب)) مطلق خود خداست!
اصلا انگار توي فرهنگ لغت درونم ، كلمه ي ((خوب)) یکباره فقط ((خدا)) معنا شد ! يهو قلبم داغ شد و زدم زير گريه!
آره !جلوي در ورودي و خروجي حرم امام رضا، لحظه ي دل كندن از اون بزرگ آسموني ، در حاليكه با چشماني اشكبار، بي هدف اما ملتمسانه به گنبد طلاييش نگاه ميكردم جوابمو گرفتم!(درست 23 تير 85 بود!)

درسته كه وجود بي نهايت خدا فقط يكيه ! اما از نظر من ، خداي درون فكر و قلب هر كس در حد ظرفيت خودش شكلها و اندازه هاي گوناگوني داره!
خداي من يه وجود پر عظمت و فوق العاده مهربونه كه هميشه داره نگام ميكنه و دوستم داره. گر چه ميدونم هنوز به قطره اي از وجودش هم پي نبردم!

حالا تو دوست عزيزم ! با خودت خلوت كن و ببين دل تو واسه ي پروردگارت چقدر جا در نظر گرفته؟

 

+ نوشته شده توسط مائده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 1:44 |

اگه الان مائده ي چند وقت پيش بودم ،الان كلي depress بودم و هيچ چيزي نميتونست خوشحالم كنه! چرا؟!
خوب معلومه! آدم چه حالي ميشه اگه توي يه شرايط پيش بيني نشده و ناخواسته قرار بگيره و نتونه توي جشن ازدواج صميمي ترين دوست زندگيش شركت كنه!!!!
واااااااااااااااي!
يعني الان ريحانه چه حالي داره؟
يعني منو مي بخشه؟
يعني ميتونه درك كنه كه واقعا نتونستم توي  جشن عروسيش شركت كنم؟
يعني ميدونه كه من اين چند روز همش به ياد اون و مهرداد بودم؟
دوستي قديمي ما مربوط ميشه به شروع روزهاي خوب نوجووني.روزهاي كنجكاوي و شيطنت.روزهاي تاثير پذيري از دوستان .روزهاي گريه و خنده....

زمان كمي از شروع صميميت در دوستيمون گذشته بود كه مهرداد وارد زندگي ريحانه شد و بعد ، هميشه يكي از موضوعهاي ما واسه ي حرف زدن همين آقا مهرداد شد.
يه مدت كه توي خونه ي ريحانه اينا مهرداد نقش منو ايفا ميكرد!!!    (هر وقت ريحانه پاي تلفن بود ، مثلا داشت با من حرف ميزد نه مهرداد!!!)
روزهاي تلخ و شيرين زيادي رو داشتن .
 روزهاي سختي واسه دو دلداده كه از هم كيلومترها دور بودن و البته منم هميشه تو مشكلات و ناراحتيها در كنارشون بودم....

...همه ي اون روزاي سخت گذشت و سال گذشته همه توي جشن نامزدي اونا شادي كرديم.
از پارسال  بعد از جشن نامزدي ديگه لحظه شماري ميكردم واسه عروسي اون دو تا كفتر!
اما چه كنم كه سرنوشت نخواست كه من امسال توي جشن اونا حضور داشته باشم!
بگذريم ! ديگه خودت تا تهش برو كه چه حسي دارم..........


سرنوشت من رو توي روزهايي كه مي بايد تهران و در كنار ريحانه مي بودم به خونه ي پدري مامانم دعوت كرد.
به جايي كه حالا نه تنها واسه مامانم و خاله ها و دائيهام ، كه حتي واسه ي ما نوه ها پر از خاطرات خوبه.
خونه اي كه بر خلاف موجوديت قديميش حتي بهتر از خونه ي ماها نوسازي شده و شبيه خونه ي تازه عروس و دوماده!
شايد وجود خاله نرگس عزيزمه كه بابابزرگ و مامان جون مث مامان بزرگ و بابابزرگاي ديگه پير و فرتوت به نظر نميان.(هزار ماشاالله )
......
 
به هر حال بر خلاف تصورم ،اين موضوع كه قادر نبودم توي جشن ريحانه باشم باعث نشد روزاي تلخي داشته باشم.
چون بند بند وجودم  فاميلم رو احساس كرد. وجود گرم اونا رو بيش از پيش درون قلبم يافتم.
بودن در كنار خاله ها و دائيها اين بار واسم معناي ديگه اي داشت.انگار ديگه فقط واسم خاله و دائي نبودن، بلكه خواهر و برادر مامانم شده بودن! همون خواهر وبرادري كه سالها پيش مث من و بهزاد و محمد با هم زندگي كرده بودن ، با هم خنديده بودن و حتي گاهي با هم دعواشون شده بوده! يه جنجال كودكانه و رايج بين همه ي خواهر وبرادرا !
با اينكه به خاطر همشهري بودن با فاميل پدريم ، تا حالا موقعيتي نبوده كه به اين شكل به مدت طولاني در كنار اونا باشم، اما حالا اونا رو هم خيلي بيشتر از قبل دوست دارم.
ميخوام همينجا به همه ي كساني كه فاميل، دوست و آشناي من هستن از صميم قلب بگم  :    دوستون دارم ! 

دوستای خوبی که منو با نوشتن نظرات خوبتون خوشحال کردین ! شما رو هم دوست دارم

+ نوشته شده توسط مائده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 18:12 |
دور هم بودن خيلي زيباست!!!
خاله ها  دائيها  و بابابزرگ اينا. جمع صميمي بينمون رو خيلي دوس دارم.
امروز بعد از مدتها   مث قديم دور هم جمع بوديم.
ياد دوران شيرين كودكي و شيطنتهامون به خير!
جاي بهزاد خيلي خالي بود. اون ديروز با ما اومد ولي عصر رفتش تا كاراي خودشو انجام بده.
بهزاد ديگه بزرگ شده. ديگه مث قبلا وقت زيادي واسه تفريح نداره.
رسم زندگي همينه .
علي هم با اينكه چند ماهي از من كوچيكتره اونم خيلي بزرگ شده . اونم نبود البته از طرف دانشگاه به يه اردوي آموزشي در اصفهان رفته.
رضوان و ياسمن هم كه امسال اونقدر مشغله دارن كه كم پيش مياد بتونن از تهران خارج شن.
رضوان كه ديگه خانم مهندس شده و جديداً هم داره ميره سر كار.
ياسي هم كه كنكوري بود و خبر ندارم چيكار كرده.
 به جز اين چهار نفر كه جاشونم خيلي خاليه بقيه همه بودن و اين جمع منو به ياد دوران شيرين كودكي انداخت.
ياد اون زمون كه يه دختر بابايي بودم و با نمك ريختناي خاص دخترا خودمو واسه باباييم لوس ميكردم.
ياد روزايي كه بهزاد و رضوان با هم همدست ميشدن و منو ميترسوندن. اونم از چيزايي كه الان كه يادم مي افته خندم ميگيره!
ياد روزايي كه من وبهزاد و نرگس دست به يكي ميكرديم و علي رو كه خيلي ساده دل بود سر كار ميذاشتيم.
ياد اون روزا كه من و ياسمن با علي كه حالا كمي بزرگ شده بود و ادعاي مردي داشت كل كل ميكرديم و دو تايي جون به لبش ميكرديم. البته علي هم در حد خودش تلافياي جانانه اي ميكرد!
.........
عرفان الان واسه خودش مردي شده و خيلي هم باهوش و با استعداده و بر خلاف ماها كه توي جمع هميشه به فكر شيطنت و خوشگذروني هستيم اون هميشه به فكر المپيادهاي علميه و از هيچ كدوم از اصطلاحات رايج بين جوونا اطلاعي نداره ( برعكس داداشش علي كه دايره المعارف اصطلاحات جديده!)
يادش به خير اون روزا كه ايمان و محمد و عليرضا  جيگيلي تر از الان بودن و من و بهزاد عشقمون بازي كردن با اونا بود.
اونقدر ايمان عزيز بود كه هر روز آمار كاراي جديدي رو كه ياد گرفته بود ميگرفتيم  و با وجود راه دوري كه بين ما و دائي اينا بود حتي از تعداد دندوناي ايمان هم خبر داشتيم !! (خدا بيامرزه الكساندر گراهام بل رو!!!)
دم غروب كه دائي   من ونرگس و عرفان و پارسا  موچولو رو برد بيرون  يه لذت بي پايان رو دوباره  در اعماق وجودم حس كردم .  لذت درآغوش كشيدن طفلي كه عاشقانه توي آغوشت پناه آورده و با چشماي كوچولوش به دنيايي كه از ديد اون بسيار زيباست خيره شده و كم كم چشماي نازش سنگين ميشه و خودشو توي بغلت رها ميكنه و به يه رؤياي شيرين فرو ميره!
حتي پارسا كوچولو هم  ديگه بزرگ شده و گاهي با عليرضا بازي ميكنه....
 
واي خداي من!  پس با  اين حساب من ونرگس و علي كه با هم فقط چند ماه اختلاف سن داريم از روزاي شيرين كودكي خيلي دور شديم!!!!!!
چقدر سريع گذشت!
انگار همين ديروز بود كه لحظه ي به هم رسيدن از شادي به آسمون ميپريديم  بعد موقع بازي كردن با هم دعوامون ميشد و كار به گاز گرفتن و چنگول گرفتن و مو كشيدن مي انجاميد و بعد گروه نجات وارد ميشدن و ما ها رو كه مث سه قلوها بوديم از هم جدا ميكردن!!! (البته سه قلوهايي كه هر كدوم يه پدر و مادر جدا داشتن!)
واي كه چه خاطراتي الان برام تازه شد!
بابابزرگ خوبم!   تموم اين ماجرا رو مديون تو هستم . تو و مامان جون كه به خاطر بازگشت از مكه ماها رو دور هم جمع كردين.
امروز فهميدم  كه چه لذتي داره با همه ي دائيا و خاله ها دست جمعي بشيني و با يه منقل توي حيات خونه ي بابابزرگ يه كباب مشت درست كني و بعدش كباب و ريحون درست رو با دوغ بزني تو رگ!
ظاهرا طعم كباب هر جا كه باشي فرقي نداره. اما كبابي كه با عشق و همكاري و صميميت توي خونه درست ميشه يه چيز ديگس.
 
خدايا اين روزاي خوبو ازمون نگير و صميميتي كه هيچ جاي ديگه سراغ ندارم رو بينمون هميشه حفظ كن.
 
 
   ***

ياد مادر جون و آقا جون هم به خير و روحشون شاد!
+ نوشته شده توسط مائده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت 22:43 |

شبها و روزهاي عجيبي دارم!!!
يه لحظه شادم و بعد غم دنيا مياد توي وجودم!
چرا؟!
چرا همه چيز واسم سؤاله؟!
چرا به اتفاقاتي كه توي اين دنيا مي افته عادت نميكنم؟!
چرا هر روز صدها سؤال تازه سراغم مياد و هميشه بايد به فكر پيدا كردن جواب اين معماها باشم؟!
اصلا ميخوام بدونم اونايي كه به معماهاي دور و برشون اهميت نميدن توي 24 ساعت شبانه روز چه مشغله اي دارن؟
امشب ميخواستم از بابابزرگ بگم...
ميخواستم از آخر هفته و جشن عروسي صميمي ترين دوستم ريحانه بگم...
ميخواستم از....
اما
اما هرگز فكرشو هم نميكردم يه روز بشه كه ناخواسته بخوام راجع به پوپك حرفي بزنم!
پوپك توي نظر من  فقط يه بازيگر بود مث خيلياي ديگه، اما فيلم نرگس ....
امشب حس كردم توي فيلمي كه به ياد پوپك نشون دادن يه پيغام مهم بود واسه ما كه يه سري چيزا رو از ياد برديم
امشب واقعا به مرگ پوپك رشك ورزيدم!
چه مرگ زيبايي!!
خود من كه توي اين شبا هر شب دست كم يه بار واسش فاتحه ميخوندم. يعني توي اين 60 ميليون ايروني ، هر شب چند نفر واسش دعا ميكردن؟
خوش به حالش! جوون بود اما زيبا رفت.
                                                                       روحش شاد!

 

+ نوشته شده توسط مائده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 1:3 |
ديروز يه روز با شروعي ناخوشايند اما پاياني زيبا و به ياد موندني بود!
روزي كه فقط چند دقيقه مانده به طلوع خورشيد برام آغاز شد و نيمه شب ، بعد از يك ساعت همصحبتي با بهزاد عزيزم در زير سقف بلند آسمون و تماشاي رقص و خودنمايي زيباي شهاب سنگهاي آسموني به انتها رسيد.
ْسمون پرستاره و مهتابي هميشه زيباست به خصوص اگه شهابها واسه ي بزم شبانگاهي آسمون جشنم گرفته باشن . و چه زيباتر ميشه وقتي كه با داداشي عزيزت بري و يك ساعت توي اون مجلس نظاره گر زيبايي ماه و ستاره ها و شهابها باشي!
اين شبو هرگز فراموش نميكنم به خصوص كه بيش از پيش قدر با هم بودنمونو ميدونم.
خدايا! يعني تا چند وقت ديگه من و بهزاد با هم توي يه خونه زندگي ميكنيم؟
خونه اي پر از محبت كه دوران كودكيمونو توش سپري كرديم و حالا دير يا زود قراره كه همه ي اين خاطرات رو بذاريم توي يه بقچه و راهي خونه اي جديد بشيم!!
ته دلم از چنين فكري ميلرزه!!!
يعني ميشه هميشه اينقدر همو دوست داشته باشيم و غمخوار هم باشيم؟
يعني ميشه رفتنمون باعث بيشتر شدن صميميتمون بشه؟
يعني ميشه من و خانم بهزاد واسه هم خواهر باشيم؟ آخ كه چقدر هميشه دلم ميخواسته يه خواهرم داشته باشم.
                                                                        **********
خدايا ازت ميخوام محبت و دوست داشتن رو توي دل همه مون روز به روز زياد و زيادتركني و كمكون كني كه قدر با هم بودنامونو بدونيم.

                                                                       يه دختر با يه دنيا بيم و اميد : مائده


 

+ نوشته شده توسط مائده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 17:29 |
شروع هميشه زيباست و پر از اميد. اميد براي موفقيت در كاری جديد.
امشبم واسه من يه شروعه. شروع توي يه شب زيباي مهتابي. يه شب پر ستاره و آروم.
توي اين تاريكي زيبا با خودم خلوت كردم تا يه شروع ديگه رو تو زندگيم جشن بگيرم و تموم اين زيبائيهارو به فال نيك ميگيرم.
هميشه عاشق مهتاب بودم .چه شبايي رو كنار پنجره ي اتاقم  روي تختم دراز ميكشيدم و تا زموني كه به خواب برم به ماه زيبا كه همراز هميشگيم بود چشم ميدوختم ... يادش به خير روزاي نوجووني!!
ميدوني ! من واسه خودم سالهاست كه مينويسم .سالهاست كه تموم افكار و دغدغه هامو توي يه دفتر واسه خودم ذخیره ميكنم.
خيلي وقتا پيش مياد كه دغدغه ي روزهاي قبلم واسه ي فرداهام يه درس ميشه و يه سري وقتا هم ميرسم به يه بن بست. بن بستي كه گاهي راه درروشو مدتها پيدا نميكنم وزجر میکشم.
اما به هر حال بن بستها هم همشون يه راه دررو دارن كه فقط بايد مصرانه دنبالشون بگردي و
وقتي كه راهو پيدا كردي ديگه سر از پا نميشناسي و خدا رو شكر ميكني كه به راحتي نتونستي پيداش كني ومجبور شدي فكر كني و فكر كني و فكر كني....
آره! اين يه قانونه كه هر چيزي رو كه سخت تر بدست بياري بيشتر واست ارزش داره.


قصه ي من طولانيه. شايد يه روزي سرصبر گفتمش اما الان فقط اينو ميگم كه:
مدتي بود بي هدف و افسرده شده بودم تا اينكه يه دوست خوب باعث شد كه من دنبال يه هدف بگردم .الان به لطف خود خدا هدفاي بزرگ اما دست يافتني زيادي دارم كه براي رسيدن بهشون دارم تلاش ميكنم
كم كم واست ميگم كه چه نقشه هايي دارم. اما كم كم!
فعلا فقط ميخوام يهت بگم که دیگه نمیخوام حرفامو فقط واسه حودم ذخیره کنم و از اين به بعد حرفاي مهمم رو به تو میگم.به تو كه دوستمي و حتما تجربيات زيادي هم داري.
دلم پره و اونقدر مشتاق نوشتنم كه اگه جلوي خودمو نگيرم ميتونم همين الان يه هزار و يكشب رو بنويسم!!
الان مدتيه كه يه سؤال توي سرم رژه ميره : (( آيا همه ي همسن و سالاي من ذهنشون پر از سؤاله؟!یا نه ؟ همه اینطوری نیستن؟))
من به خيلي موضوعا فكر ميكنم:
يه بار به گذشته و يه بار به آينده
بار ديگه به اعتقاداتم و روز ديگه به علائقم
گاهي به درسم
گاهي به دوستام و دوستيهام............
خلاصه اينكه فكر و ذهنم يه لحظه هم آروم و قرار نداره و هر روز بالاخره يه موضوعي واسه بررسي و تجزيه و تحليل پيدا ميكنه!
گاهي اونقدر پر ميشم كه دلم ميخواد واسه يكي حرف بزنم.البته يكي معمولا به معناي لااقل 3 يا 4 نفره!
بعضي وقتا يه انسان با تجربه و عقل كل ميشم كه حتي ميتونم باتجربه ترين مامان بزرگا رو هم راهنمايي كنم!!!! و گاهي هم ميشم يه دختر كوچولويي كه مامانشو گم كرده و داره بي تابي ميكنه! و اون موقعه كه پر از ترديد ميشم و تصميم ميگيرم تموم اصولي رو كه پذيرفته بودم كنار بذارم و از اول خودم و جهانو بشناسم!
فعلا اين مقدمه ي طويل رو از يه دختر 22 ساله داشته باش.

 

 


 

+ نوشته شده توسط مائده در جمعه بیستم مرداد 1385 و ساعت 3:29 |
آمار زير از تاريخ 29 مرداد ماه 1385 مي باشد