اگه الان مائده ي چند وقت پيش بودم ،الان كلي depress بودم و هيچ چيزي نميتونست خوشحالم كنه! چرا؟!
خوب معلومه! آدم چه حالي ميشه اگه توي يه شرايط پيش بيني نشده و ناخواسته قرار بگيره و نتونه توي جشن ازدواج صميمي ترين دوست زندگيش شركت كنه
!!!!
واااااااااااااااي!
يعني الان ريحانه چه حالي داره؟
يعني منو مي بخشه؟
يعني ميتونه درك كنه كه واقعا نتونستم توي جشن عروسيش شركت كنم؟
يعني ميدونه كه من اين چند روز همش به ياد اون و مهرداد بودم؟
دوستي قديمي ما مربوط ميشه به شروع روزهاي خوب نوجووني.روزهاي كنجكاوي و شيطنت.روزهاي تاثير پذيري از دوستان .روزهاي گريه و خنده....
زمان كمي از شروع صميميت در دوستيمون گذشته بود كه مهرداد وارد زندگي ريحانه شد و بعد ، هميشه يكي از موضوعهاي ما واسه ي حرف زدن همين آقا مهرداد شد.
يه مدت كه توي خونه ي ريحانه اينا مهرداد نقش منو ايفا ميكرد
!!! (هر وقت ريحانه پاي تلفن بود ، مثلا داشت با من حرف ميزد نه مهرداد
!!!)
روزهاي تلخ و شيرين زيادي رو داشتن . روزهاي سختي واسه دو دلداده كه از هم كيلومترها دور بودن و البته منم هميشه تو مشكلات و ناراحتيها در كنارشون بودم....
...همه ي اون روزاي سخت گذشت و سال گذشته همه توي جشن نامزدي اونا شادي كرديم.
از پارسال بعد از جشن نامزدي ديگه لحظه شماري ميكردم واسه عروسي اون دو تا كفتر!
اما چه كنم كه سرنوشت نخواست كه من امسال توي جشن اونا حضور داشته باشم
!
بگذريم ! ديگه خودت تا تهش برو كه چه حسي دارم..........
سرنوشت من رو توي روزهايي كه مي بايد تهران و در كنار ريحانه مي بودم به خونه ي پدري مامانم دعوت كرد.
به جايي كه حالا نه تنها واسه مامانم و خاله ها و دائيهام ، كه حتي واسه ي ما نوه ها پر از خاطرات خوبه.
خونه اي كه بر خلاف موجوديت قديميش حتي بهتر از خونه ي ماها نوسازي شده و شبيه خونه ي تازه عروس و دوماده!
شايد وجود خاله نرگس عزيزمه كه بابابزرگ و مامان جون مث مامان بزرگ و بابابزرگاي ديگه پير و فرتوت به نظر نميان.(هزار ماشاالله )
......
به هر حال بر خلاف تصورم ،اين موضوع كه قادر نبودم توي جشن ريحانه باشم باعث نشد روزاي تلخي داشته باشم.
چون بند بند وجودم فاميلم رو احساس كرد. وجود گرم اونا رو بيش از پيش درون قلبم يافتم.
بودن در كنار خاله ها و دائيها اين بار واسم معناي ديگه اي داشت.انگار ديگه فقط واسم خاله و دائي نبودن، بلكه خواهر و برادر مامانم شده بودن! همون خواهر وبرادري كه سالها پيش مث من و بهزاد و محمد با هم زندگي كرده بودن ، با هم خنديده بودن و حتي گاهي با هم دعواشون شده بوده! يه جنجال كودكانه و رايج بين همه ي خواهر وبرادرا
!
با اينكه به خاطر همشهري بودن با فاميل پدريم ، تا حالا موقعيتي نبوده كه به اين شكل به مدت طولاني در كنار اونا باشم، اما حالا اونا رو هم خيلي بيشتر از قبل دوست دارم.
ميخوام همينجا به همه ي كساني كه فاميل، دوست و آشناي من هستن از صميم قلب بگم : دوستون دارم ! 
دوستای خوبی که منو با نوشتن نظرات خوبتون خوشحال کردین ! شما رو هم دوست دارم
+ نوشته شده توسط مائده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت
18:12 |