امشب ، پايان فصل گرم و زيباي تابستونه. فصلي كه من از كودكي خيلي بهش علاقه داشتم و دارم!
فصل خوشگذروني ، فصل رسيدن به تموم كارايي كه بهشون علاقه داري و شايد توي سال تحصيلي خيلي فرصت انجام دادنشون رو نداري.
فصل شب بيداري ، شبايي كه با اشتياق فراوون ميشيني و كتابهاي مورد علاقتو تا نيمه شب ميخوني ؛ موزيك گوش ميدي و گاهي فقط روي تختت دراز ميكشي و پرده ي پنجره ي اتاقت رو كنار ميزني و بدون حتي لحظه اي پلك زدن به ماه نورافشان و ستاره هاي زيبا چشم ميدوزي و فكر ميكني و فكر ميكني و فكر ميكني...
...امسال تابستونم با سالاي قبل كاملا فرق ميكرد چون حتي واسه يك هفته هم تنها نبودم!
امتحانات رو توي اون شرايط سخت با ياري خدا و راهنمايي همكلاسياي خوبم :نازنين ، انسيه ، نينا ، فائقه و محسن گذروندم.
بعد امتحانات ، برنامه ي مشهد جور شد و رازمو با امام رضاي عزيزم در ميون گذاشتم ؛ و بعدش هم تهران .
بلافاصله با اومدن به شهر خودم مرداد شروع شد و وقت رفتن به يك ماه كارآموزي فرا رسيد. توي اون روزاي سخت افسردگي
، با بي رغبتي تمام به كارآموزي كه از طرف دانشگاه ، اما اختياري بود رفتم. ولي برخلاف تصورم اونجا واسم يه مأمن بود كه اونروزا واقعا بهم كمك كرد ، حال و هوامو تغيير داد. به خصوص بودن در كنار استاد و دوست خوبم كه از من 8 سال بزرگتر بود ، از همه لحاظ واسم مفيد و باارزش بود : خانم مهندس ناهيد س
. اون نه تنها از لحاظ علمي اطلاعات مفيدي به من داد، بلكه با وجود اختلاف سني كه داشتيم ، با نزديك بودن افكارش به من ، كه با تجربه ي بيشتر اون همراه بود ، كلي حرفا بهم زد. حرفايي كه توي ذهنم حك شدن.و چقدر خوشحال بودم از اينكه يه خانم 30 ساله و البته جوون ، مث من فكر ميكنه. مث من اما پخته تر از من! اونم شبيه دخترا فكر نميكرد! اونم مث من با وجود احساساتي بودن ، خودش رو در برابر ديگران بي احساس نشون ميداد! اونم مث من ... شايد نبايد بگم
! ...باشه واسه بعدها
! به هر حال به خاطر مشغله ، ديگه بعد از رفتنم فرصت نكردم كه بهش سر بزنم و يا حداقل با تلفن يا ايميل احوالشو بپرسم! ولي كاشكي بدونه چقدر دوستش دارم!!!
توي اون ماه ، به خاطر رفتن به كارآموزي كه مجبور بودم صبح زود بيدار شم
فقط چهارشنبه شبها و گاهي هم پنجشنبه شبها فرصت آنلاين شدن پيدا ميكردم .اما همون شبا هم وجود يه دوست خوب
منو از تنهايي ، كه برام آزار دهنده و تداعي كننده ي خاطرات تلخ بود ، نجات ميداد. اون نميدونست كه من چه روزاي بدي دارم ؛ چون من در برابر اون از ناراحتيام حرف نميزدم! اما به هر حال حتي اگه اون دوست و همدانشگاهي خوبم هم ندونه كه چقدر كمك من كرده ، ذره اي از ديني كه نسبت به اون روي خودم احساس ميكنم كم نميشه!
خلاصه مرداد هم تموم شد و به همراه اون ، روزاي خوب و پر خاطره ي كارآموزيم هم به انتها رسيد...و همون روزا بود كه ديگه از همدانشگاهيم هم توي دنياي بزرگ و پيچيده ي مجازي خبري نبود
!
ترسيدم از اينكه مبادا باز اين تنهايي منو به افكاري برگردونه كه اوايل تابستون باهاشون درگير بودم
!
تصميم گرفتم كه با مطالعه و تحقيق ، خودمو نجات بدم. هر چند كه به طور جدي موفق نشدم! چون درست روز 2 شهريور خونواده ي خاله از تهران به خونه ي ما اومدن و بعد ، همگي با هم به شهر پدربزرگ اومديم و روزاي خوش جشن عروسي رو در كنار هم گذرونديم
. و بعد هم من به مدت يك هفته واسه خودم اونجا موندم و همونجا از طريق sms از همدانشگاهيم باخبر شدم و خوشحال شدم!
جالب اينكه موقع برگشتن ، مامان جون و خاله نرگس هم با من به شهر ما اومدن.اونا موندن و ايام نيمه ي شعبان دائيها و خاله ها هم از شهراشون همگي به شهر ما اومدن.
روزاي شاد با هم بودن. روزايي كه توي اين 22 سال زندگيم ، هرگز به اين شكل دور هم بودناي طولاني رو تجربه نكرده بوديم.با هم ميخنديديم ، با هم ميخونديم و ميزديم و ميرقصيديم ؛ و حتي با هم يه ختم انعام گرفتيم!!!
...همه چيز با هم....و چه زيبا و پرخاطره ! جشن
نيمه ي شعبان
كه توي شهر ما واقعا معركه بود! شنيدن كي بود مانند ديدن!!!
بازم يكي يكي ، فاميلا به شهر و ديار خودشون برگشتن اما خاله نرگس پيش من موند!تا همين 2 روز پيش كه به شهرش برگشت و جالب تر اينكه ما هم بدون برنامه ريزي قبلي ، باز به شهر اونا اومديم و الان آخرين شب تابستون رو در كنار اونا ميگذرونيم!البته جاي بهزاد خالي! اما داداش محمد كوچولو هم الان پيش خودمه!
...امشب يهو دوزاريم افتاد!!!! این رفت و آمدا اصلا اتفاقی نبوده!!!![]()
خدا چقدر مهربونه!!! توي اين شرايط دشوار، تنهايي منو اذيت ميكرد
!! هر لحظه تنهايي ، واسه من پر از افكار زجرآور بود
! اما ...
اما من اين كار سخت رو واسه خاطر خود خدا انجام داده بودم و از خودشم تاب تحمل خواسته بودم
!
خوب اون مهربون هم ، منو فراموش نكرد و يه تابستون پر رفت و آمد و شاد و به دور از تنهايي واسم فراهم كرد![]()
!
خداي خوبم
! مرسي! تو چقدر خوبي
! بام در برابرت زانو زدم و سر به سجده گذاشتم
!
هميشه باهام باش و دستمو بگير! ...مثل هميشه! ...اي خوبترين!![]()

