تبليغاتX
هر روز یه فکر جدید

امشب ، پايان فصل گرم و زيباي تابستونه. فصلي كه من از كودكي خيلي بهش علاقه داشتم و دارم!
فصل خوشگذروني ، فصل رسيدن به تموم كارايي كه بهشون علاقه داري و شايد توي سال تحصيلي خيلي فرصت انجام دادنشون رو نداري.
فصل شب بيداري ، شبايي كه با اشتياق فراوون ميشيني و كتابهاي مورد علاقتو تا نيمه شب ميخوني ؛ موزيك گوش ميدي و گاهي فقط روي تختت دراز ميكشي و پرده ي پنجره ي اتاقت رو كنار ميزني و بدون حتي لحظه اي پلك زدن به ماه نورافشان و ستاره هاي زيبا چشم ميدوزي و فكر ميكني و فكر ميكني و فكر ميكني...

...امسال تابستونم با سالاي قبل كاملا فرق ميكرد چون حتي واسه يك هفته هم تنها نبودم!
امتحانات رو  توي اون شرايط سخت با ياري خدا و راهنمايي همكلاسياي خوبم :نازنين ، انسيه ، نينا ، فائقه و محسن گذروندم.
بعد امتحانات ، برنامه ي مشهد جور شد و رازمو با امام رضاي عزيزم در ميون گذاشتم ؛ و بعدش هم تهران .
بلافاصله با اومدن به شهر خودم مرداد شروع شد و وقت رفتن به يك ماه كارآموزي فرا رسيد. توي اون روزاي سخت افسردگي ، با بي رغبتي تمام به كارآموزي كه از طرف دانشگاه ، اما اختياري بود رفتم. ولي برخلاف تصورم اونجا واسم يه مأمن بود كه اونروزا واقعا بهم كمك كرد ، حال و هوامو تغيير داد. به خصوص  بودن در كنار استاد و دوست خوبم كه از من 8 سال بزرگتر بود ، از همه لحاظ واسم مفيد و باارزش بود : خانم مهندس ناهيد س. اون نه تنها از لحاظ علمي اطلاعات مفيدي به من داد، بلكه با وجود اختلاف سني كه داشتيم ، با نزديك بودن افكارش به من ، كه با تجربه ي بيشتر اون همراه بود ، كلي حرفا بهم زد. حرفايي كه توي ذهنم حك شدن.و چقدر خوشحال بودم از اينكه يه خانم 30 ساله و البته جوون ، مث من فكر ميكنه. مث من اما پخته تر از من! اونم شبيه دخترا فكر نميكرد! اونم مث من با وجود احساساتي بودن ، خودش رو در برابر ديگران بي احساس نشون ميداد! اونم مث من ... شايد نبايد بگم! ...باشه واسه بعدها! به هر حال به خاطر مشغله ، ديگه بعد از رفتنم فرصت نكردم كه بهش سر بزنم و يا حداقل با تلفن يا ايميل احوالشو بپرسم! ولي كاشكي بدونه چقدر دوستش دارم!!!
توي اون ماه ، به خاطر رفتن به كارآموزي كه مجبور بودم صبح زود بيدار شم فقط چهارشنبه شبها و گاهي هم پنجشنبه شبها فرصت آنلاين شدن پيدا ميكردم .اما همون شبا هم وجود يه دوست خوب   منو از تنهايي ، كه برام آزار دهنده و تداعي كننده ي خاطرات تلخ بود ، نجات ميداد. اون نميدونست كه من چه روزاي بدي دارم ؛ چون من در برابر اون از ناراحتيام حرف نميزدم! اما به هر حال حتي اگه اون دوست و همدانشگاهي خوبم هم ندونه كه چقدر كمك من كرده ، ذره اي از ديني كه نسبت به اون روي خودم احساس ميكنم كم نميشه!
خلاصه  مرداد هم تموم شد و به همراه اون ، روزاي خوب و پر خاطره ي كارآموزيم هم به انتها رسيد...و همون روزا بود كه ديگه از همدانشگاهيم هم توي دنياي بزرگ و پيچيده ي مجازي خبري نبود!
ترسيدم از اينكه مبادا باز اين تنهايي منو به افكاري برگردونه كه اوايل تابستون باهاشون درگير بودم!
تصميم گرفتم كه با مطالعه و تحقيق ، خودمو نجات بدم. هر چند كه به طور جدي موفق نشدم! چون درست روز 2 شهريور خونواده ي خاله از تهران به خونه ي ما اومدن و بعد ، همگي با هم به شهر پدربزرگ اومديم و روزاي خوش جشن عروسي رو در كنار هم گذرونديم. و بعد هم من به مدت يك هفته واسه خودم اونجا موندم و همونجا از طريق sms از همدانشگاهيم باخبر شدم و خوشحال شدم!
جالب اينكه موقع برگشتن ، مامان جون و خاله نرگس هم با من به شهر ما اومدن.اونا موندن  و ايام نيمه ي شعبان دائيها و خاله ها هم از شهراشون همگي به شهر ما اومدن.
روزاي شاد با هم بودن. روزايي كه توي اين 22 سال زندگيم ، هرگز به اين شكل دور هم بودناي طولاني رو تجربه نكرده بوديم.با هم ميخنديديم ، با هم ميخونديم و ميزديم و ميرقصيديم ؛ و حتي با هم يه ختم انعام گرفتيم!!!
...همه چيز با هم....و چه زيبا و پرخاطره ! جشن نيمه ي شعبان كه توي شهر ما واقعا معركه بود! شنيدن كي بود مانند ديدن!!!
بازم يكي يكي ، فاميلا به شهر و ديار خودشون برگشتن اما خاله نرگس پيش من موند!تا همين 2 روز پيش كه به شهرش برگشت و جالب تر اينكه ما هم بدون برنامه ريزي قبلي ، باز به شهر اونا اومديم و الان آخرين شب تابستون رو در كنار اونا ميگذرونيم!البته جاي بهزاد خالي! اما داداش محمد كوچولو هم الان پيش خودمه!

...امشب يهو دوزاريم افتاد!!!! این رفت و آمدا اصلا اتفاقی نبوده!!!
خدا چقدر مهربونه!!! توي اين شرايط دشوار، تنهايي منو اذيت ميكرد!! هر لحظه تنهايي ، واسه من پر از افكار زجرآور بود! اما ...
اما من اين كار سخت رو واسه خاطر خود خدا انجام داده بودم و از خودشم تاب تحمل خواسته بودم!
خوب اون مهربون هم ، منو فراموش نكرد و يه تابستون پر رفت و آمد و شاد و به دور از تنهايي واسم فراهم كرد!
خداي خوبم! مرسي! تو چقدر خوبي! بام در برابرت زانو زدم و سر به سجده گذاشتم!
هميشه باهام باش و دستمو بگير! ...مثل هميشه! ...اي خوبترين!

+ نوشته شده توسط مائده در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 0:11 |
همه ي ما باور داريم كه يه خدايي هست كه ما رو آفريده و هميشه ميبيندمون و خيلي نعمتا بهمون داده .
همه مون با وجود اختلافاتي كه در عقايد و افكارمون داريم ، كنج دلمون توي ته ته هاي خلوت خودمون به يه قدرت بي نهايت معتقديم. وجودي كه لااقل همه مون توي سختيها به سمتش ميريم و ناخودآگاه ازش ياري ميخوايم!
خدايي كه بر عكس ما  كه گاهي فراموشش ميكنيم ، اون هميشه به ياد مونه!
خداي ميلياردها آدم با اديان و افكار مختلف، با شاديها و دردها، با آرزوها و اهداف كاملا متفاوت!اصلا خداي هزاران و شايد ميليونها نوع موجودات زنده ي گوناگون!!
فكرشو بكن! تو اگه 10 نفر بيان رازشونو بهت بگن ، واسه نفر يازدهم جايي نداري! يا اگه داشته باشي واقعا كار زيادي از دستت براشون بر نمياد!
وقتي توي يه خيابون پر جمعيت كه عابراي پياده و ماشينا ترافيك سنگيني ايجاد كردن راه ميري ، صدها آدم از كنارت ميگذرن كه تو كوچكترين چيزي ازشون نميدوني!
...همين چند روز پيش بود كه توي يه مركز پرتراكم شهر راه ميرفتم ؛ بر خلاف هميشه كه از تراكم جمعيت  كفري ميشم ، اين بار يه جورايي خدا رو ديدم!
واقعا فكرشو بكن! خدا تموم اونا رو ميشناخت! كساني كه واسه من فقط يه رهگذر بودن و هميشه بي تفاوت از كنارشون رد ميشدم ، همشون پيش خدا  قد  من سهم و ارزش دارن!
خدا همشونو ميبينه و راز ته دل همشونو بهتر از خودشون ميدونه!...تازه اينا كه جمعيتي نيستن در برابر كل مخلوقات خدا ،اونم از اول خلقت تا آخر دنيا!!!!
جالبه كه يهو توي يه روز عادي از زندگيت با ديدن شلوغي خيابونا ، عظمت خدا رو درك كني!!! هر چند كه اين ذره اي از عظمت خداست كه واسه يه موجود عادي و ساده مث من قابل دركه!
...واااااااااااااااي!! واي به اين همه اتفاق حامل پيام!!!
تا حالا شده اين خدايي رو كه توي باورت ميدوني هميشه در كنارته ، يهو واقعا در كنارت حس كني؟! چيزي بيشتر از يه حرف كه ديگران بهت تزريق كردن! چيزي فراتر از تموم تعاليم ديني كه توي دروس مدرسه و دانشگاه بهت گفته شده و تو حتي گاهي بدون درك واقعي فقط اونا رو پذيرفتي!
انگار كه يهو خدا توي يه جايي از زندگي خودشو بهت واسه چند لحظه نشون داده! با خوبي غيرقابل انتظاري كه بهت كرده تو رو يه باركي  تكون داده!
...من فكر ميكنم هممون اگه به روزهاي گذشته ي زندگيمون دقت كنيم خيلي جاها به وضوح رد پاي خدا و حتي سنگيني نگاه پر مهر اونو توي لحظات خاص به عينه ميبينيم!
مثلا 29 شهريور سال 83 يكي از اين روزاس واسه من!روزي كه تا پايان عمر  توي ذهنمه و هر بار كه مرورش ميكنم واقعا به شعف وصف ناپذيري ميرسم!
يا همين امروز كه بر حسب اتفاق بازم 29 شهريور بود! امروز كه خدا بابامو از نو به ما داد! توي يه اتفاق ساده و حتي شايد خنده دار، دستي دستي بابا داشت نفسش قطع ميشد!! بابا رنگش كبود شد و واسه چند دقيقه نفس نميكشيد!!! اونم فقط واسه خاطر جهيدن آبليموي تازه و غليظ به ته حلقش!!!!  فكرشو بكن! به همين راحتي بابا به مرز... داشت ميرفت! همه مون هول شده بوديم.بابا آدم پرتحمل و مقاوميه؛ اون چيزي به ما نگفته بود و خودش داشت سعي ميكرد بدون جلب توجه ،خودشو نجات بده! اصلا حرفي نزد و علامتي نداد! ما وقتي خودمون متوجه شديم كه بابا بدون اغراق سياه شده بود . وحشت ما رو برداشت! اما به لطف خدا و با تلاش بهزاد و امين عزيز(پسرعمو) بابا به زندگي برگشت! (جالب اينجاس كه توي اين وضعيت كه ما همه هيجان زده بوديم و بابا رو ميبوسيديم ، بابا كه خيلي به اخبار شبكه ها و ساعتهاي مختلف علاقه داره در كمال آرامش گفت : ببخشيد يه لحظه اجازه بدين اخبارو گوش كنم!!!)
خيلي وقتا واسه خودمون هم اتفاقاتي ميفته كه شايد نسبت بهشون بي تفاوت باشيم! يه مرور بكن ببين تا حالا چند بار نزديك بوده يه ماشين زيرت كنه! يا ......
 
...ببين آيا ميتوني رد پاي خداي خودتو توي گوشه هاي زندگيت ، توي لحظات سخت و استثنايي  پيدا كني!؟
مطمئنم كه توي زندگي تو هم اين چيزا فراوونه ! فقط اگه تا به حال حواست نبوده حالا برو بگرد و پيداشون كن...
 
 
+ نوشته شده توسط مائده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 23:56 |

تا حالا شده اونقدر كاراي روزمره بهت فشار بياره كه يهو احساس كني تموم شدي؟!
احساس كني مث يه بستني عروسكي كه مدت طولاني توي دست يه بچه مونده و گرما حسابي داغونش كرده ، داري آب ميشي؟!
يا اينكه احساس كني اونقدر بهت فشار اومده كه تموم اجزاي بدنت به ريزترين تكه اي كه واست قابل تصوره خرد شدن؟!
آره! احساسي كه از نظر من  كم از يه مرگ موقت نداره...
من كه خيلي وقتها اين حس رو تجربه كردم. به خصوص هر ترم دم انتخاب واحد!
واي كه چقدر از اين انتخاب واحد بدم مياد!!!
نميدونم آيا همه اينقدر موقع انتخاب واحد اذيت ميشن يا اينكه فقط وضع ماها اينطوره!؟!؟!؟
امون از اين مدير گروه عزيز!!! امون از اين دانشگاه!!! (آدم بي انصافي نيستم كه الكي تموم تقصيرا رو گردن ديگران بندازم اما...)
دلم خوشه كه توي يه دانشگاه دولتي درس ميخونم!!! واقعا فقط دلم خوشه!
راستش دختر بي استعدادي نيستم اما خوب ترم پيش يه درسي رو كه پيش نياز كلي از درسامه افتادم!و الان واقعا پدرم در اومد واسه گرفتن واحد!
اما حتي چند تا از دوستام كه تا به حال يه نصفه واحد هم نيفتادن ، با انتخاب واحد مشكل دارن.
از ديد بچه هاي ما انتخاب واحد حتي از امتحانات پايان ترم هم عذاب آْور تره!
اين روزا خيلي خسته ام! آخه چند روز پي در پي بود كه هر روز ميرفتم دانشگاه واسه كاراي انتخاب واحد و خونه هم كه ميومدم مدام توي اينترنت بودم تا از طريق وب يه سري واحدامو انتخاب كنم ؛آخر سر هم اونجور كه دلخواه خودم بود نتونستم واحد بگيرم و مجبور شدم يه سري واحد رو فقط واسه پر كردن 20،19 واحدم بردارم!
امروز بعد چند روز دويدن و واحد از اينور و اونور جور كردن بالاخره يه 19 تايي گير آوردم و وقتي به خونه رسيدم واقعا از حال رفتم!
اونقدر خسته بودم كه حتي واسه سلام كردن به طبقه ي بالا نيومدم و تا لباسامو از تنم درآوردم شيرجه زدم روي تختخوابم .
اونقدر خسته بودم كه نفس كشيدن هم يادم رفته بود و حتي كاملا فراموش كرده بودم كه چه جوري ميشه خوابيد!؟!؟!
با صورت توي بالشم فرو رفتم و تموم شدم!!!
ديروزم دست كمي از امروز نداشتم و از بعد از ظهر كه بعد مدتها واسه يه چرت بعد از ناهار خودمو به آغوش تختم رسوندم ، تا حوالي ساعت 8 شب به دنيا برنگشتم و به خوابي عميق فرو رفتم!
امروزم از فرط خستگي اونقدر سرم درد ميكرد كه حتي ناي باز نگه داشتن پلكام رو هم نداشتم!و از اون مهمتر قرارم رو با يه دوست خوب كه مدتها نديده بودمش هم كنسل كردم.دلم سوخت اما ديدم با اين وضع اگه برم پيشش فقط ميخوام خميازه و ناله تحويلش بدم!
خلاصه اينكه الانم ديگه ميخوام برم لالا. يه لالا كه تا زموني كه ازش سير نشدم، تموم نشه!

...دوست خوبم توي هر مقطعي كه هستي واست آرزوي موفقيت دارم.تو هم واسم دعا كن ترم خوبي پيش رو داشته باشم

+ نوشته شده توسط مائده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 0:18 |

يه شب زيبا و نسبتا خنك خاص روزاي آخر تابستون به نيمه رسيد.
نيمه شبي بسيار زيبا و آروم.
وارد اتاقم كه شدم ديدم طنين صداي موزيك فرحبخش گروه اركستر يه عروسي ، فضاي محله رو پر كرده. واي كه چقدر اين صداي شادي رو دوست دارم!(خواننده بلند ميگه:*حالا همه دستا بالا...مرسي...*)
بي اختيار و طبق عادت هميشه با شنيدن اين صدا ، با شور و حال وصف نشدني به سمت در بالكن اتاقم كه در طبقه ي دوم منزلمونه دويدم تا اين صداي دلنشين رو رديابي كنم. صدايي كه حاكي از به فرجام رسيدن يه عشق زيباست!
بالكن خونه ي ما منظره ي زيبايي واسه خودش داره! توي تاريكي شب  بدون روشن كردن چراغها به بالكن وارد شدم تا آرامش شبونه ي حياطمون رو بهم نزنم. كور سوي نور ماه از لابلاي شاخ و برگ درخت بلند قامت شاه توت حياطمون روي زمين ميتابيد.يه حياط با صفا و پر از دار و درخت كه به نوبه ي خودش كم از يه باغ نداره...
يه آسمون صاف و پرستاره هم بالاي سرم جلوه ميكنه... بدون حتي يك تكه ابر كوچك!
(*همه ي جوونا بيان وسط...*)
صداي موزيك شنيده ميشه و منم مث هميشه با شنيدن صداي موزيك واسه خودم شروع ميكنم به رقصيدن. موزيك و رقص رو خيلي دوست دارم و هميشه توي جشناي عروسي منم كه پايه جمع ميكنم واسه رقصيدن.
آوازخون ميخونه و منم سرمست ، در خلوت خودم بدون اينكه حتي عروس و داماد رو شناخته باشم ميرقصم.(*حالا يه كف مرتب به افتخار عروس و دوماد...*)
يهو ناخودآگاه به ستاره هاي زيبا خيره ميشم.ستاره ها هم مث من دارن ميرقصن!!

يه نور سبز هم از اون دور دورا يهو ميخوره توي چشمم و من به سمتش برميگردم...توي اون نور سبز چي بود؟! دو تا لامپ سبز رنگ از اون دور ، يهو منو به افكار خودم ميبرن.
افكاري كه اين چند ماه وارد دنياي مائده شدن.
...مائده اي كه پارسال يه مائده ي ديگه بود!!!
با خودم گفتم يهو چي شد؟! من اصلا فكرشو هم نميكردم تا اين اندازه افكار و رفتارم دچار تحول بشن؟!؟!؟!؟ تحول ، هميشه بد نيست! اما آيا در بين تموم اين تحولات مثبت من ، نميشه يه سري تحول هم خوب نبوده باشه!؟!؟
معناي ((كن فيكون))رو به عينه ديدم! آره به يه نحوي من  كن فيكون  شدم!!!
...اين همه سال چي فكر ميكردم؟!
تصور من از خودم ، از اطراف و اطرافيانم چي بود؟!؟! يه سري افكار سابقم واسم مضحك شده اما اون موقع ها چقدر واسه خودم پاك و خالص بودم!!!
به قول مامان ، مائده وقتي دروغ ميگه چشماش و تموم حركاتش اعتراف ميكنه!
...يه مائده بود با يه وجدان بسيار بيدار كه خيلي وقتا حتي با سختگيرياش مائده رو زجر ميداد!!! مائده هنوزم اون وجدانو داره اما...
اما چي؟!؟!؟ الان مائده به خيلي چيزا شك كرده!
مائده نميدونه كدوم راه درسته!؟!؟
كاش بشه واضحتر بگم... مائده 22 سالش شده اما هرگز وجدانش بهش اجازه نداده به كسي علاقمند بشه!!! باور كردنيه؟!؟! نه!
هر كي به مائده ابراز علاقه كرد مائده باهاش راه نيومد و به هيچ كدوم علاقه پيدا نكرد!!! به جز...
آره مائده يه بار ناخواسته به دام يكيشون افتاد! اما ...
...مائده هميشه تصور ميكرد كه يه بره است ، و پسرايي كه دور و برش ميان همه گرگهايي گرسنه هستن كه دندوناشونو واسه خوردن و نابود كردن مائده تيز كردن!!! مائده ازشون فرار ميكرد و باهاشون ميجنگيد!!!!
اما آخرش بعد چند سال جنگيدن با يكيشون  بالاخره......! اما حتي با اونم حرفي نزد. باورش كرد اما اونقدر غرور داشت كه نتونست بهش بگه كه اونم متقابلا .....
آره! مائده اين موضوع رو به هيچكي نگفت و درون خودش چند سال سوخت و صداشم در نيومد! حتي سعي ميكرد اين موضوع رو از خودشم مخفي كنه!!!
مائده به يه سري چيزا معتقد بود و البته الانم هست. ميگفت من هرگز توي اين موارد  اصرار نميكنم و به خود خداي بزرگ و توانا ميسپارم تا خودش هر چيزي رو كه صلاحه پيش بياره.
مائده باور داشت و داره  كه چيزي رو كه خدا بخواد از غيب هم كه شده كاراش خود به خود درست ميشه و هيچ چيزي نميتونه مانعش بشه ؛
به همين خاطر بالاخره پارسال توي شب قدر مائده دلشو زد به دريا و به خدا گفت: خدايا ديگه از اين  درخود  سوختن خسته شدم.جواب تو يك كلمه است؛ اگه آره است كه خودت ياري كن و اگرهم نه كه خودت از دل ببرش!
و ديري نگذشت كه اون مسافر از دل مائده پر كشيد و كم كم از زندگيش هم جدا شد...
حالا اونا كه يه روزگاري همو دوست داشتن ولي از هم فاصله داشتن ، واسه هم فقط شدن يه رهگذر !!!
اما همين ماجرا يهو افكار مائده رو تغيير داد و خيلي درسها واسش داشت... اين ميون ، چيزايي هم پيش اومد كه مائده وقتي دعاي خير ميكرد فكرشونو هم نميكرد...!!!
امشب مائده زير نور ستاره ها بعد از رقصيدن و شادي كردن ، يه ذره هم با خدا خلوت كرد و يه مقدار هم گريست.
البته نه واسه اون ماجرا! بلكه فقط خواست كه خدايي كه هميشه داره صداشو ميشنوه ، طوري جوابشو بده كه گوشاي كم توان مائده   قادر به شنيدن اون جوابا باشه ؛ و قدرت تمييز دادن جوابها و وسوسه ها رو پيدا كنه!
مائده از خدا خواست كه مث هميشه دستشو بگيره و تنهاش نذاره. مائده خواست كه يه وقت با تغيير افكارش ناخواسته مرتكب خطا نشه!...

دوست خوبم واست آرزو ميكنم كه هميشه حضور خدا رو در كنارت حس كني و جوابتو هم هميشه از خودش بگيري...

+ نوشته شده توسط مائده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 و ساعت 2:7 |

سكوت و سكوت وسكوت...
روزمرگيهاي خاص روزهاي تابستاني...
جنب و جوش و رفت و آمد ، و شاديهاي حاصل از در كنار هم بودن...
روزهايي قشنگ و سراسر خاطره در كنار كساني كه توي روزهاي گرم تابستون خيلي از بودن باهاشون مسروري اما ميدوني بازم با رسيدن فصل سرما ، فصل درسا و زحمت كشيدنا باز تا يه مدت طولاني بهشون دسترسي نداري!
خوب ميدوني اين شاديها و دور هم جمع شدنا فقط مال همين روزاي گرم و درازه.
كوتاهي روزهاي پاييزبا اون نسيم خنكش واسه تو تداعي كننده ي فاصله هاست. راههايي دور و دراز كه تو رو از عزيزانت جدا ميكنه.
شايد واسه همينه كه پاييز واسم دلگيره.
پاييز شروع تنهاييهاست. چيزي كه تموم مدت كودكي و نوجووني منو مي آزرد...
تنهايي و تنهايي وتنهايي.....
 
اما حالا چند ساليه كه اين تنهايي ، با تموم سكوت خسته كنندش واسم قشنگه.(هر چند كه كلاسهاي پرتعداد و نفس گير دانشگاه ، بعلاوه ي شاديهاي حاصل از بودن در جمع دوستام جاي زيادي واسه تنهايي نميذارن!)
تنهايي يعني فكر ؛ و واسه من فكر يعني آرامش .
تنهايي يعني مائده ي واقعي بودن ؛ مائده اي كه طبق اميال و خواسته هاي خودش رفتار ميكنه ، حرف ميزنه ؛ حتي ميخوره و ميخوابه...
...اين روزا مائده خسته ست. افكارش احتياج به يه بررسي و تجديد نظر داره!
مائده طي اين چند ماه خيلي تفيير كرده.
تغييراتي كه قطعا توش يه سري خوب و يه سري بد داره.
مائده بايد فكر كنه و ببينه چه راهي رو طي كرده! ...آخه توي اون شرايط ، فكر كردن خيلي واسش مقدور نبوده!!!
...توي اين روزا خيلي دوستاي خوب در كنارم بودن كه حضورگرمشون ، حرفاشون و حتي خنده هاشون واسم نقش حياتي داشته. فائقه ، بهزاد ، نرگس ، محسن ، سينا و دختر خوب ، فاميل ، دوست و همكلاسيهايي عزيزي بودن كه شايد خودشون متوجه نشده باشن كه من چقدر ازشون درس گرفتم و چقدر انرژي و اميد و روحيه به من برگردوندن!!!
از همشون ممنونم .
همينطور از تو و خيلياي ديگه كه صميمانه در كنارم بودين...

+ نوشته شده توسط مائده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 15:43 |

امروز در حدود دو ساعت به پهناي صورتم اشك ريختم!اولش  هاي هاي گريه كردم و بعد به اشكهاي بي صدا رو آوردم. بهزاد عزيز در اون لحظات با خنده به من گفت : مگه قرار نشد مثبت فكر كني؟! خوب الانم مثبت فكر كن!!!
اون لحظه به نظرم مزخرف اومد كه در چنين شرايطي بتونم مثبت فكر كنم اما ، بازم داداشي گلم كار خودشو كرد!
درسته! هميشه كه زندگي باب ميل و سرشار از لحظات فرحبخش نيست! اون هفته شادي و عروسي و سفر و ... و حالا يه امروزم نوبت گريه است.
آره! اصلا مگه كسي وجود داره كه توي زندگيش گرماي سوزان اشك غم رو  روي گونه هاش حس نكرده باشه؟! مگه ميشه حتي مثبت انديش ترين آدم دنيا هم يه روزي گريه نكرده باشه؟!
محاله! تنها تفاوت بين آدماي مايوس و آدماي مثبت نگر در طرز مواجه شدنشون با اين موضوعه.
هر انسان يه طرز تفكر ، يه سري علائق و يه سري توقعات از اطرافيانش داره كه خوب اين حق هر انسانيه. و طبيعيه كه دو مخلوق جدا از هم توي زمينه هايي با هم اختلاف نظر داشته باشن.
گاهي اوقات ميشه بي تفاوت از كنار اين اختلافات گذشت اما وقتي نظر و خواسته ي تو ، نظر و خواسته ي شخص ديگه اي رو هم تحت الشعاع قرار ميده خوب مشاجره يه چيز عاديه!
اصلا همين دعواهاست كه گاهي باعث ميشه طرف مقابلتو بهتر بفهمي !
چه خوبه آدم بتونه به خودش مسلط باشه و آهسته و منطقي نظراتشو بگه ولي خوب متاسفانه گاهي هم تا صداها بالا نره و يه دعواي درست و حسابي نشه نميتونيم همو درك كنيم!
من يه دخترم كه خدايي قصد بدجنسي و نامردي و دودره كردن هيچكي رو ندارم اما ... اما همه مون گاهي متوجه نيستيم كه رفتارمون ناخواسته باعث ناراحتي كسي شده!حتي گاهي فكر ميكنيم واسه طرف مقابلمون كلي از خودگذشتگي كرديم و مرام گذاشتيم و با شنيدن حرف اونا فكر ميكنيم كه چقدر قدر نشناسن!!! اما خوب قطعا ما كمتر از انتظار اونا سعي كرديم دركشون كنيم. پس خوبه يه طرفه به قاضي نريم !
راستش من با اينكه خيلي دلسوز و مهربونم (شكسته نفسي رو داري؟!  )اما اعتراف ميكنم خيلي غرور دارم.
غروري كه خيلي وقتا كارا رو خراب ميكنه!
من يه دختر ملاحظه كارم كه به راحتي به كسي ((نه)) نميگم و اين باعث ميشه به خودم فشار بيارم واسه راضي نگه داشتن يه سري از اطرافيانم ؛ ولي واي به روزي كه يه نه درست و حسابي بگم!!! اما بايد اين رفتار رو كنار بذارم...
كارم درست نبود. من زود عصباني شدم و داد و بيداد راه انداختم اما خوب نميدونستم چه جوري ميتونم به كسي كه بهم اجازه ي حرف زدن نميداد حرفامو بگم!
هميشه توي يه مشاجره هم هر دو طرف حق دارن و هم هر دو طرف مقصرن. كم و زيادشو هم بعد از شنيدن حرفاي هر دو طرف ميشه فهميد!
من همينجا اقرار ميكنم راجع به يه سري مسائلي كه گفته شد تقصير با من بوده و از اون بدتر داد و فرياد راه انداختن و از دست دادن كنترلم ؛ اما.....
تنها اميدوارم فقط من نباشم كه تو اين ماجرا به اشتباهات و بي توجهي هام پي بردم ! 
باور كن در حد توانم دارم سعي ميكنم روزبه روز بيشتر اطرافيانمو درك كنم ولي ازت خواهش ميكنم تو هم منو درك كن! تو كه شايد از درون من خبر نداشته باشي. همونطور كه من از درون تو بي خبرم.
من ميخواستم با درميون گذاشتن تموم افكارم با تو ، بهت احترام بذارم و بدوني كه باهات صميمي هستم و چيزي ازت پنهون نميكنم. نميدونستم كه باعث ناراحتيت ميشم!
قول ميدم ديگه...
ولي با اين حال نميتونم فراموش كنم كه ...

+ نوشته شده توسط مائده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 و ساعت 15:52 |

من يه دخترم. يه دختر عجيب و غريب!!!
يه دختر با هزاران فكر!
يه دختر كه تفكرش شبيه بقيه ي دخترا نيست.(البته چند وقته كه دارم سعي ميكنم يه مقدار دخترونه به دنيا نگاه كنم.)
من يه دخترم كه....
مائده طاقت بيار! فقط يه مدت ديگه!
قبول دارم كه واسه آدماي اين زمونه ، زندگي سخته.واسه ايرانيا ، به خصوص واسه تموم مردمي كه تو زندگيشون يه دوره ي جنگ رو تجربه كردن .
شاد زيستن و غمگين نبودن مشكله.و حتي  توي اين جامعه ، جوون بودن يه معضله!!!
آره! مانسل پيك جمعيت هستيم و توي هر مرحله كه پا ميذاريم ،جامعه با يه بحران مواجه ميشه:
بحران كمبود مدرسه و كلاساي پرجمعيت(كه البته من اينو تجربه نكردم!)
بحران عدم وجود فضاي كافي واسه ورزش و تفريح جوونا
بحران نبود كار
بحران.....
بي خيال مائده!
اينا هيچكدوم تقصير ما نيست.كسي كه مسببه بايد ناراحت باشه (كه نيست!)
قرار شد  از اين فكرات لااقل واسه يه مدت دست برداري
قرار شد مثبت فكر كني..........

ميخوام فراموش كنم كه ممكنه هزار آشنا و غريبه اين نوشته ها رو بخونن.
ميخوام بدون جويدن و مزه مزه كردن حرفام ،عينا اون چيزي رو كه توي ذهنم هستش بگم.
اما......
مائده قرار شد نيمه ي پر ليوانو ببيني! به اين زودي كه يادت نرفته!
قرار شد وقتي يه ليوانو ديدي كه نيميش خالي بود ،نيمه ي پرشو هم در كنارش پيدا كني!
ميدونم سخته! واسه تو كه هي انتقاد كردي ، هي شكايت كردي ، هي اعتراض كردي و هي حرص خوردي ؛ خوب قبول دارم سخته كه يهو مثبت نگر بشي.
راستش مثبت ديدن خيلي سخته. هر چند كه موفق شدم.اما هنوزم واقعيات رو انكار نميكنم.
ميگن اگه از دريچه ي زيبايي به اطرافت نگاه كني ، همه چيز واست زيبا ميشه.
ميگن فكر توست كه زندگيتو ، باورتو و هدفتو ميسازه.
پس فعلا قصد ندارم حرفي رو كه سيگنال مثبت نداره بگم و ميخوام سعي كنم طوري كه خودمم متوجه نشم ، خودمو گول بزنم!!!
يا آخرش اعتراف ميكنم كه نميشه مثبت نگر بود ؛ يا اينكه واقعا تبديل ميشم به يه دختر خوب كه ميتونه از بدترين اتفاقات بهترين برداشتها رو بكنه و از هر چيزي واسه خودش يه درسي بگيره.
ميخوام يه ايده ي جديد بهت بدم:
مائده تا اطلاع ثانوي استفاده از كلمات غيرمثبت تعطيل شد! گلايه هات رو هم با كلمات مثبت بگو! اين يه تمرینه واسه خوب فکر کردن و شاد بودن! خودتو نشون بده. نشون بده که میتونی قوی و شاد باشی!  
فعلا با كلمات بحران ، غم ، نااميدي و ...و... و... خداحافظي كن.
به قول يه دوست خوب ، تا وقتي كه خداحافظي نكني هميشه حضورت احساس ميشه!

پس خداحافظ غمها ؛ خداحافظ زشتيها ؛ خداحافظ ناكاميها و خداحافظ پليديها!!! از من دور بشيد . و از تموم دوستانم!

+ نوشته شده توسط مائده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 و ساعت 12:37 |
بازم يه بي دقتي ديگه!
بازم يه بي توجهي و بي خيالي ديگه!!
بازم يه بي مسئوليتي و ناديده گرفتن مردم!!!
آآآآآآآآآآي خدااااااااااااااااا!!!!!!
تا كي بايد سالي چندين هموطن خودمونو به خاطر بي توجهي مسئولين از دست بدييييييييييييييم!؟!؟!؟!
شهداي انقلاب و جنگ ، سرور ما هستن. اما تا كي ميخوان با بي دقتي هاشون هر ساله واسمون چندين شهيد توليد كنن؟!؟!؟!
مرگ يه حقيقته!يه حقيقت غيرقابل انكار واسه همه! اما آخه تا كي مسئولين محترم ما ، ميخوان مدام به زحمت بيفتن و به مردم لطف كنن و اونا رو با حقيقت روبرو كنن؟!!!
من تعجب ميكنم كه چه جوري روشون ميشه انقده راحت و خونسرد راجع به كشته شدن افرادي صحبت كنن كه خودشون به نحوي مسبب كشته شدنشون بودن!!!
اين توپولوف هاتونو بندازيد دور و انقده جون مردم رو به بازي نگيريد! شما كه هر گوشه ي دنيا جنگ ميشه فورا كمكهاي نقدي و غير نقديتونو روانه ميكنيد چرا بودجه واسه ساخت يا خريد هواپيماهاي جديد در نظر نميگيريد؟!
مردم تموم دنيا و به خصوص مسلموناي جهان واسه همه ي ما محترم و عزيزن اما آيا مردم ايران ارزششون واستون كمتر از جنگ زده ها و زلزله زده ها و ... باقي كشورهاست؟؟؟!!
اميدوارم اونايي كه توي اين حادثه جونشونو از دست دادن ، با ميزبانشون علي ابن موسي الرضا ديدار كنن و اونايي هم كه مجروح شدن ، به زودي سلامتي كاملشونو بدست بيارن. و اميدوارم خدا به باقيماندگان اين حادثه هم صبر بده.
اما اين نشد رسمش كه هر چند ماه يه بار واسه سقوط يه هواپيماي توپولوف يه هفته عزاي عمومي بگيريم و بعد دوباره همه چيز رو به فراموشي بسپاريم   ...   !!!
+ نوشته شده توسط مائده در جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت 23:45 |
ميدونم مائده نبايد افسرده باشه ؛ ميدونم بايد نيمه ي پر ليوان رو ببينه .اما نميخوام خودمو گول بزنم و واقعياتو نبينم.
نميخوام وقتي يه دختر نوجوون فلج رو ديدم ، كه مامانش داره به سختي سوار اتوبوسش ميكنه و قراره با هم همسفر بشيم ، به بهانه ي ديدن نيمه ي پر ليوان ! نديده بگيرمش!!!؟
دلم نميخواد از كنار همچين صحنه اي بي تفاوت رد بشم. اما ميدونم كه غصه خوردن واسه اون دختر بينوا هم هيچ فايده اي نداره!
از ترحم متنفرم و هرگز به كسي ترحم نميكنم.ميدونم محبت كردن خوبه اما گمون نميكنم هيچ بني بشري دوست داشته باشه كسي محبت رو بهش صدقه بده!!!
خيلي بدم مياد از اينكه يه آدم به ظاهر مهربون با ديدن يه معلول ،از سر ترحمي كه كاملا توي نگاهش ديده ميشه به اون بينوا كمك كنه و بعد هم يه لبخند كه حاكي از رضايت درونيشه بزنه و به خودش بباله كه چه كار بزرگي كرده!
آي آقا ! آ ي خانوم!شماها كه مهربونيد!!!  دوست داشتيد خداي نكرده شما يه نقصي داشتيد و ديگران اينطور با غرور  و ترحم وار بهتون محبت خيرات ميكردن؟!؟!؟؟!
خدايا ! نميخوام چشمامو ببندم.نميخوام اون آدماي بزرگ و پر طاقت  كه چنين سختيهاي عظيمي دارن  رو نبينم! ميخوام اونطوري كه درسته بهشون  نگاه كنم و بهشون كمك كنم .طوري كه كمكم بوي ترحم نداشته باشه .طوري كه به اون افراد تسلي بده نه اينكه دچار حسرتشون كنه!
خدايا ! اون صحنه توي دلمو خالي كرد! بهم ياد بده كه با اين افراد بزرگ و پر تحمل كه چنين سختيهايي رو دارن ، چه جوري برخورد كنم كه نه خودم افسرده بشم از ديدنشون و نه اونا رو آزار بدم؟!
+ نوشته شده توسط مائده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 13:49 |
 بازم يه روز خوب! بازم يه زيبايي فرح بخش و خواستني!
خدا رو شكر. برام خيلي عجيبه كه از وقتي كه وبلاگ نويسي رو شروع كردم ، همه جا زيبا شده!!!
يعني واقعا اين روزها زيبا شده و دنيا زيباييهاشو مدام برام به نمايش ميذاره؟!يا اينكه دنيا همون دنياي قبله و اين مائده هستش كه عوض شده؟!
راستش من درگير روزمرگي هاي خشك و بي روح خودم شده بودم.
روزمرگيهايي كه نهايت شادي توش خنديدن با دوستان ، پياده روي  و نهايتش با مامان و محمد توي پارك نزديك خونمون قدم زدن و صحبت كردن بود! اونم صحبت كردن راجع به روزمرگيهاي هميشگي!
اما الان دنيا واسم زيباست. هر چيزي برام يه نكته ي جالب و قابل تفكر ايجاد ميكنه و از تك تك اشياء ، موجودات زنده و... و ... و... لذت ميبرم.
اينا همش لطف خداست و خوبيهاي يه دوست كه مدتيه ازش بي خبرم .اما اميدوارم هر جا كه هستش شاد و سلامت و پرانگيزه باشه (مثل هميشه و حتي بيشتر)
بعد از مجلس عروسي پريشب، من با مامان اينا به شهرمون برنگشتم و خونه ي بابابزرگ اينا موندم و امروز بعدازظهر به مناسبت تولد امام حسين و حضرت ابوالفضل (عليهما السلام)به يه مهموني سنتي دعوت شديم.يه مهموني كه فقط توي 5 ،6 سالگيم ديده بودم.مهموني اي كه از جانب ميزباني از نسل قديم تدارك ديده شده بود.
به يه محله ي خوب و اصيل شهر رفتيم و وقتي وارد خونه شديم با يه منظره ي زيبا كه فقط توي فيلما هست روبرو شدم!!!
واي ! باورم نميشه !يه خونه ي قديمي با يه حياط بزرگ و يه حوض و يه عالم درخت كه يه قسمت حياط هم به يه جفت مرغ و خروس اختصاص داشت!
و يه عمارت قديمي كه دور تا دورطبقه ي همكفش رو پنجره هاي مرتفع و عريض فرا گرفته بودن و طبقه ي بالاش يه بالكن قديمي و بسيار ديدني و بزرگ با سقف گچكاري شده بود .يه ذره از گچ روي سقف ،با گذشت زمان ريخته بود و لايه ي زيري سقف رو آشكار كرده بود.تيرهاي چوبي كه به جاي تير آهناي امروزي ما ،روي سقفو كاملا پوشونده بودن!
وارد ساختمون قديمي شديم. وااااااااااااي! خداي من! بوي اصالت ، بوي سنتهاي قديم ، بوي صفا و صميميت كه مامان بزرگا و بابابزرگا هميشه واسمون ازش با حسرت تعريف ميكنن و آخرسر يه آه از سر دلتنگي ميكشن !!!و چقدر دلنشين بود!
ظاهري كاملا ساده و دور از تجملات كه وقتي بهش دقيق ميشدي ، ميديدي كه در عين سادگي چقدر دلچسبه!يه سادگي آرام بخش كه خود به خود  درونت   هوس گوش دادن به آهنگهاي دلنشين بنان رو به وجود مياورد!
تازه فهميدم كه سفره خونه هاي سنتي چقدر سعي دارن اين محيط رو ايجاد كنن اما هرگز به اين قشنگي نتونستن چنين حسي رو در ما به وجود بيارن!!
خونه اي با سقف گنبدي شكل بسيار بلند! (شايد دو برابر ارتفاع سقف خونه هاي امروزي!!!) و يه راهروي باريك و طويل كه سمت چپ و راستش تعداد زيادي دربود و هر در به يه اتاق باز ميشد.اتاقهاي تو در تو كه جون ميده واسه قايم موشك بازي و هيچ احدالناسي هم نميتونه پيدات كنه!(بر خلاف خونه هاي امروزي كه از اول تا آخرش دو وجب بيشتر نيست !طفلي بچه ها حق دارن كه طعم قايم موشك بازي رو نچشيده باشن و عاشق بازياي كامپيوتري باشن.آخه كامپيوتر كه جاي زيادي رو اشغال نميكنه!!!)
توي اتاقاش چند تا كمد ديواري چوبي و تعداد زيادي پنجره بود .پنجره هايي كه جلوشون طاقچه هاي بزرگ و دلبازي بود .طاقچه هايي كه يه خانواده ي 5 ،6 نغره ميتونستن به راحتي  توش بشينن و چاي بخورن و گپ بزنن و موزيك سنتي گوش بدن!دور تا دور اتاق هم پشتي گذاشته بودن واسه تكيه دادن.
توي دو ، سه تا از اتاقا سفره پهن كرده بودن و توي سفره ها پر بود از حلوا ، خرما  و پنيرخونگي و سبزي و ماست و شربت و آجيل مشكل گشا و شيريني برنجي كه يه شيريني قديمي و محلي هستش . يادش به خير ! من و بهزاد بچه كه بوديم عيدها به عشق اون شيرينياي خونگي ، با مامان اينا ميرفتيم خونه ي خاله جون خدا بيامرز(خاله ي مامان )!!!
...بعد از خوندن سوره ي انعام و دعاي توسل و زيارت حضرت عباس كه خيلي هم شور انگيز بود نوبت به صرف عصرونه شد.آش رشته ي بي نظيري كه اگه ترس از اضافه وزنم نبود اونقدر ميخوردم كه بتركم!!
آخر سر هم چاي و ميوه و .... چيزايي كه همه جا هست اما اينجا يه طعم ديگه اي داشت.چاي كه آدم صداي غلغل سماور رو توش ميشنيد!
آخرشم آشنا شدن با فاميل دورخونواده ي مادريم خوشيهامو بيشتر كرد.نگاه حيرت زده ي من به افرادي كه تا به حال نديده بودمشون و تازه ميفهميدم كه با من قوم و خويشن !مني كه حتي پسرخاله ها و دخترخاله هاي مامانم رو هم خوب نميشناختم!!!
...خيلي خوشحالم از اينكه توي يه جشن تولد سنتي شركت كردم و اينهمه چيزجالب ديدم!جشن تولد حضرت عباسي كه تا دو سال پيش اصلا نميشناختمش  و به هر كسي كه ميگفت يااباالفضل ، با تعجب نگاه ميكردم!! و از خودم ميپرسيدم كه :مگه اين ابوالفضل كيه؟!؟!؟!
و بالاخره درست 5 شعبان دو سال پيش ، توي جايي كه واقعا درمونده و وحشت زده بودم ، مني كه اعتقادي نداشتم !ناخواسته صداش زدم و اونم كمكم كرد !!!بعد از به خير گذشتن اون ماجرا ،در حاليكه از خودم كه حضرت عباسو صدا زده بودم متعجب بودم ،رفتم و واسه مامانم ماجرا رو گفتم و تازه فهميدم اون روز تولد حضرت عباس بوده.همون موقع بود كه تازه فهميدم كه اون ، پسر حضرت علي و برادر امام حسينه!!! و از همون روز بهش اعتقاد و ارادت پيدا كردم.
+ نوشته شده توسط مائده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 0:27 |
دختر شادي نيستم . اما  هر روز دست كم يه خاطره ي جالب و پرشور و حال  واسه گفتن دارم.
ميدوني ، آدم عجيبي هستم!
زندگي بهم ياد داده كه توي هر شرايطي كه قرار گرفتم ، ازش استفاده كنم.روزگار بهم ياد داده كه حسرت روزاي قبل و غصه ي روزاي بعد رو نخورم و بدونم خيلي راحت ميشه دشوارترين شرايطو هم پذيرفت و بالاخره دير يا زود باهاش كنار اومد.
اگه تنها باشم خيلي از تنهاييم مسرورم  و اگه دور و برم شلوغ باشه هم خيلي حال ميكنم.
وقتي تنهام يه دختر آرومم كه در افكار خودم غوطه ور هستم و چيزاي جديدي رو واسه خودم كشف ميكنم و وقتي با دوستام يا فاميلام هستم خيلي پايه ام. پايه ي شيطنت و شادي. و شايد هيچكسي نتونه تصور كنه كه توي عالم تنهايي چه خلوت قشنگ و چه سكوت عميقي دارم.
شايد عجيب باشه ، اما من ازساعتها فكر كردن ، از پيدا كردن راهكارهاي مختلف واسه مشكلات گوناگون ، حتي از انتقاد كردن از هر چيز و هر كس كه سر جاي خودش نيست و يا كارشو درست انجام نميده ، و از اون عجيبتر گاهي حتي از غصه خوردن هم لذت ميبرم!!! به نظرم غصه خوردن البته به اندازه ، نشون دهنده ي فكر كردنه ، و زيادي شاد بودن هم آدمو از داشتن  افكار عاقلانه و منطقي دور ميكنه.
شايد دوستام و حتي فاميلم نتونن منو اينطوري كه ميگم تصور كنن. آخه من در حضور اونا هميشه شادم و موقع شيطوني كردن اصلا برام مهم نيست كه ديگران راجع به من چه نظري دارن و مثلا به خاطر اينكه يه بزرگتر كنارمون نشسته ، هرگز خندمو قطع نميكنم ؛ هرگز ولوممو پايين نميارم و در يه كلام خودمو آروم نشون نميدم.به نظرم شيطوني كردن شرط سني خاصي نداره و من تا آخر عمر  هر وقت توي جمع كساني هستم كه دوستشون دارم ، ميتونم شيطوني  كنم و بخندم و بخندونم.به نظر من نجابت يه دختر با شاد و شيطون بودنش منافاتي نداره و اونايي كه دختر نجيب رو يه دختر آروم و مظلوم وبي تحرك تعريف ميكنن ، سطح فكر پاييني دارن و آدم هم كه لازم نيست به افكارآدماي كوته فكر اهميت بده!
روزاي خوبي رو از لحظه ي شروع شهريور سپري كردم.
-تموم اتفاقاتي كه توي جشن تولد فائقه افتاد برام شيرين بود.ديدن 6 ، 7 تا از هم مدرسه اي هاي دوران راهنمايي! خيلي جالب بود كه يكي دو ساعت اول اصلا همو نميشناختيم اما كم كم وقتي صحبت ميكرديم و بيشتر آشنا ميشديم يهو جيغمون در ميومد كه : فلاني ! تو همون دختره هستي كه با فلان دوستم دوست بودي؟!
باور كردني نيست كه در عرض شايد نيم ساعت آخر تولد من 6 تا آشناي قديمي رو هر كدوم در يه گفتگوي جداگانه پيدا كردم!!!
-بودن رضوان و ياسمن و عليرضا ،به همراه خاله و شوهرخاله (مامان و باباشون)در كنارمون ، برامون لحظه هاي شيريني به يادگار گذاشت ....
-جشن عروسي ديشب كه واقعا خيلي حال داد.ماها تا تونستيم رقصيديم و رقص ديديم و دست زديم و خونديم و تركونديم.دلم به حال عروس و داماد و خانواده هاشون ميسوزه كه تموم خوشگذروني و شاد بودنمون به اسم اونا تموم ميشه در حاليكه خودشون فقط خسته ميشن و هيچ چيزي از جشن عروسي رو مث ماها حس نميكنن.راستش جشن عروسي واسه فاميلا خيلي خوبه .البته خود خوونواده ي عروس و داماد هم خوشحالن اما به اندازه ي بقيه نميتونن خوش بگذرونن!
دارم فكر ميكنم توي جشن عروسي داداش بهزاد عزيزم ، من چقدر ميتركونم؟
-خيلي وقته با فاميل پدري دور هم جمع نشديم. فاميل بابا توي شهر خودمونن و هميشه خيالمون راحته كه پيش هميم!ولي چه فايده كه خيلي كم همو ميبينيم!؟!
من دلم واسه عموهام ، زن عموهام ، دختر عموهام و چند تا از پسر عموهام تنگ شده!
بابا من اونا رو خيلي دوست دارم! اما هيچوقت در مقابل خودشون اين موضوع رو نگفتم.خونواده ي بابا مثل خودشن ؛ محبت رو مستقيما ابراز نميكنن و فقط از روي رفتارشون علاقشونو به هم نشون ميدن.
ولي من دوست دارم برم ببوسمشون و همونطور كه خاله ها و داييهامو بغل ميگيرم ، خودمو توي آغوششون بندازم و بهشون بگم كه چقدر دوستشون دارم و چقدر دلم براشون تنگ ميشه.من ميخوام همشون بدونن كه چقدر برام عزيزن.
كاش يه روزي بتونم بهشون بگم كه چقدر هميشه مشتاق ديدنشون هستم.
 
 
*(توي پرانتز واسه ي خود خودم :مائده ! سعي كن توي سخت ترين شرايط هم آروم و بيخيال باشي و بدون كه هميشه هم خوشي و هم سختي ، توي زندگي هست.فقط بايد خوشيها رو ببلعي و جلوي سختيا هم كم نياري!)
+ نوشته شده توسط مائده در سه شنبه هفتم شهریور 1385 و ساعت 0:17 |

شهريورم اومد.....
...امسال سال خاصي بود!
از همون شب تحويل سال ، چشمم به چيزايي مي افتاد كه شايد قبلا بهشون توجه نداشتم! هميشه  خلوت خودم و فكر كردنو  دوست داشتم اما امسال به جاي يه پله پيشرفت كردن ، به يكباره چند پله رو پشت سر گذاشتم. يه جهش عالي!
راستشو بخواي من از وقتي به اين دانشگاه پا گذاشتم به خاطر اتفاقات عجيبي كه از همون روز اول شروع شد و تا ترم گذشته هم به سبك و سياقهاي مختلف ادامه داشت ، كم كم اميد ، هدف و انرژيمو از دست داده بودم.
نه اينكه الان بگم كارم درست بوده و خودم كاملا بي تقصير بودما! اما تا چند وقت پيش فقط اتفاقاتي رو كه من جبرا توش گرفتار شده بودم ميديدم و همين باعث ميشد احساس ناتواني ، هر روز درمونده ترم كنه!
فكرشو بكن ! روز اولي كه قدوم مباركمو !!! به دانشگاهم گذاشتم و در اولين كلاسي كه ساعت 10 صبح روز شنبه داشتم ، در مقابل هوار تا چشم غريبه و كنجكاو ، توسط استاد عاليقدر به باد متلك گرفته شدم!!!
شايسته كه دوستيمون به سال اول دبيرستان برميگشت اون روز با تاخير نيم ساعت وارد كلاس شد و از اونجا كه اون هميشه تا هرآشنايي رو كه ميديد ، اونو ميبوسيد ، قبل از اينكه بره بشينه اومد منو كه رديف يكي به آخرمونده و دور از ديد اكثر بچه ها بودم بوسيد!(الان ميفهمم كه كارش خوب نبوده اما اون موقع واقعا نميفهميدم!)
استاد عزيز هم نذاشت بچه ها از اين موضوع بي خبر و بي بهره بمونن     و هر چي دلش خواست بارمون كرد ! و پسراي گل هم كه بدشون نميومد آمار بگيرن و مسخره كنن ! سوژه  توپي پيدا كرده بودن !!! و بر عكس ما ، واسه اونا شروع باحال و مفرحي بود     !!!! ( البته بعدا رابطه ي ما با اونا خيلي خيلي خيلي خوب شد و الان واسه هم ، هيچي از خواهر و برادر كم نميذاريم  و مدافع و پشتيبان هم شديم)
....خاطرات تلخ وشيرين زيادي سال اول داشتيم.
روزاي تخمه و پفك خوردن ، موشك پرت كردن ، كورس بين قايق كاغذيا و قورباغه كاغذيا ، سر كلاس فيزيك1 ، (من شرمندم! قبول دارم کارمون بد بوده اما یه مقدار هم تقصیر خود استاد بود!)
روزاي دور هم جمع شدن توي پارك دانشگاه كه واسه خيليا قابل درك نبود و يه سريا كه چپ چپ نگامون ميكردن ، اما واسه ما اهميت نداشت!
روزاي كافي شاپ رفتن كه كل بچه هاي كلاس  ميرفتيم و كافي شاپ رو قرق  ميكرديم ، دكورشو به هم ميزديم و ميز و صندلي ها رو ميچسبونديم به هم.
روزاي بخور بخور و حال و حول سر كلاس شيمي كه دكتر خ هميشه پايه بود واسه شركت تو جشنامون و هر جلسه خدا رو شكر يه مناسبتي از در و ديوار واسمون پيدا ميشد! يه روز شب يلدا ، يه روز روز دانشجو، و از همه باحالتر تولد گرفتنامون!
خدايي به قول همون استاد شيمي باحالمون خيلي عجيب و باور نكردني بود كه كل كلاس ، يكدست و پايه بودن!!!!
هركس تولدش بود شيريني مياورد و ما هم پول ميذاشتيم روي هم و واسش كادو ميخريديم و ...
و جالب تر اون كه با اين همه صميميت بين دخترا و پسرا ، هنوزم كه هنوزه همو با فاميلي صدا ميكنيم ، و با اينكه با هم شوخيهاي زيادي هم ميكنيم يه حريم و محدوده واسه حرفا و روابطمون داريم!!!!
روزي كه با دكتر ذ  قرار گذاشتيم و بدون هماهنگي دانشگاه رفتيم كوه اونقدر خاطره واسه گفتن داره كه الان جاش نيست.
يادش به خير كه وقتي به سرمون ميزد ، ديگه يه ديوونه به معناي واقعي بوديم!
 كلاس فيزيك 1 ما يه كلاس شلوغ 50 ، 60 نفري بود .چون يه سري بچه هاي ترم بالايي كه خيلي رفتارشون عاقلانه بود و اون زمان حال ما رو به هم ميزدن و جامونو تنگ كرده بودن باهامون كلاس داشتن!
 يه روز با بچه هاي خودمون قبل از شروع كلاس رفتيم سينما.يادش به خير ؛ فيلم ((دنيا)) بود! بعد از كلي خنده و بخوربخور برگشتيم و در كمال اعتماد به نفس ، حدود نيم ساعت بعد از شروع كلاس كه با حضور ترم بالايياي عزيز! تشكيل شده بود ، تك تك وارد كلاس شديم كه به خيال خودمون تابلو نباشه  !!!

خلاصه فكر ميكنم هر چي تو عمرم آروم بودم و ديوونه بازي در نياورده بودم ، سال اول تلافي شد!
سال دوم سال جداييمون بود.
چون بعد اون همه خوشگذروني ، حالا استادا تصميم گرفتن يه حالي به جمعمون بدن و از خجالتمون درآن.خيليا به حق و خيليا هم به ناحق و واسه چيده شدن دمشون ، واحد افتادن.من جمله خودم!
نميدونم كه آيا هنوزم ميتونم از اون شيطنتامون دفاع كنم و بگم جوون بوديم و بايد جووني ميكرديم ، بايد شاد ميبوديم ، بايد....؟!؟؟ يا اينكه بايد واقعا اعتراف كنم كه هر چي سرمون آوردن حقمون بوده!
راستش الان ديگه از اون همكلاسيهاي ترم بالايي فيزيك 1 بدم نمياد و تحسينشونم ميكنم كه عاقل بودن و با داشتن سياست كه لازمه ي موفقيته ، زندگيشونو نجات دادن.
شايد استادا حق دارن كه اونا رو نور چشمي ميدونن و گاهي حتي بيشتر از حق واقعيشون بهشون نمره ميدن ! و  حق دارن با جمع صميمانه ي ما مخالف باشن و بهمون سخت بگيرن.

اينا چيزاييه كه من جديدا دارم ميفهمم. توي دانشگاه ما مث همه ي دانشگاهها ،خيلي روابط صميمانه تر از ماها وجود داره اما اونا در پشت پرده شيطنتاشونو ميكنن.
خوب ما مقصربوديم كه همگي با دل ساده ، رفتارامونو جلوي ديد عموم قرار داديم .

به هر حال اون روزا گذشته و واقعا هم خوش گذشته و الان از اون خوشگذرونيا پشيمون نيستم.چون مث خيلي جووناي ايراني كه يه  دونه تفريح سالم و شاد هم نداشتن ، شيطنت واسم عقده نشده و به اندازه ي يه كتاب قطور ، خاطره از بهترين دوران زندگيم دارم.روزاي خوش 18 ، 19 سالگي كه ديگه هر چي تلاش كنم بر نميگرده !اما اين خاطرات هميشه طراوت اون روزا رو در وجودم برميگردونه و از اينكه بزرگ شدم و بايد عاقلانه رفتار كنم افسرده نميشم.
ميخوام شروع شهريور واسه ي من شروع موفقيت باشه.همينطور واسه ي تو!

+ نوشته شده توسط مائده در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت 6:59 |
آمار زير از تاريخ 29 مرداد ماه 1385 مي باشد