تبليغاتX
هر روز یه فکر جدید

بالاخره زمون نوشتن از امامزاده هاي عزيز شهرم رسيد . همونا كه 5 سال پيش تازه به وجودشون پي بردم. اونم نه طي يك جريان عادي! نه توي عالم بيداري!
با خواب چقدر ميونه داري؟ چقدر خوابات به واقعيت تبديل ميشه؟ اصلا به خوابات چقدر اعتقاد و اعتماد داري؟
من معتقدم براي ديدن رؤياهاي صادقه لازم نيست تو يه قديسه باشي! من فكر ميكنم هر آدمي اگه به خوابهاش توجه كنه ميبينه كه خيلي از خوابهاش دارن بهش يه چيزي رو ميگن كه توي بيداري شايد دونستنش بهش كمك ميكنه .
به هر حال سال 80 واسه من يه سال پر از اين خوابها بود! اينم بگم كه توي خونواده ي مادري من خواب ديدن يه مسئله ي كاملا عادي مث نفس كشيدنه!هر اتفاقي كه قراره بيفته كل فاميل از سراسر ايران و حتي دنيا با خواب ، ازش باخبر ميشن! توي اين ميون منم يكي از افراديم كه نسبت به بقيه بيشتر...
...بگذريم! ماجراي خوابهاي من خودش يه داستان خاص خودش داره كه باشه واسه بعد...
اما اون سال  بعد يك سري خوابهاي عجيب و غريبي كه راجع به مادرجون ديدم و فهميدم كه قراره از پيشمون بره (اما كسي حرفمو باور نكرد و جدي نگرفت!!)، دم سحر سومين شبي كه اون خوابو ديدم ، خوابم تعبير شد و مادر جون دنيا رو ترك كرد و از بين ما پر كشيد...
تازه اين شروع ماجرا بود چون ارتباط من با مادرجون آغاز شد...! توي يكي از اون شبا كه مادرجون به خوابم اومده بود كلي پند و نصيحتم كرد و گفت :((...شهر رو گناه پر كرده و اگه تا حالا بلايي نازل نشده به بركت وجود دو امامزاده اييه كه توي شهر ما هستن!!!))
اون روز صبح تا بيدار شدم رفتم پيش بابا و گفتم :((اينجا توي شهر ما امامزاده اي وجود داره؟!!)) من كه خوابهاي خودمو باور داشتم ، گمون كردم كه اين بار يا اشتباه ديدم يا اينكه منظور چيز ديگه اي بوده اما در كمال ناباوري شنيدم كه بابا گفت :((آره دخترم ؛ درست در مركز شهر يه امامزاده هستش!!!))
واي كه فقط خدا ميدونه چه حالي پيدا كردم...
...با بابا به امامزاده اومديم ؛ يه بناي قديمي رو به ويروني و خالي از جمعيت! يه در بسته !! و يه حياط با يه حوض بي آب!!! يعني چي؟! يعني هيچكس به اونجا نمياد؟! در زديم ، يه آقاي خادم پيري اومد در رو باز كرد ؛ رفتيم داخل امامزاده...
يه محوطه ي كم نور، دو قبر چسبيده به هم توي يك ضريح قديمي! ضريحي كه توش يه تعداد انگشت شمار پول و نذري ريخته بودن!! سقف بالاي ضريح هم نم داده بود و يه مقدار ريزش كرده بود..............................................................................................................................دو غريب غربت شكن!

...الان 5 سال از اون روزا گذشته و اونجا ديگه ويرون نيست! اونو بازسازي كردن و الان زيبا شده ؛ هر چند كه حياطش رو برداشتن و حالت سنتي و قديميش دست خورده!
انگاري تموم مردم شهر ، توي اين سالها خواب مادربزرگاشونو ديدن و همه به وجود امامزاده ها پي بردن!!! چون از اون سال به بعد ، روز به روز به تعداد زائران اونجا اضافه شد و حتي پولاي داخل ضريح هم زياد و زياد و زيادتر شدن!!!

من هنوزم اونا رو دوس دارم حتي بيشتر از قبل و ديگه واسم شدن رفيق و مونس تنهاييها و غمهام . خواهر و برادر امام رضاي عزيزمن!! درسته كه از امام رضا دورم اما خدا رو شاكرم كه فرزندان امام موسي كاظم توي شهر من و توي خيابون مسير دانشگاه من هستن و هر وقت كه بخوام ميتونم برم پيششون...
...از امامزاده ها اونطور كه حق مطلبو ادا كنه نگفتم . باقيش به زبون نمياد و اگه اهل دلي خودت بايد درك كني...

+ نوشته شده توسط مائده در شنبه بیست و نهم مهر 1385 و ساعت 8:29 |

از اين اخلاق كه تا تقي به توقي ميخوره ، يه سريا ميرن تموم نوشته ها ، شعرها ، خاطرات و حتي يادگارياشونو دور ميريزن بدم مياد.
يه نوشته يا دل نشين هست و يا نيست!
يا يادآور خاطرات خوش هست يا نيست !  اصلا ممكنه يه خاطره اي كه اونوقت واست شيرين بوده ، الان اونقدر برات تلخ شده باشه كه يادآوريش تو رو به دنياي غم فرو ببره!
اما مهم اينه كه نوشته ي توئه و يه روزي ، تو با نوشتنش به يه نحوي به آرامش رسيدي
مهم نيست كه الان با خوندنش چه حسي داري!  چون اون نوشته مال روز خاص خودشه!!
اگه الان دوسش نداري ، خوب ميتوني امروز يه نوشته ي جديد بنويسي و حتي اگه لازمه توش توضيح بدي كه الان ديگه اون نوشته ي قبليتو دوس نداري! بگي كه الان ديگه اونطوري فكر نميكني!  و چقدرم خوبه كه آدم ببينه همين نوشته هاش توش يه تغيير ايجاد شده!  حس خوبيه كه آدم ببينه از زندگي درس گرفته و فكرش عوض شده حتي اگه يه تغيير جزيي و بي اهميت باشه! 

و چه حس جالبيه كه تو خاطراتتو نگه داري و يه روز بياي در كنار هم بخونيشون و مقايسه كني كه چقدر تغيير كردي! و گذشت زمان روت چه تاثيري داشته!

ميفهمي چي ميگم؟  من فكر ميكنم حق به قتل رسوندن چيزي رو كه گذشته و تموم شده و برگشت نداره رو ندارم!  من حق پاره كردن و سوزوندن تاريخ مرتبط با خودمو ندارم!  من ميتونم حال و آيندمو از گذشته اي كه شايد برام ناخوشايند بوده جدا كنم ولي چرا خودمو گول بزنم؟ مگه از بين بردن نوشته هاي گذشته ، گذشته رو هم واقعا پاك ميكنه؟!؟!!!!
به هر حال ...
راستش هر چي با خودم كلنجار رفتم كه خاطرات شخصيمومو توي اين وبلاگ بنويسم موفق نشدم! نتونستم اونطوري كه دلم راضي ميشه از درونم بگم! حس اينكه دو چشم ، به جز چشم تو و چشم خدا داره بهت نگاه ميكنه و از رازت باخبر ميشه ناخواسته نفسمو به شماره ميندازه و جلوي صداقت كلام و بي رودربايستي نوشتنمو ميگيره!
(هر كاري كردم خوشم نيومد يه سري حرفا رو بنويسم! انگاري دفتر خاطرات تا شخصي و قايمكي نباشه به آدم نميچسبه! من آدم پيچيده و پر رمز و رازي نيستم و معمولا دوستاي نزديكم از تموم اسرار من باخبرن.
ولي خوب راستش اين حس كه ميدوني هر كسي ميتونه بياد و حرفاتو بخونه ، جلوي راحت نوشتنتو ميگيره! شايد اشتباه كردم كه به دوستان و فاميل آدرس وبلاگمو دادم!!!  خوب حالا بايدم توي نوشتن راحت نباشم! به هر حال آدم يه سري رودربايستي ها داره ! ... )
خلاصه اينكه :
الان اومدم كل خاطراتمو واسه خودم save كردم تا گذشتمو حفظ كنم!  بعدش با اجازه ، اون نوشته هایی كه زيادي شخصي ميشد رو پاكيدم! ( از دوستاي گلم به خاطر اين كار معذرت ميخوام. قول ميدم كه بار اول و آخرم بوده باشه!)
ه ه ه ه... آخيييييييييييييييششششششششششش! حالا راحت شدم!
از اين به بعد ميخوام با دفتر خاطراتم آشتي كنم و اينجا فقط چيزايي رو بنويسم كه به راحتي از ذهنم بيرون اومده باشن و بي رو دربايستي و مراعات و سانسور و... بتونم بتايپمشون!!!!

فقط من هميشه به يه چيز اعتقاد دارم : اينكه

 اونجوري كه دلم میخواد مينويسم!

 

+ نوشته شده توسط مائده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 و ساعت 20:13 |

خيلي حرفا هست كه ميخوام از تابستون تا حالا بگم اما حوصله ندارم! قبلا سه سوت تا اراده ميكردم ميرفتم توي دفتر خاطراتم تموم حرفامو مينوشتم اما الان هي پشت گوش ميندازم!!!
درسو ديده بودم كه نخونمش و تا شب امتحان هي امروز و فردا كنم و پشت گوش بندازم اما اينو ديگه نديده بودم!!!
اونقدر روزمرگيهام توي دانشگاه زياد شدن كه نه به كارام وقت ميكنم برسم و نه وقت تعريف كردن وقايعو دارم.كلي حرف مهم هم از تابستون تا حالا مونده كه بايد بگم و نگفتم!
سيستم مديريت زمانم هميشه مشكل داشته از قديم! هميشه وقت كم ميارم و يه دنيا كار ناتموم دارم ؛ و يه دنيا كاري كه هنوز شروعشونم نكردم!!!
تو چه جوري به همه ي كارات ميرسي؟ اصلا ميرسي يا تو هم مث مني؟
...سه هفته از شروع ترم گذشته و من همزمان با كلاس پيش نيومدم. فكرم بد مشغول بود ولي خوب رشته ي من شوخي بردار نيست! از الان اگه نخوني و تمرينا رو از اول خودت حل نكني آخرش ميفتي!
باورت ميشه من از وقتي اومدم دانشگاه هرگز نشده مث بچه ي آدم توي ترم درس بخونم؟!؟ اصلا درس خوندن يادم رفته! شب امتحان به سبك خوندن دروس عمومي درساي خفن تخصصيمو ميخونم و با توكل!!! به خدا ميرم سر جلسه و يه پاسي ميگيرم و بعدم همه چيز فراموش ميشه!! و فقط خاطرات اون درس ته ذهنم ميمونه!
خدا رحم كرده مثلا من با عشق  رشته مو انتخاب كرده بودم!!! اصلا از همون سال اول دبيرستان هدفم خوندن اين رشته بود !!!

...ميخوام اگه خدا كمكم كنه يه تكون اساسي به خودم بدم ؛ هرچند كه يه كم ديره اما ميگن ((ماهيو هر وقت از آب بگيري تازست!)) مگه نديدي همدانشگاهي و هم رشته تو؟ پسره ترم 4 بود ولي يهو اراده كرد و رفت دوباره كنكور داد با رتبه ي سي و خورده اي قبول شد!!!
مائده ناراحت نشو ولي ميخوام ايرادتو بت بگم! تو :
1- شايد قبول نكني اما واقعيت اينه كه تو از مورد انتقاد قرار گرفتن ، از شكست و ... ميترسي! شهامت داشته باش! حركت كن اما از انتقاد و شكست هم نترس!!! اصلا خودتو بشكن! چقدر مغروري! اه!
2- حالا كه قراره از انتقاد بدت نياد ، راستش حرفا و ايده هاي خوبي داري اما فكر نميكني بايد بهشون عمل كني؟؟!؟! درستو بخون ديگه! هميشه توي مدرسه هم كه بودي سرعتت كمتر از بقيه بود اما اگه يادت باشه هميشه معلما به بچه ها ميگفتن : مائده سرعتش كم هست اما در عوض خيلي دقيقه! خيلي باهوشه! يادته؟ هميشه نخونده از بقيه بهتر بودي!
3- يادته ترم اول چقدر خانوم بودي؟ حالا كه بزرگتر شدي شيطون شدي! توي دانشگاه همش يا داري ميدوي يا با اكيپ دوستات داري ميگي و ميخندي !بازم خدا رو شكر كه سر كلاس ميشيني رديف اول و درستو گوش ميدي! ميدونم ذاتا بيقرار و شاد و شنگولي توي جمع! اما يه مقدارم سعي كن آروم باشي! چطور توي خلوت خودت عاشق سكوتي اما توي جمع از همه شلوغ تري؟!؟!؟!

۴-واسه دوستات خوب بلدی به قول و قرارت عمل کنی! پس چرا وقتی با خودت قرار میذاری سریع پشت گوش میندازی؟!؟!؟
...بازم باهات راحت نيستم! يه ذره سعي كن ظرفيتت بالاتر بره تا باهات روراست تر حرف بزنم.
مائده ميدوني خيلي باهات حرف دارم! خودتو به خنگي نزن!! زود باش!!!

 

+ نوشته شده توسط مائده در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت 6:52 |

خيلي جالبه! ميدوني؟ من تازه الان بعد 22 سال زندگي (البته اصل زندگي از شروع نوجووني شكل ميگيره!)، به اين نتيجه رسيدم كه :
منم يه دختر با احساسم!!! هميشه فكر ميكردم اصلا احساس ندارم ؛ خوب البته خيلي جاهام واقعا بي احساس و خشن بودم و هستم اما...
امروز بعد سحر و بعد از خوندن نماز صبحم يهو دوزاريم افتاد كه اي بابا منم گاهي راجع به خيليا احساس دارم اما اين خودمم كه خودمو وادار ميكنم به احساسم غلبه كنم!
راستش نميدونم چرا ولي من هر كس رو كه ميخوام به هر شكل دوسش داشته باشم اول فكر ميكنم ببينم واسه چي بايد اون آدمو دوس داشته باشم؟! اونوقته كه به راحتي به خودم اين اجازه رو نميدم!
البته راجع به دخترا كه كاملا احساساتي و وابسته به دوستام هستم .
و تموم اين حرفا فقط در مورد پسراييه كه در اطرافم هستن ؛ مثلا همين همكلاسيام كه چندتاشون الان برام خيلي عزيزن! من سال اول كه زياد روشون شناخت نداشتم جز سلام و عليك باهاشون صحبتي نداشتم اما كم كم كه شناختمشون ديگه اونقدر باشون جور شدم (با دو تاشون فقط) كه حتي با هم گاهي درد دل هم ميكنيم! مثل خواهر و برادر! به خصوص محسن كه خيلي خيلي خيلي واسم عزيزه و خيلي باهاش جورم.(البته جالب اينه كه با تموم صميميت و تو سر كله زدنمون ، هنوز   همو با فاميلي صدا ميكنيم!!!!و من  اينجا تو وبلاگم فقط اسم كوچيكشونو ميگم!!!!!)
خيلي وقتام به اين فكر ميكنم كه وقتي درسمون تموم شه و هر كي بره سي خودش ، تا كي از هم ميتونيم خبر بگيريم؟ آيا اگه ازدواج كنيم مجبوريم همو فراموش كنيم يا اينكه اون وقت هم اين حق رو داريم كه همديگه رو دوس داشته باشيم؟ يعني مثلا خانوم محسن يا شوهر من و يا بقيه ميتونن درك كنن كه ما واسه هم عين خواهر و برادر هستيم!؟ يا اينكه نه!؟ ميدونم زندگي جديه و ديگه از بچه بازي درآوردن خبري نيست اما من همونقدر كه دير دل ميبندم ، به همون اندازه يا حتي بيشتر هم دير ميتونم دل بكنم!!!
...

+ نوشته شده توسط مائده در دوشنبه هفدهم مهر 1385 و ساعت 6:31 |

نيمه شب يه روز ملايم پاييزي! يه شب از شباي پرمعنويت رمضان! يه دختر تنها توي اتاق ! اما اون دختر از تموم اين زيباييها كناره گرفته و داره به هيچ فكر ميكنه!
دختر قصه ي ما فردا يه عالم كار داره و بايد الان خواب باشه ؛ آخه عقربه ي ساعت حالا از1 بامداد هم نيم ساعتي ميشه كه گذشته!!! خواب ، يه شبانه روزه كه به اجبار از دختر قصه دور شده! چشماش از فرط خواب آلودگي از هم باز نميشن ولي خواب براي اون يه شروع تلخه!شروع ترديد! شروع يادآوري خاطرات چندين ساله كه به يكباره به سوي هيچستان رفت!
دختر قصه  ميخواد روي قولش وايسه و مثبت فكر كنه ؛ مثبت حرف بزنه اما...
... يه اما باز توي زندگيش اونو دچار يه ترديد بزرگ كرده!!!
ترديدي كه راهي واسه برگشت نداره!!!
و چقدر فاصله ي ترديد و يقين كمه!!! ترديد!   يا   يقين!  ؟!؟!    كدوم؟!؟!؟؟!
مائده ، همون دختر قصه ، حتي نميدونه الان چي ميخواد بگه!
...مائده روزاي سخت و عجيبي رو سپري كرده بود و با هزاران زحمت خودشو به يه مامن رسونده بود ؛ يه پل كه اونو از خاطرات تلخ پيشينش جدا ميكرد! و يه راه سبز و زيبا در فراروش قرار ميداد.
همه چيز خوب پيش ميرفت تا اينكه...
تا اينكه شنبه اومد و مائده كاري رو كرد كه هرگز تصورشو هم نميكرد! كاري كه بد نبود اما در تصور مائده نميگنجيد!!!
مائده پر از سؤال شد ؛ پر از ترديد! اما نايستاد و حتي حريص تر به جلو رفت!! بي هدف به سمت يه جاده روانه شد! جاده اي بي مقصد! جاده اي شايد به سوي هيچستان و شايد به سوي بهشت! اما فقط شايد!!! همه چيز در حد يك سؤال بي جواب!
در حد يك ترديد بي پايان!
يك ريسك!
درست شنيدم؟! مائده و ريسك؟!
نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ريسك واسه چي؟ واسه يه چيز دور از ذهن؟!؟!؟ محاله!!! از مائده بعيده!!! اون مائده اي كه من ميشناسم به اين ريسك چيزي جز يه حماقت بزرگ نميگه! درونم بلواست!
چي ميگم خدايا؟!؟!
.............
خواب پريشون ديشب با من چه كرد؟!
ديشب خوابي ديدم كه منو به ياد خاطره ي تلخ گذشته انداخت! چرا؟  من با هزار زحمت خودمو از اون ماجرا دور كردم اما...
يه خواب تموم اون درد رو به دلم برگردوند!
هيچ چيز بي دليل نيست! لااقل من اينطور فكر ميكنم ! فكر ميكنم هر چيزي كه بدون دخالت اراده ي من برام پيش مياد يه دليل واسش بوده! پس اين بازگشت دردناك چه دليلي داره؟ كابوسي كه خواب شيرين رو ازم دور كرد و يه دنيا غم  و كوله باري اشك و هق هق برام سوغاتي آورد! خوابي كه منو تا خود سحر به گريه برد! گريه هاي بي امان كه علي رغم تلاش بهزاد عزيزم براي تمومي دادنش ، پاياني نداشت!
كي فكرشو ميكرد يه دختر مغرور و البته كمرو ، اينجوري ببره و كم بياره؟!؟! حيف كه خيلي ديره...
اما نه... چي دارم ميگم؟!؟! مث كه يادم رفت اينا همه خواست خودم از خدا بودن! خدا رو شكر اما...
از اين وضع خسته ام ؛ حتي ناي گريه رو هم ديگه ندارم! چي بر سرم اومد؟
نميدونم...
اصلا الان نميدونم چرا قفلم؟!؟!؟! چرا نميفهمم دارم چيكار ميكنم!؟  كجا دارم ميرم؟  واسه مني كه براي نفس كشيدنم هم كلي فكر ميكردم همچين كاري عجيبه!!! كاش واضحتر از اين ميشد بگم!
...
...
...
خواستم به مامان بگم ؛ خيلي تلاش كردم اما...
آخه چي بگم؟!؟!

ميدونم مامان ممكنه بعد از شنيدن حرفم كلي بهم بخنده اما ... مائده خيلي عوض شده ! نميگم بد شده اما من از اون انتظار دارم اگه كاري رو هم ميخواد انجام بده واسش دليل داشته باشه! اين زياده؟ توقع بيجاييه؟!
خدايا! من به تو پناه آوردم و به عنوان يه بنده ي تسليم تو  بهت اعتماد كردم و خير و صلاحمو به تو سپردم! منو از اين وضع نجات بده كه جز تو به كسي اطمينان ندارم!
خدايا ! تنها ملجا و اميد من تويي! ميخوام فقط به تو تكيه كنم! تا دير نشده خودت راهمو نشونم بده! تا زموني كه دچار ترديد و اشتباه نشدم و به تو و از تو خواستن اميدوارم دستمو بگير! نميخوام خداي نكرده جلوت كم بيارم و خجالت زده ي تو بشم!

...

(اینا نوشته های من در دوشنبه۱۰مهر بودن! البته با یه عالم سانسور!!! به این امید که شاید روزی...!)

+ نوشته شده توسط مائده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 و ساعت 21:31 |

اوايل مهره و حال و هواي روزهايي جديد ؛ روزهاي آغاز سال تحصيلي و جمع شدن همكلاسيها بعد يه تابستون نسبتا طولاني!
يه سري ازدواج كردن ، يه سري از مسافرت خارج برگشتن و كلي خاطره ي اونور آبي دارن و يه كوله بار دلتنگي واسه اقوامي كه ازشون دور شدن!
يه سري كارآموزي بودن مث خودم و يه سري هم كلاس تابستوني رفتن ؛ يه عده واسه كنكور ارشد خوندن و يه گروه هم كل تابستونو بيكار گشتن!!!
به هر حال تموم شد! بازم درس و دانشگاه و راس ساعت بيدار شدن و زود خوابيدن ؛ بازم اشتياق ديدن يه سري استادا و همدانشگاهيا ، و اضطراب مواجهه با يه عده ديگه از استادا و همدانشگاهيا!
اين چند روز كه روزاي خوب و شيريني بودن.همه ابراز دلتنگي ميكردن ولي من كه تابستون شلوغ و پر رفت و آمدي داشتم ، نه تنها توي تابستون به دوستام زياد وقت نكردم بزنگم! حتي وقت نكردم واسشون دلتنگ شم!!! (بر خلاف هميشه كه 24 ساعته پاي تلفن بودم و خيلي هم دلتنگ دانشگاه ميشدم!)
شايد كار درستي نكردم اما، هر كي بهم گفت دلم واست تنگ شده ، من در اوج ريلكسي گفتم اما من اصلا فرصت دلتنگ شدن نداشتم!
به هر حال از ديدن اكيپ صميمي خودمون خيلي خوشحال شدم .توي اين هفته هر روز بعد از برگشتن از دانشگاه ، با نازنين و انسيه كلي تو راه تعريف ميكرديم و بعدش وقتي با نازي تنها ميشديم دو سه ساعت توي محله راه ميرفتيم و حرف ميزديم... يهو به خودمون ميومديم ميديدم كلي از زمان مقرر واسه رسيدن به خونه گذشته و خندان از هم دل ميكنديم!

...ماه رمضان هم كه با شروع مهر به خونه هامون اومد تا به لطف خدا يه تغييري تو حال و هوامون ايجاد كنه!
ماه خوب و ملكوتي! حيف كه من ...
به هر حال سعي ميكنم امسال از رمضون بيشتر بهره بگيرم.چون حال و هوايي كه رمضون داره يه چيز ديگست و آدم اگه بخواد ميتونه خيلي متحول بشه.
اين روزا تا يه فرصت گير بيارم به امامزاده ي شهرمون سر ميزنم! امامزاده اي كه توي اصيلترين قسمت شهر و درست سر راه دانشگاه من قرار داره و هر روز وقتي با بكس پياده برميگرديم بهشون سلام ميكنم.سلامي از ته دل و دور از انظار!
امروزم بعد چند روز اين دست و اون دست كردن و كلنجار رفتن با خودم ،بالاخره موفق شدم به دوستام بگم كه من ميخوام برم امامزاده ، و برخلاف تصورم اونا هم استقبال كردن و با هم رفتيم يه 1 ساعتي اونجا با امامزاده ها و خدامون خلوت كرديم!
يه روز بايد مفصل از امامزاده ي شهرمون بگم؛ از اينكه چي شد كه من چند سال پيش تازه فهميدم يه امامزاده توي شهرمونه!...
...يه روزم از اتفاقاتي كه توي دانشگاه ميفته و كلي خوش ميگذرونيم! مثلا اينكه امروز چه حال گيري معركه اي كرديم!!!
شايد فردا، شايدم....

+ نوشته شده توسط مائده در چهارشنبه پنجم مهر 1385 و ساعت 21:20 |
آمار زير از تاريخ 29 مرداد ماه 1385 مي باشد