بالاخره زمون نوشتن از امامزاده هاي عزيز شهرم رسيد . همونا كه 5 سال پيش تازه به وجودشون پي بردم. اونم نه طي يك جريان عادي! نه توي عالم بيداري!
با خواب چقدر ميونه داري
؟ چقدر خوابات به واقعيت تبديل ميشه؟ اصلا به خوابات چقدر اعتقاد و اعتماد داري؟
من معتقدم براي ديدن رؤياهاي صادقه لازم نيست تو يه قديسه باشي
! من فكر ميكنم هر آدمي اگه به خوابهاش توجه كنه ميبينه كه خيلي از خوابهاش دارن بهش يه چيزي رو ميگن كه توي بيداري شايد دونستنش بهش كمك ميكنه .
به هر حال سال 80 واسه من يه سال پر از اين خوابها بود! اينم بگم كه توي خونواده ي مادري من خواب ديدن يه مسئله ي كاملا عادي مث نفس كشيدنه
!هر اتفاقي كه قراره بيفته كل فاميل از سراسر ايران و حتي دنيا با خواب ، ازش باخبر ميشن! توي اين ميون منم يكي از افراديم كه نسبت به بقيه بيشتر...
...بگذريم
! ماجراي خوابهاي من خودش يه داستان خاص خودش داره كه باشه واسه بعد...
اما اون سال بعد يك سري خوابهاي عجيب و غريبي كه راجع به مادرجون ديدم و فهميدم كه قراره از پيشمون بره (اما كسي حرفمو باور نكرد و جدي نگرفت!
!)، دم سحر سومين شبي كه اون خوابو ديدم ، خوابم تعبير شد و مادر جون دنيا رو ترك كرد و از بين ما پر كشيد![]()
...
تازه اين شروع ماجرا بود چون ارتباط من با مادرجون آغاز شد...! توي يكي از اون شبا كه مادرجون به خوابم اومده بود كلي پند و نصيحتم كرد و گفت :((...شهر رو گناه پر كرده و اگه تا حالا بلايي نازل نشده به بركت وجود دو امامزاده اييه كه توي شهر ما هستن!!!))
اون روز صبح تا بيدار شدم رفتم پيش بابا و گفتم :((اينجا توي شهر ما امامزاده اي وجود داره؟!
!)) من كه خوابهاي خودمو باور داشتم ، گمون كردم كه اين بار يا اشتباه ديدم يا اينكه منظور چيز ديگه اي بوده اما در كمال ناباوري شنيدم كه بابا گفت :((آره دخترم ؛ درست در مركز شهر يه امامزاده هستش!!!))
واي كه فقط خدا ميدونه چه حالي پيدا كردم...
...با بابا به امامزاده اومديم ؛ يه بناي قديمي رو به ويروني و خالي از جمعيت! يه در بسته !! و يه حياط با يه حوض بي آب!!! يعني چي؟
! يعني هيچكس به اونجا نمياد؟
! در زديم ، يه آقاي خادم پيري اومد در رو باز كرد ؛ رفتيم داخل امامزاده...
يه محوطه ي كم نور، دو قبر چسبيده به هم توي يك ضريح قديمي! ضريحي كه توش يه تعداد انگشت شمار پول و نذري ريخته بودن!! سقف بالاي ضريح هم نم داده بود و يه مقدار ريزش كرده بود...............................................................................................................................jpg)
...الان 5 سال از اون روزا گذشته و اونجا ديگه ويرون نيست! اونو بازسازي كردن و الان زيبا شده ؛ هر چند كه حياطش رو برداشتن و حالت سنتي و قديميش دست خورده!
انگاري تموم مردم شهر ، توي اين سالها خواب مادربزرگاشونو ديدن و همه به وجود امامزاده ها پي بردن
!!! چون از اون سال به بعد ، روز به روز به تعداد زائران اونجا اضافه شد و حتي پولاي داخل ضريح هم زياد و زياد و زيادتر شدن!!!
من هنوزم اونا رو دوس دارم حتي بيشتر از قبل و ديگه واسم شدن رفيق و مونس تنهاييها و غمهام . خواهر و برادر امام رضاي عزيزمن
!! درسته كه از امام رضا دورم اما خدا رو شاكرم
كه فرزندان امام موسي كاظم توي شهر من و توي خيابون مسير دانشگاه من هستن و هر وقت كه بخوام ميتونم برم پيششون...
...از امامزاده ها اونطور كه حق مطلبو ادا كنه نگفتم . باقيش به زبون نمياد و اگه اهل دلي خودت بايد درك كني
...

