تبليغاتX
هر روز یه فکر جدید

بابا تو دیگه کی هستی!؟

باورت ميشه؟!!!!!!
مائده و داريوش؟!!؟
!؟!!!
چي ميگي؟!!؟!! مگه ميشه مائده داريوش گوش بكنه؟

داد از غم تنهايي...!


آره !
مائده الان داره داريوش گوش ميده و گريه ميكنه!

باورم نميشه كه انقدر قشنگ با اين شعر ارتباط برقرار كردم!
من هرگز حاضر نبودم يه كلام از حرفاي داريوشو گوش بدم! هروقت كه بهزاد داشت داريوش ميشنيد و زمزمه ميكرد كلي بهش غر ميزدم كه
ديوونه اينا چيه گوش ميدي افسرده ميشي!؟!؟؟؟!!
بهزاد بي توجه به حرف
دلسوزانه ي من!! باز به داريوش گوش ميكرد و خيره به يك نقطه با اشكاي غلطاني كه از روي گونه هاش به آهستگي ميچكيد، باهاش زمزمه ميكرد!
توي نگاهش ميخوندم كه داره بهم ميگه : خوش به حالت كه هنوز بچه اي! خوش به حالت كه نميدوني غم چيه!

اونروزا بهش ميگفتم بيا با من صحبت كن و خودتو تخليه كن. بازم نگاهي ميكرد كه يعني...

الان توي خلوت خودم به حالت دراز كش روي تختم داشتم گريه ميكردم و ميگفتم : مائده ! آخه تو چه مرگته كه هميشه داري غصه ميخوري ؟ چرا هميشه ديگران تو رو شاد و خندون و ميبينن اما تو حتي توي خنده هات ته دلت داري  هاي هاي گريه ميكني؟
نكنه يكي طلسمت كرده؟
اگه طلسمي در كار نيست پس چرا تو اينجوري شدي؟ هميشه داد از تنهايي ، شكوه از زمين و زمان! (آدم بدخلقي نيستم اما هميشه يه چيزي واسه فكر كردن و غصه خوردن گير ميارم!)
...مث ابر بهاري !!لحظه اي آروم و لحظه ي بعدش گريون!!گاهي حتي بدون اينكه دليلي واسه اين سيل اشك داشته باشم!!

...خودمم باورم نميشه كه روزگار اينقدر منو تغيير داده باشه!!!
اصلا حس ميكنم اين حرفاي خود منه كه داريوش داره ميخوندشون!!!

برادر جان نميدوني چه دلتنگم
                                     برادر جان نميدوني چه غمگينم
نميدوني نميدوني برادر جان
                                     گرفتار كدوم طلسم و نفرينم 
نميدوني چه سخته در به در بودن
                                     مث طوفان هميشه در سفر بودن
برادر جان برادر جان نميدوني
                                     چه تلخه وارث درد پدر بودن

         دلم تنگه برادر جان    برادر جان  دلم تنگه
----
دلم تنگه از اين روزهاي بي اميد
                                     از اين شب گرديهاي خسته و مأيوس
از اين تكرار بيهوده دلم تنگه
                                     هميشه يك غم و يك درد و يك كابوس

         دلم تنگه برادر جان    برادر جان  دلم تنگه
-----
دلم خوش نيست غمگينم برادر جان
                                     از اين تكرار بي رؤيا و بي لبخند
چه تنهايي غمگيني كه غير از من
                                     همه خوشبخت و عاشق ، عاشق و خرسند
به فردا دلخوشن شايد كه با فردا
                                     طلوع خوب خوشبختي من باشه
شبو با رنج تنهايي من سر كن
                                      شايد فردا روز عاشق شدن باشه

         دلم تنگه برادر جان    برادر جان  دلم تنگههههههههههه


قرار گذاشته بودم كه مثبت فكر كنم؛بنابر اين نتيجه گيريهاي مثبت ميكنم:
نتيجه ي 1)منم بزرگ شدم و دنيام هم بزرگ شده و چهره ي واقعيشو بهم نشون داده
نتيجه ي 2)من اونقدر كارم درسته كه داريوش حرفاي منو به صورت ترانه خونده!!!

 

+ نوشته شده توسط مائده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 و ساعت 18:44 |
دوستای خوبم از همتون ممنونم.

این روزا درس و دانشگاه و کارای انجمن دانشجویی وقتی واسم نذاشته که بیام توی اینترنت.

البته راستش توی جیبام هم شپش معلق میزد و نمیتونستم برم کارت بخرم

الانم دیرم شده و باید برم حاضر شم برم دانشگاه.

سر فرصت به همتون سر میزنم

لطف کردین

براتون آرزوی موفقیت میکنم

فعلا من میرم

+ نوشته شده توسط مائده در چهارشنبه دهم آبان 1385 و ساعت 5:45 |
خداي بزرگ را شاكرم كه در دفتر خاطرات زندگيم برگ ديگري از ماه پر خير و بركت رمضان را ورق زدم.
آري ؛ رمضاني ديگر!
ضيافتي آسماني!

خداحافظ رمضان!


...باز هم يك ماه خدايي و پر فيض را بر سر سفره ي پر نعمت پروردگارمان و در كنار فرشتگان آسماني ، در يك ميهماني با شكوه و جلال سپري كرديم.
ماهي كه لحظه لحظه ي آن مملو از عطر طرب انگيز و دل نواز بهشتي است و از لابه لاي ثانيه هاي آن بوي بال فرشته مي آيد.
...به ياد لحظات پيش از اذان مغرب و نغمه هاي آسماني نيايش و دعا! دعاهاي نوازنده ي روح و فراتر از وصف ؛ چون دعاي شيرين <<ربنا>>...

و به ياد آن لحظات پر شور و آسماني قبل از اذان صبح و طنين دل نشين و باصفاي دعاي روح بخش سحر!
هرچند كه دل كندن از رؤياي شيرين شبانه ، پس از يك روز پركار پائيزي ، گاهي دشوارترين كار است اما ، ...
اما چه شيرين مي شود وقتي آواي ملكوتي و خدايي مناجات كه در فضاي خانه پيچيده و گوشها را مي نوازد ، به روحت تلنگر مي زند كه برخيز و براي حضور در ميهماني بزرگ يگانه معبودت آماده باش!
يك لطف بي نهايت از جانب يگانه معبود ،و منتهاي بزرگي به بنده ي سراپا نياز!

(این متن قسمتی از متنی بود که توی مراسم افطاری دانشگامون که خودم مجریش بودم نوشتم و اجرا کردم...)

+ نوشته شده توسط مائده در سه شنبه دوم آبان 1385 و ساعت 17:59 |
آمار زير از تاريخ 29 مرداد ماه 1385 مي باشد