تبليغاتX
هر روز یه فکر جدید

نيمه شبي از شباي زمستون بود...توي اوج درسا و امتحانا
دختر قصه ، بعد از يه شب بيداري واسه درس خوندن و سپري كردن يه روز پر تلاش و بعد هم خوش گذروندن با فاميل كه شب رو خونه ي اونا بودن، به يه استراحت و خواب عميق نياز داشت.
بدون معطلي شيرجه زد روي تختخوابش و تا پتو رو آورد بالا  ديگه نفهميد به كجا سفر كرد...
اونقده طي 24 ساعت گذشته خستگي رو در خودش هضم و نابود كرده بود كه ديگه رمقي واسه مقاومت نداشت و با اولين زمزمه ي وسوسه آميز نيمه شب ، فورا خودشو به آغوش گرم و شيرين خواب سپرد...
از اونجا كه دختر قصه به ندرت پيش مياد كه به اين راحتي ها فريب ظاهر دلنشين و فريبنده ي خواب رو بخوره و به اين سادگيا جون به عزرائيل نميده، اون شب كه خواب تونست فريبش بده ديگه دلش نميخواست هيچ چيزي بتونه اونو ازش جدا كنه!
اما خوب گويا چيز ديگه اي مقدر شده بود واسه اون شب خسته ي دختر بيچاره!!! و اون از همه جا بيخبر واسه يه خواب عميق خودشو روي تشك نرمش رها كرد.
يك ساعت بيشتر نگذشته بود كه دختر قصه يهو با حس لرزه ها و تكانهاي شديد از خواب پريد! چيزي كه ازش نفرت داشت!!!
آره! از پريدن از يه خواب شيرين و لذت بخش!!!
اونم يه دختر فوق العاده خواب سنگين كه اگه فيل هم كنارش بتركه حتي توي خواب واسه خالي نبودن عريضه هم كه شده يه تكون هم نميخوره!!!
از جاش هراسون پريد كه ببينه كي و چي بوده كه تونسته اون دختر خواب آلوده رو از جاش بكنه؟ اما هر چي اينور و اونور رفت ديد نشون از چيزي نيست!!
نيمه شب رفت و به چهره هاي آروم و دوست داشتني و غرق در خواب مامان و بابا ، و دو برادرش نيگاه انداخت و با لبخندي حاكي از رضايت به اتاق خودش برگشت.
رفت توي جاش اما هر چي تلاش كرد ديد يه سري افكار گنگ و محو  اما آشفته ، مزاحم اون شدن و ديگه خوابو ازش به يغما گرفتن!!!
توي سكوت و خلوت نيمه شب يه حس تنهايي زيبا ،اما دردناك به سراغش اومد. يه حس دوست داشتني واسه خلوت كردن با خودش بعد مدتها...
اومد بره به سمت كتاب قرآن خودش كه هميشه توي تنهاييها بهش پناه ميبرد.
نه! اون قرآن واسش خيلي عزيز بوده و هست! اون تنها نبود ؛ عمدا واسه خلوت كردن با خودش و خداش به تنهايي فرو ميرفت و از خوندن اون قرآن با معناي روونش و غرق در فكراي آسموني شدن لذت ميبرد.
اما چند وقت بود كه...
آره دختر قصه امسال كمتر از سالاي گذشته واسه تنها بودن وقت داشت. نه اينكه قرآنشو فراموش كرده باشه ، به هيچ وجه!
اما انگاري چيزاي ديگه اي كه سالهاي گذشته نبودن ، امسال اومده بودن و واسه همين مائده كمتر با خودش تنها ميشد.
مائده با تموم ولع و نيازي كه به پناه بردن به قرآن داشت ، يهو نگاهش به كامپيوتري كه كنج اتاقش توي تاريكي شب داشت بهش چشمك ميزد افتاد و به سمتش رفت.
حالا مائده بود كه واسه نوشتن شكوه ها و گلايه هاش ، واسه راز و نياز و خلوت كردن با خداش ، اومده بود كه تموم حرفاي دلشو توي وبلاگش ، توي كلبه ي تنهائياش بزنه و آروم بگيره!

ولي يهو توي دنياي مجازي با دوست و همكلاسي عزيزش كه توي اين مدت هميشه يه دوست واقعي واسه مائده بوده روبرو شد:((نازي عزيز))
مائده تا پارسال يه كوه بود. يه كوه مقاوم و مغرور كه امسال به خاطر يه سري اتفاقات زنجيره اي و پي در پي سرش خم شده بود و كارش شده بود گله از زمين و زمان!!!
مائده اي كه از درونش واسه هيچكي نميگفت يه چند وقتي ميشد كه واسه چند تا از دوستاش مدام درد دل ميكرد.
مائده اي كه هميشه سنگ صبور بود و صميمي ترين دوستش (ريحانه )كه هميشه فقط اون براي مائده درد دل ميكرد هم ، هرگز گريه ها و ناله هاشو نديده بود!!!
اما مائده واسه نازي و يه تعداد ديگه از دوستاش امسال نه يك بار ، كه بارها گريه كرده بود!!!
مائده ديشب تا نازي رو ديد عين يه طفل بي پناه خودشو رها كرد و مث ابر بهاري گريه رو سر داد!
گفت و گفت و گفت ...
و نازي مهربون هم شنيد و شنيد و شنيد ؛ و ...
....
اما مائده ديشب يه لرزه در خودش حس كرد ؛
انگاري يكي اونو گرفت و دو دستي تكون داد كه :
((دختر ! به خودت بيا!! ديگه گريه و ناله و گلايه رو كنار بذار! بزرگ شو!
كوهي باش قويتر و پا برجاتر از قبل!
غصه ها رو توي تنهاييات مدفون كن و واسه بقيه شاد و شادي آفرين باش!
باور كن هر كسي ، حتي شادترين آدما هم درونشون غم دارن اما اونو در خودشون و در شادياشون حل ميكنن!
هر چي بيشتر گلايه سر بدي و  از غمهات بگي بيشتر دورت چنبره ميزنن!))

*الهه يه اصطلاح بامزه داره كه به هر كي زياد نق ميزنه و ناله ميكنه ميگه ((عمه يرقون))!!!

پس عمه يرقون بودن ممنوع !!! حرف اضافيم نباشه!
به قول سينا همينه كه هست!!!

+ نوشته شده توسط مائده در جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت 17:20 |

خدايا بابت تموم فاميلها ، همكلاسيها و دوستاي خوبي كه بهم دادي ازت ممنونم.
خوب ميدونم كه چه لطف بزرگي بهم كردي كه تموم اطرافيانم تا اين حد خوب و مهربون و دلسوز و صميمي هستن.
خدايي توي دانشگاه ميدونم هيچ گروهي مثل گروه ما نيست كه اين از لطف توست.
ميناي عزيزم ، نازنين و انسيه دو دوست صميمي و رك گو و فوق العاده باوفا، فائقه يه فرشته به معناي واقعي، الهه ي شاد و شنگول و البته مث خودم غمگين و غصه خور، مهساي عزيز يه دختر آسموني، فرنوش و فاطمه دو تا دختر معركه و دلسوز و دوست داشتني  ...
و از پسراي خوب اكيپمون كه از برادربودن چيزي كم نذاشتن واسمون : محسن با وجود تموم غرور و لجوج بودنش ، مهدي صبور و آروم و بامحبت ، و كوير عزيز كه با وجود اينكه تازه به جمعمون اضافه شده واسه هممون باارزش و قابل اعتماده و چون بزرگترين و باتجربه ترين فرد گروهه هنوز نيومده واسه هممون شده سنگ صبور . سينا هم از اعضای اين اكيپ نيستش ولي اونم يه همدانشگاهي خوبه كه روي مائده خيلي اثر گذاشته.

از تك تك آدمايي كه توي زندگيم بودن كلي درس گرفتم  اميدوارم لااقل يه درس هم من بهشون داده باشم.
به هر حال اينا لطف خداست كه آدماي خوب هميشه توي زندگيم آورده.
خيلي خوشحالم كه اين افراد توي زندگيمن و در كنارشون ميخندم و گاهي هم گريه ميكنم.خوشحالم از اينكه هر روز دلم واسه ديدن تك تك دوستام پرپر ميزنه و لحظه شماري ميكنم كه برم دانشگاه و با اونا باشم.
معمولا هر روز يه دنيا اتفاق قابل تعريف، واسه  اكيپ يرجمعيتمون مي افته كه اكثرشون هم شيرين و جذابن.اتفاقهاي خنده دار ، آموزنده و... والبته گاهي هم ماجراهاي گريه دار و غم انگيز مثل ماجراي زهرا...     يا مشاجره ي من و آذر    و يا حتي قهر من با مينا و كوير! هرچند كه قهراي ما به لطف خود خدا قهر نيست!!!

ما هممون با هم مشورت ميكنيم و هر كمكي از دستمون بربياد واسه هم ميكنيم حتي اگه لازم باشه از كاراي خودمون واسه كمك به هم ميزنيم.اما خوب گاهيم از هم دلگير ميشيم و مثلا با هم قهر ميكنيم اما مثلا!!! چون هيچ وقت شكر خدا قهرمون بيش از چند دقيقه طول نميكشه!

جتي اون روز كه از كوير و مينا واسه كاري كه كرده بودن خيلي ناراحت بودم، با خودم گفتم ديگه هرگز نميتونم ببخشمشون و نميتونم حتي جواب سلامشونو بدم اما با اينكه ازشون ناراحت بودم نتونستم قهر كنم.

وقتي ديدم نازنين و انسيه و مهدي و تك تك بچه ها دارن سعي ميكنن رفع سوء تفاهم كنن و بينمون آشتي بدن از ته دل از خدا تشكر كردم واسه داشتن همچين دوستايي كه هرگز همديگه رو تنها نميذارن ؛

وقتي كوير با حالت پشيموني و شرمندگي به چشمام خيره شد  نتونستم رومو ازش برگردونم

و وقتي اشكاي سرشار از معصوميت ميناي عزيزم رو ديدم غم عالم ريخت توي دلم و از خودم واسه سنگدل شدنم متنفر شدم.

نميدونم تا حالا لذت بودن توي يه جمع ساده و صميمي و دوست داشتني رو تجربه كردي يا نه؟ اما اميدوارم اگه تا حالا همچين دوستاني نداشتي ، به زودي و به لطف خدا دوستان يكرنگ و يكدلي پيدا كني.
امروز ميخواستم از حرفاي مفيد دكتر ((ذ)) و همينطور صحبتاي تاثير گذار دكتر ((ف))  كه برخلاف تصور بچه ها انسان فوق العاده با شخصيت و دلسوز و مهربونيه بنويسم اما ...
يادم باشه كه به زودي اون حرفا رو هم بگم تا شما هم ازشون استفاده كنين.
البته شايد اين به زودي ، دست كم به معناي روز 7 يا 8 بهمن باشه چون امتحانام شروع شدن و تا اونموقع سرم شلوغه!

+ نوشته شده توسط مائده در پنجشنبه هفتم دی 1385 و ساعت 13:0 |
آمار زير از تاريخ 29 مرداد ماه 1385 مي باشد