اين روزها هوا كم كم رو به گرمي ميرفت اما سرماي نسبي منطقه ي كوهستاني مركز و غرب ايران بر غروب رو به خاموشي آسمان سيطره داشت.
صداي موزيك گوشها را پر كرده بود و همه ي اعضاي خانواده در سكوت خود محو مناظر اطراف بودند. منظره هايي سرد و بيجان اما پر اميد براي رسيدن به روزهاي زيباي سرسبزي و طراوت.
درختان بي برگ و بار و خشك و سرما زده به سرعت برق و باد از كنار ما ميدويدند و ما را بدرقه ميكردند.
منظره هاي يكنواخت اما شايد در نوع خود زيبا!؟
در افكار خود غوطه ور بودم و تنها هر از گاهي متوجه اطراف ميشدم.
دلم براي كوههاي سر به فلك كشيده و پر برف پر ميكشيد اما...
اما چه؟
با خود گفتم چه ميشد كه اين كوهها به جاي تيغ و خار و خاشاك ، با درختان سرسبز خود را آراسته و پوشانده بودند؟!؟!
... كمي با اين افكار به حسرت فرو رفتم. حسرت دوري از سرسبزيهاي بي پايان! حسرت دوري از دريا ، حسرت ... و ... و...و...!
اما ندايي درونم تلنگر زد كه : هر چيز در جاي خود زيباست! هر كدام از اين مناظر جلوه اي از زيبايي و عظمت پروردگارت است!!! چشمهايت را باز كن و درست ببين!
با اين افكار به خود آمدم ؛ در اين لحظه حس كردم عاشق يك تيغ بياباني زمخت و بران در دامنه ي كوهستان كنار جاده شده ام!!!
با صداي موزيك آرام ، باري ديگر در دلمشغوليهاي خود فرو رفتم و چشم به مناظر اين بار دوست داشتني دوختم.
...اما چه زود گذر بودند اين لحظات!! باز دلم گرفت ؛ ولي اين بار نه از هواي سرد ، و فضاي كم درخت و پر خاشاك! نه! آنها ديگر زيباييشان را به من ثابت كرده بودند!
اين بار آهي سرشار از استيصال كشدم! آآآآه!!!
ديدن يك نيروگاه بزرگ برق ، يك پتروشيمي و يك پالايشگاه بزرگ در همسايگي يكديگر و در نزديكي من و تو...!

ما كه بايد نفس بكشيم! ما كه به خودي خود هواي شهرمان طراوت و پاكي چنداني ندارد!
ما ماهي دوديهاي آدم نما كه فريادمان جز به گوش خودمان ، به جاي ديگري نميرسد!
ما جهان سوميها چه بخواهيم و چه نخواهيم به مرگ تدريجي محكوميم!
آري! ما براي 2 روز زنده ماندن محكوميم به پر كردن ريه هاي نيازمند به هوايمان ، از اين دودهاي سنگين و زهر آگين و مهلك كه حاصل بي توجهي ...
...سكوت من بلندترين فريادهاست!!!

