تبليغاتX
هر روز یه فکر جدید
دم دماي غروب يك روز پنجشنبه ي پاييزي سوار بر اتومبيل شخصي با خانواده راهي شهر سرسبز و ديدني محل سكونت خانواده ي مادري بوديم تا آخرين روزهاي تعطيلات زمستاني بين دو ترم را به خوشي سپري كنيم.
اين روزها هوا كم كم رو به گرمي ميرفت اما سرماي نسبي منطقه ي كوهستاني مركز و غرب ايران بر غروب رو به خاموشي آسمان سيطره داشت.
صداي موزيك گوشها را پر كرده بود و همه ي اعضاي خانواده در سكوت خود محو مناظر اطراف بودند. منظره هايي سرد و بيجان اما پر اميد براي رسيدن به روزهاي زيباي سرسبزي و طراوت.
درختان بي برگ و بار و خشك و سرما زده به سرعت برق و باد از كنار ما ميدويدند و ما را بدرقه ميكردند.
منظره هاي يكنواخت اما شايد در نوع خود زيبا!؟
در افكار خود غوطه ور بودم و تنها هر از گاهي متوجه اطراف ميشدم.
دلم براي كوههاي سر به فلك كشيده و پر برف پر ميكشيد اما...
اما چه؟
با خود گفتم چه ميشد كه اين كوهها به جاي تيغ و خار و خاشاك ، با درختان سرسبز خود را آراسته و پوشانده بودند؟!؟!
... كمي با اين افكار به حسرت فرو رفتم. حسرت دوري از سرسبزيهاي بي پايان! حسرت دوري از دريا ، حسرت ... و ... و...و...!
اما ندايي درونم تلنگر زد كه : هر چيز در جاي خود زيباست! هر كدام از اين مناظر جلوه اي از زيبايي و عظمت پروردگارت است!!! چشمهايت را باز كن و درست ببين!
با اين افكار به خود آمدم ؛ در اين لحظه حس كردم عاشق يك تيغ بياباني زمخت و  بران  در دامنه ي كوهستان كنار جاده شده ام!!!
با صداي موزيك آرام ، باري ديگر در دلمشغوليهاي خود فرو رفتم و چشم به مناظر اين بار دوست داشتني دوختم.
...اما چه زود گذر بودند اين لحظات!! باز دلم گرفت ؛ ولي اين بار نه از هواي سرد ، و فضاي كم درخت و پر خاشاك! نه! آنها ديگر زيباييشان را به من ثابت كرده بودند!
اين بار آهي سرشار از استيصال كشدم! آآآآه!!!
ديدن يك نيروگاه بزرگ برق ، يك پتروشيمي و يك پالايشگاه بزرگ در همسايگي يكديگر و در نزديكي من و تو...!

نفس بكش!!!


ما كه بايد نفس بكشيم! ما كه به خودي خود هواي شهرمان طراوت و پاكي چنداني ندارد!
ما ماهي دوديهاي  آدم نما كه فريادمان جز به گوش خودمان ، به جاي ديگري نميرسد!
ما جهان سوميها چه بخواهيم و چه نخواهيم به مرگ تدريجي محكوميم!
آري! ما براي 2 روز زنده ماندن محكوميم به پر كردن ريه هاي نيازمند به هوايمان ، از اين دودهاي سنگين و زهر آگين و مهلك كه حاصل بي توجهي ...

...سكوت من بلندترين فريادهاست!!!

+ نوشته شده توسط مائده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 15:32 |

...حالا امروز نوبت خوش گذروندن با دوستان بود!
پس بذار از اول كامل بگم كه همش گفتنيه:
ديروز دم غروب تلفن زدم به نازي كه فردا ساعت 8 صبح بياييد با بچه ها بريم دانشگاه ؛ نكنه كه دكتر فرخي كلاس كوانتوم2 رو تشكيل بده و ما از درس به اين مهمي جا بمونيم!
نازي كه تصميم نداشت بياد قرار شد به انسيه هم بگه تا اونم به بقيه بگه...
خلاصه از اونجا كه من اين چند روز تعطيلي بين دو ترم شديدا معتاد اينترنت شدم و هنوز چهارمين كارت 10 ساعتم تموم نشده!!! ديشبم آنلاين شدم كه خدا رحم كرد و از دوستان و اقوام افراد كمي آنلاين بودن و من فقط تا ساعت 3 بيدار موندم!! توجه داشته باشيد كه خداوند رحمان بهم رحم كرده بود كه نه نازي بود ، نه امين(پسرعموم) و نه رضوان و ...!!! وگرنه با صداي اذون صبح بايد از هم خداحافظي ميكرديم!
به هر حال فوري رفتم لالا و از اونجا كه سخت هلاك خواب بودم ديگه از هوش رفتم.
صبح هم مامان و بابا كه قرار بود ساعت 6 واسه نماز بيدارم كنن حريفم نشدن . تا... ساعت 8 با صداي رگباري و بي امان miss call هاي تلفن همراهم، از خواب پريدم و ديدم تموم دوستاي موبايل دارم ، كه خدا روز به روز زيادترشون كنه! دارن به نوبت بهم تك زنگ ميزنن.
واسه خلاص شدن از اين مخمصه فورا زنگ زدم به فائقه ؛اما چشمتون روز بد نبينه: صداي فحش و ناسزا بود كه از گوشي شتابان به سمتم شليك ميشد : يالا مائده ! همين الان بدو بدو مياي دانشگاه تا ترورت نكرديم!!!گوشي بين بچه ها از اين دست به اون دست كلي چرخيد و هر كي راه رضاي خدا چند تا ناسزا نثار ما كرد! فكرشو بكن! خواب دم صبح تك تك بچه ها واسه خاطر قراري كه من باعث و بانیش بودم به چشماشون حروم شده بود و همه راس ساعت 7:30 حضور بهم رسانيده بودن الا خود بنده ي حقير!!!
خلاصه منم واسه حفظ مرام پيش دوستام و بدست آوردن دلشون با وجود اينكه اصلا كلاس تشكيل نشده بود و اونا بيخودي الاف من شده بودن! در يك حركت فوق ناجوانمردانه به بابا گفتم كلاس تشكيل شده و باباي مهربونم كه همه جوره واسه درس و دانشگاه و موفقيت بچه هاش فداكاري ميكنه!!! پريد و زودتر از من لباس به تن در حاليكه واسم صبحانه هم درست كرده بود!!! گفت بدو ميرسونمت تا دانشكده ات!!! اينم در نظر داشته باشين كه دانشكده ي من كيلومترها خارج از شهرمونه!
طفلي بابا!من خيلي بدم.ميدونم!شما چيزي نگين ديگه! اما خوب چه ميشه كرد؟ وقتي بخواي واسه دوستات مرام بذاري مجبوري از يه جا ديگه نالوتي بازي دربياري!
توي دانشگاه بماند چه بر من گذشت...
بعد كلي خوش و بش و گشت و گذار توي دانشكده تصميم گرفتيم بريم سينما. منتها اين نظريه با شكست مواجه شد.
بعد از كلي فكر و نظريه پردازي ، ديگه من و نازي كه آخر همه ي ديوونه هاي عالميم و انسيه ي بيچاره!كه از بخت بد روزگار توي دوست پيدا كردن شانس نياورده !!! قرار گذاشتيم از خود دانشكده مون تا خود خونه هامون كه دقيقا به معناي طي كردن قطر شهرمونه پياده بياييم!!!! خدا ميدونه كه اگه اين نقشه ي باحال عملي ميشد ما چه ساعتي ميرسيديم خونه؟!!!
اما از اونجا كه بخت با انسيه يار ، و با ما ناسازگار بود، سر و كله ي محسن و مهدي پيدا شد و به اصرار اونا و خواهش انسيه مجبور شديم سوار بر اتومبيل پدر مهدي بينوا! به شهر برگرديم! بماند كه توي ماشين از اصرارهاشون نادمشون كرديم!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مائده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت 17:24 |

اي خداااااااااااا!!!!
ديگه درد كشيدن بسمه !
خدايا به بزرگي خودت قسم كه ديگه بريدم! كم آوردم!
خداياااااااااااا ! هر كي ندونه تو كه ميدوني چند ساله دارم درد ميكشم واسه اينكه راهي رو كه تو به صلاحم ميدوني پيدا كنم!
خداي من !
تو كه داري ميبيني چند ساله دارم به درگاهت التماس ميكنم!
تو كه ميشنوي همش دارم بهت ميگم راهمو و اون چيزي رو كه به صلاحمه نشونم بده!
مگه تو سميع بصير نيستي؟! هستي ؛ به خودت سوگند كه شك ندارم كه هستي.
خدايا اون سالها كه به درگاهت رو كردم و ازت متوقعانه خيلي چيزا رو خواستم ، فكر ميكردم اونقدر پاكم كه لياقت بهترينها رو دارم!
به خودم ميباليدم كه هرگز از فرمان تو تخطي نكردم و هر جا هم كه لغزيدم ، فورا برگشتم و جبران كردم!
مسرور بودم از اينكه بر خلاف اكثر همسن و سالانم به بدون اينكه جبر و زوري از جايي بهم تحميل كنه ، خودم به تو ، به اعتقاداتم و به مسائل فرا دنيوي فكر ميكنم!
غرق در غرور بي پايان بودم از اينكه بر خلاف دوستانم كه فكر و ذكرشون  پوشيدن لباسهاي مد روز و خريد لوازم آرايش مرغوب و دوست شدن با پسرهاي جورواجوره، من دارم به تو فكر ميكنم؛
به اينكه چطور رفتار كنم كه تو روز به روز از من راضي تر بشي؟
به اينكه وجدانم رو خوب بپرورونم تا هرگز مرتكب گناهي نشم ، هرگز با رفتارم خواسته و ناخواسته دل كسي رو نرنجونم!
خوب يادمه وقتي هر از گاهي به يه مكان مقدس ميرفتم فقط واسه بقيه دعا ميكردم!
اونقدر به تو اطمينان داشتم كه فقط ازت ميخواستم اونچه كه به صلاحمه پيش بياد!
حتي هنوزم واسه هيچ چيز هيچ چيز بهت اصرار نكردم كه بهم بديش!
حتي گاهي زجر كشيدم ، آب شدم واسه فراموش كردن چيزي كه حس كردم رضايت تو رو به دنبال نداره!
خدايا صدامو ميشنوي ؛ اشكهاي بي پايان روز و شبمو ميبيني! خوب ميدوني كه من فقط يه جوون 22 ساله ام كه تاب و توان اين همه سختي رو ندارم.
خودت شاهدي كه فقط طي اين يك سال اخير چقدر درد رو واسه پيدا كردن اون چيزي كه تو ميخواي متحمل شدم!
خدايا تا كي گريه كنم!؟ تا كي اميدمو به دريافت پاسخ از تو حفظ كنم؟!
خدايا من آدمم؛ خودت بهتر آدما رو ميشناسي! من يه آدم خاص نيستم! من نوح يا عيوب نيستم!!!
ديگه اونقدر امتحاناي سخت ازم گرفتي كه بهم ثابت كردي اونقدرام كه همه ميگفتن و خودم هم باور كرده بودم خوب و لايق بهترينها نيستم!
به خوبي فهميدم منم يه دختر معموليم و مث همه ي دختراي معمولي ديگه پرم از احساس!
پرم از نياز .
پرم از شور زندگي!
...ميخوام شاد باشم! از افسردگي خسته ام! اما بلد نيستم چه جوري ميشه تو رو داشت و شاد بود!چند ساله كه توي خلوت خودم كز ميكنم و شاد نيستم!
خدايا ميخوام اعتراف كنم كه بر خلاف خواسته ي سالهاي قبلم ديگه نميخوام يه قديسه باشم كه تموم لذت زندگيم فقط خلاصه بشه به عبادت!
ديگه از متفاوت بودن خسته ام! ديگه از نگاههاي تحسين آميز و در عين حال متعجب آدماي اطرافم خسته ام.

اصلا اونقده اتفاق واسم افتاده توي اين يك سال كه ديگه چيزي ندارم كه باهاش پيش تو سربلند باشم و به خودم ببالم!


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مائده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت 0:47 |

انساني كه سالهاي سال از دوران كودكي تا حتي همين حالا توي تموم كابوسهاي وحشتناك من نقش اول رو داشت بالاخره با خفت و بيچارگي به دار آويخته شد.
هرگز از يادم نميره كه توي روزاي كودكي هميشه دلواپس و گوش به زنگ بوديم كه دوباره كي وضعيت قرمز اعلام ميشه و بايد بريم يه جا پناه بگيريم...
من اون روزا خيلي كوچيك بودم؛ يه دختر متولد 1363 مگه تو روزاي جنگ چند سال داشته؟! اما شايد بيشتر از پدر و مادرم جنگ رو حس كردم ، از صداي ضد هوايي و آژير قرمز وحشت زده شدم و...
تازه من يه كودك از سرزمينهاي مركز ايران بودم، خدا ميدونه كه توي ناخودآگاه بچه هاي جنوب و غرب كشورمون از اون روزاي خوفناك چي باقي مونده!!
اما هميشه صدام توي تموم كابوسهاي من حضور داشت و جالب اينه كه الانم با اين سن و سال و تغيير شرايط كشور، من هنوزم گاهي كابوس جنگ رو ميبينم و هميشه كلاه قرمزهاي بعثي رو ميبينم ؛ و صدام رو هم ميبينم كه داره به طرز ناخوشايندي قهقهه ميزنه!!!
من همیشه يه دختر نترس بودم و همون شباي جنگ كه خونواده ي ما شب رو واسه امنيت بيشتر توي زيرزمين خونه ي نوسازمون ميگذروندن ، نصفه شبي بيدار ميشدم و بدون بيدار كردن مامان اينا ، به تنهايي ميومدم طبقه ي بالا كه برم w.c!!!
...همين پريشب كه بابا و محمد خوابيده بودن ، بعد از اينكه با مامان و بهزاد كلي گفتيم و شنفتيم، گرفتم خوابيدم . شايد نيم ساعت نگذشته بود كه يهو كابوساي وحشتناك سريال وار صدام و دار و دسته اش واسه يه بار ديگه به سراغم اومد!!!
صدام الان دست كم يه ماهي ميشه كه مرده اما روحش  هنوز دست از سر من بر نداشته!
من هنوزم كابوس اونو ميبينم!!!
ديشب مامان و بهزاد با شنيدن صداي جيغ بلند و مخوف من !!! بدو بدو خودشونو بالاي سر من رسوندن!
(خواب ديدم داشتم توي يكي از محله هاي استثنائا سر سبز!!!شهرمون بين درختها و شمشادهاي بلند راه ميرفتم كه يهو صدام و دو نفر ديگه از جلوم در اومدن و قلبم تالاپي افتاد پايين!
داغي قلبم و تپش عجيب و تند اونو حس ميكردم و بدنم يه جوري بي حس شده بود و رمق نداشتم اما شروع كردم به دويدن و فرار كردن
از هر طرفي كه در ميرفتم يهو چند نفر با قيافه هاي هولناك از جلوم در ميومدن ! همين موقع بود كه بلند جيغ زدم تا شايد كسي به دادم برسه!)
مامان با ترس عجيبي گفت :چيه مائده؟ كجات درد ميكنه؟
منم هنوز با اينكه بيدار شده بودم مث بيد ميلرزيدم و نفس نفس ميزدم!!!
مامان اومد روي تختم كنارم دراز كشيد و منو بغل گرفت تا آروم شم اما من همچنان ميلرزيدم!!
بهزاد هم شگفت زده دويد رفت واسه ي من آب يخ آورد كه حالم جا بياد!!!
وقتي واسشون خوابمو تعريف كردم مامان شروع كرد به لعن و نفرين اين صدام : ((خدا لعنتت كنه كه اونقدر روي روحيه ي بچه هاي معصوم اثر گذاشتي كه هنوز بعد مرگتم بند بند بدن دخترم توي خواب از دست تو ميلرزه!!!!)) 
خلاصه اينكه بعد از كلي آباد شدن روح صدام!!! ، مامان بعد شايد سالها ، اون شب رو كنار من خوابيد...
خوب اينم شايد يه خوبي صدام بود!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده توسط مائده در جمعه بیستم بهمن 1385 و ساعت 22:15 |

امام من! عزيز من!
تو چي ديدي؟!
تو ، عباست ، زينبت ، ..و ...و ...
حسين من! عشق رو چه طور با عمق جونت دريافتي؟
چي ديدي كه تاب و توان نظاره كردن گلوي خونين علي اصغرشير خوارت رو پيدا كردي؟
چي ديدي كه طاقت در آغوش كشيدن پيكر پاره پاره ي علي اكبرت رو بهت داد؟
چي ديدي كه گريه ها و ناله هاي رقيه رو به خاطرش به جون خريدي؟
تو كه معصومي، تو كه عاليترين جلوه ي مخلوقات خدايي! تو كه امامي! و به خدا خيلي نزديك!
تو كه از هر پدري واسه بچه ها دلسوز تر و مهربونتري!
تو كه از هر برادري ، از هر انساني، با محبت تري!
اي بزرگ!
اون چه هدفي بود كه بهاش كتك خوردن و ضجه هاي رقيه بود؟
اي پسر علي و فاطمه!!! خلقت اين جهان،از بركت وجود شما بود! پس چرا اينقدر زجر كشيديد؟
اي عباس! اي دستگير! هرگز يادم نميره كه در شرايطي كه شناختي روت نداشتم ، و حتي باورت نداشتم ، خودت اومدي و خودتو به من نشون دادي!
آخه به من بگيد عشق رو چه جوري با بند بند وجودتون حس كردين كه تموم سختيهاي دنيوي رو به خاطرش به جون خريديد؟
عطش! گريه هاي رقيه ، فريادهاي زينب ، يتيمي كودكان ، ناله و اشك و درد!!! و حتي تقديم كردن يك شهيد چند ماهه به پيشگاه پروردگار!!!
واي كه چقدر در برابر شما احساس حقارت و شرمساري ميكنم!!!
اي خداااااا!!!ما شيعه ي علي هستيم! ما حسيني هستيم!
من چه جوري ميتونم بگم حسينيم؟! 
با چه رویی بگم عشق حسين و عباس رو در دل دارم؟!
من كه ...!
اي خدا! يعني من اگه توي اون روزگار بودم، جزء كدوم لشكر بودم؟
يعني اونقدر مرد بودم؟ اونقدر معناي عشق رو فهميده بودم؟ يعني اونقدر اعتقادم محكم و راسخ بود كه بيام و نداي ((هل من ناصر ينصرني)) حسين رو لبيك بگم؟!
...به استيصال رسيدم!
راستي راستي ماها چند تامون به وقتش ، پاي اعتقاد و عشقمون به حسين مي ايستيم و حاضر ميشيم از تموم هستيمون واسه خاطر عشق به خدا و دفاع از دين محمد بگذريم؟!

 

 

+ نوشته شده توسط مائده در سه شنبه دهم بهمن 1385 و ساعت 15:34 |
آمار زير از تاريخ 29 مرداد ماه 1385 مي باشد