يادش به خير بچگيامون...![]()
چه خوش ميگذشت چهارشنبه سوري ها!
چهارشنبه سوريهاي شاد كه بوي سنتها رو ميداد و شايد از معدود روزاي سال بود كه همه به ياد ايران باستان و جشنها و مراسم با شكوه ايرانيهاي شاد و با فرهنگ بوديم!![]()
قدمت ، اصالت ، جشن و پايكوبي و با هم شاد بودن...
اون روزا كه خيليم دور نيست ، بچه ها در كنار تموم بزرگتراشون واسه جشن چهارشنبه سوري از خونه ها بيرون ميومدن و همسايه هاي باذوق و باحال هم جمع ميشدن و همگي با هم يه آتيش بزرگ درست ميكرديم وسط كوچه و تموم خونواده ها به نوبت از روي آتيش ميپريدن.
با هم شعر ميخونديم و دست ميزديم... ((زردي من از تو ، سرخي تو از من))... و بعد بزرگترا با تشويق بقیه از روي اون آتيش عظيم ميپريدن و ماها هم كه اون زمان بچه بوديم با يه ولع وصف ناشدني به اونا خيره ميشديم![]()
ـ مامان ، بابا ! ميشه ما هم از روي آتيش بپریم؟ ـ بابا! بذار ديگه!
بعد بابا ميگفت : صبر كنين عزيزاي من
؛ بذارين شعله ي آتيش يه كم فروكش كنه بعد نوبت بچه هاس!
بابا هميشه دوست و حامي بچه ها بود و هميشه توي هر جمعي متوجه بچه ها هم بود تا بهشون خوش بگذره و در عين حال خطري واسشون پيش نياد.![]()
خلاصه كه بابا بعد چند دقيقه به طرفداری از بچه ها ، از بزرگترا ميخواست چند لحظه صبر كنن تا آتيش آروم بشه و بچه هام بپرن. گاهيم خودش بغلمون ميكرد و از روي آتيش ملايم شده ميپريد.![]()
وقتي همه پريدن ، بابا بچه ها رو عقب ميكشيد و يكي از همسايه ها باز نفت مياورد و ميپاشيد روي آتيش. يه صداي هيجان انگيز بلند ميشد. آتيش يهو گر ميگرفت و شعله هاي وحشيش سر به فلك ميكشيد. اما خوبيش اين بود كه خونواده ها بودن و همه مواظب همديگه بودن. همه به فكر یه خوشي دست جمعي و دور از خطر بودن.![]()
بعدش مراسم سيم ظرفشويي چرخوني شروع ميشد كه خيلي ديدني بود و ما بچه ها با لذت ، از دور نيگاش ميكرديم.![]()
توي اين ميون به سبك خاصي سيب زميني هاي ريز داخل آتيش جاسازي ميشدن و بعد همگي دور هم اونا رو ميخورديم...
گاه گداري هم يه ترقه هاي آروم ، يه فشفشه ، يه هفت رنگ و ...
يه عده هم رقص و پايكوبي ميكردن و خلاصه همه خوش بوديم.
توي تموم اون لحظات ، از كودك گرفته تا جوون و تا پيرزن و پيرمرد ، همه با هم بوديم و به كسي هم صدمه اي زده نميشد!
يه شادي فراي وصف ؛ يه شب خاطره انگيز كه تا چهارشنبه سوري سال بعد ، شيرينيش واسمون باقي ميموند...![]()
...اما نميدونم يهو چي شد كه چهارشنبه سوريهاي قشنگمون ، تبديل شد به ميدون جنگ
؛ انگاري كه جوونا قصد جون همو كردن!![]()
ديگه مثل قبل ، زياد خونواده ها رو در كنار اين آتيش بازيا نميشه پيدا كرد.
معمولا اونايي كه از خطر گريزونن ، محكوم شدن به خونه نشيني يا نهايتا اگه خيلي خوش ذوق باشن سوار بر ماشين از مکانهای خلوت تر و كم خطرتر عبور ميكنن و با نگراني از اينكه مبادا نارنجكي ، ... به سمتشون پرتاب شه، به سرعت از جاهاي شلوغ عبور ميكنن و دور ميشن!
ديگه اون شاديا از ته دل نيست! من كه فكر ميكنم شجاع ترين و بي كله ترين آدما هم ته دلشون يه استرسي دارن كه مبادا كنارشون يه بمبي بتركه...
چرا؟ چرا جشناي باستانيمونو خراب ميكنيم؟![]()
چرا قدر نميدونيم؟ آخه كشور ما چقدر امكانات شادي كردن و با هم بودن داره؟
محض رضاي خدا بذاريم توي كل سال ، يه چهارشنبه سوري شاد و آروم و بي دغدغه واسه همه باقي بمونه!![]()
![]()

