تا یه مدت قبل فکر میکردم تموم اون چیزایی رو که میدونم و تموم اون تجربیاتی رو که توی زندگیم بدست آوردم باید به همه با جون و دل
یاد بدم.
فکر میکردم وقتی یه نفر داره خطا میکنه باید هر طور شده برم و هر قدر هم توضیح و تفسیر لازمه واسش بگم تا خوب و کامل متوجه بشه.
فکر میکردم اگه یه کاری رو انجام میدم ,حتما باید دیگران بفهمن قصد ونیت من خیر بوده و تموم تلاشمو میکردم تا از حسن نیتم اطمینان پیدا کنن.![]()
حتی فکر میکردم اگه کسی منو رنجوند
باید ضمن اینکه بهش میفهمونم از دید اونم به ماجرا نگاه کردم ,واسش کامل توضیح بدم تا درک کنه از دید من چه اتفاقی افتاده و احساساتم چطور جریحه دارشده.![]()
راستش قبلا خودمو نسبت به اطرافیانم بیش از حد مسئول میدونستم و تموم سعیمو میکردم که سوء تفاهمی نه واسه خودم نه واسه اطرافیانم ایجاد نشه و همه همدیگه رو درک کنن و درست فکر کنن و ...
خلاصه صلح و صفا و صمیمیت و درک متقابل و از این حرفا!![]()
![]()
...اما خوب این مال قبلا ها بود!!!
چون زندگی بهم یاد داد که دایه ی مهربونتر از مادر نباشم.
شاید به این دلیل که واسه مردم غیرقابل باور شده که کسی نه از سر ترس و نه از سر نیاز و التماس و ... , که تنها از سر خیرخواهی هواشونو داشته باشه!!!
...حالا این روزا با اینکه از یه دوست نسبتا قدیمی خیلی خیلی دلگیرم
,اما چون احساس میکنم حرف زدن فایده ای نداره,دیگه سکوت میکنم!
اما خوب این روزا یه خدای بزرگ و بینا و شنوا ,بیشتر از اون قبلاها بالای سرم حس میکنم
که میدونم یه روزی تموم حرفایی رو که من گفتم و شنیده نشد!!! بهش به زبون خودش میگه تا با گوشت و پوست و استخونش خودش درکش کنه .
اون زمان قطعا تموم حرفای الان منو خوب خوب خوب میفهمه.
امیدوارم همیشه هر جا که هست شاد و موفق و سلامت باشه . میخوام که خدا درسای زندگی رو بهش یاد بده تا دیگه جایی کاری رو که ندونسته
با من کرد با هیچکی نکنه! ![]()
فقط همین.![]()

