نيمه شبهاي حرم يه شور و حال عجيبي داره ؛ يه آرامش و سکوت دوست داشتني و ملکوتي ، و يه ضيافت گرم و پرشور به ميزباني امام رضاي عزيز.
حس خيلي قشنگ و وراي توصيفي داري وقتي جايي راه ميري که حس ميکني توي گوشه به گوشه اش ، توي جاهاي خلوت و کم نورش ، توي شلوغي صحن هاي پر رفت و آمدش و توي سکوت صحن هاي در حال ساختش ، همه جا فرشته ها در رفت و آمدن!
وقتي نفس ميکشي يه چيزي حس ميکني که توي هيچ جاي خوش آب و هواي ديگه اي تجربه اش نکردي.
انگار که بوي بهشت مياد.
ميخوام اينجا از نيمه شب يکي از اون شباي قشنگ و به ياد موندني که مهمون امام بودم بگم.
حول و حوش ساعت 11 شب بود که با بچه ها راهي حرم شديم.توي راه قرار گذاشتيم که امشبه رو هر کي هر جوري دوس داره واسه خودش حال کنه.
چند نفري از بچه ها ترجيح ميدادن با هم برن و يه گوشه ، نماز بخونن و دعا کنن. من و يکي ديگه از بچه ها گفتيم که ميخوايم تنها باشيم؛ توي حال خودمون.
از ورودي باب الجواد اومديم داخل و اذن دخول رو خونديم. همونجا بدون اينکه قرار و مدار نهايي رو با بچه ها بذارم بي اختيار سرمو انداختم پايين و بي هدف گام برداشتم.
تا قبل از اون ، هر بار که وارد حرم ميشدم بلافاصله به سمت مسجد گوهرشاد يا صحن انقلاب (واسه ديدن اون گنبد طلايي و اون منظره ي زيباي بهشتي ) حرکت ميکردم. اما اون شب ...
يه حسي بهم ميگفت شايد لازم باشه امشب بدون خوندن دعا و نماز ، دنبال يه چيز ديگه بگردي.
نميدونستم ميخوام چيکار کنم اما انگار از قبل جاي قدم بعديم مشخص شده بود!
به سوي يه مسير تازه و نا آشنا رهسپار شدم. يه حس خوب از همون اول با من همراه شده بود. حسي بي اغراق شبيه به پرواز!
معمولا توي حرم سعي ميکنم به اطرافم نگاه نکنم و توي حال خودم باشم. اما اونشب يه جور خاصي اين حس باهام بود.
تصميم گرفته بودم که نه کسي رو ببينم و نه سنگيني نگاه کسي رو روي خودم احساس کنم.
فقط يه نفر هر لحظه کنارم بود انگار با من قدم بر ميداشت.
خود امام رضا...

حس ميکردم اون شب امام رضا با تک تک زائراش خلوت کرده و ميبيندشون. با بند بند وجودم حضور پر مهر و صميمانه شو حس ميکردم.
بهش گفتم يا امام رضا امشب ميخوام کاري کني که جز خودت هيچکي نيگام نکنه تا بتونم توي حال خودم تموم حرفامو باهات بزنم.
خودت منو از اين راه دور دعوت کردي . ميدوني که چقدر لحظه شماري کردم واسه اومدن به آغوش تو. پس کمکم کن . بايد اين قفل زبونمو امشب بشکنم و تموم حرفامو باهات بزنم. خودت منو تا اينجا آوردي پس کمکم کن تا سکوتمو بشکنم و تموم اشکامو امشب پيش تو بريزم.
آخه اين چند وقت همش بغضمو نيگه داشتم و تصميم گرفتم به جز خودت به هيچکسي چيزي نگم.
گفتم من مهمون تو هستم و معلوم نيست دوباره کي بتونم به زيارتت بيام. کمکم کن صدام از گلوم در بياد.
بي هدف يه راه نامعلوم ولي انگار از پيش تعيين شده رو در پيش گرفته بودم.
گام به گام اشکام گونه هامو خيس ميکرد و بدون توجه به اطرافم گام بعدي رو بر ميداشتم...
يه جاي دنج توي اون دور دست ، توي خلوت شب ، جايي دور از رفت و آمد زائرا! انگار اون لحظه اونجا رو واسه من کنار گذاشته بودن.

لب باغچه روبروي اون ديواراي بلند در حال ساخت نشستم و شروع کردم با صداي بلند گريه کردن.
آره؛ ديگه اون اشکاي آروم و بي صدا به لطف ميزبان مهربونم تبديل شدن به گريه هاي پر سوز و گداز.
تموم اون چيزايي که توي انباري دلم نيگهشون داشته بودمو ريختم بيرون و همه ي حرفامو با امام زدم. يه طور خاصي احساس ميکردم کنارمه. خيلي حس قشنگي بود...
بعد از اينکه تسکين پيدا کردم دوباره به راه افتادم و در آرامشي عجيب باز به يک مکان خلوت تر رسيدم!

بوي سکوت همه جا پيچيده بود!! و چه سکوت عجيبي!

لرزه به بدنم افتاده بود اما همچنان بي امان به جلو ميرفتم!

توي اون تاريکي شب، اون ديوارهاي بلند نصفه و نيمه ساخته شده ، نور مهتاب ، مکاني خالي از تردد حتي يک نفر آدم! ، جايي که در عين حال که کاملا احساس امنيت ميکني اما يک ترس غريب وجودتو پر ميکنه!
انگار اونجا فقط تويي و خدا ، با تموم فرشته ها و ميزبان مهربونت امام رضا!
سنگيني معنوي توصيف نشدني سراسر وجودمو گرفته بود.
از توي کيفم قرآن کوچولويي رو که هميشه همراه دارم درآوردم و به سينه ام فشردم تا کمي آروم بگيرم....
همون موقع صداي زنگ موبايلم در اومد و نازي عزيزم منو از تنهايي درآورد و بقيه ي راه رو تا رسيدن به بست طوسي با حضور اون طي کردم.تا اينکه يهو يه راه جديد پيدا کردم.

به ورودي صحن انقلاب درست روبروي اون گنبد طلا و اون سقاخونه رسيدم.

احساسي رو که اون لحظه داشتم نميتونم توصيف کنم.

اما به هر حال اون شب فهميدم در کنار خوندن نمازها و دعاهایی که شور و حال عجیبی همیشه توی حرم به آدم میدن ، گاهيم لازمه بدون تلاوت الفاظ مکتوب عربي ، با زبون خودمون با امام خلوت کنيم
.
کاشکي اين احساس رو بازم تجربه کنم
و کاشکي تو هم اگه تا حالا نچشيدي طعمشو به زودي نصيبت بشه
.



