تبليغاتX
هر روز یه فکر جدید
يادم نمياد توي اين سه چهار سال دوستيم با نازي ، يه روز با هم پياده روي کرده باشيم بدون اينکه يه ماجراي جالب اتفاق افتاده باشه!!!
به استثناي روزاي سرد و يخبندون زمستوناي شهرمون ، تا بوده و بوده مسير دانشگاه تا خونه رو لااقل تا نصف راه پياده اومديم و از تموم افکارمون واسه هم گفتيم.
...تموم ماجراهاي هيجان انگيز و واقعا شنيدنيمون که باهاش ساعتها بقيه ي دوستانمونو شگفت زده کرديم و گاهي خندونديم يه طرف ؛ اين امشبيه يه طرف ديگه:

دو تا دختر 23 ساله ،  کمي گذشته از مغرب از تاکسي پياده ميشن و غرق در افکار خودشون يه مسير نسبتا طولانی رو تا رسيدن به خونه پياده ميان.
يه ني ني 10،11 ساله با دوچرخه از کنارشون رد ميشه و يه بوق خفن ميزنه.
اون دو دختر جوون بازم بدون حتي کوچکترين لرزشي يا حتي توجهي به اون صداي مخوف!!! به راهشون ادامه ميدن.(شايدم واقعا يکيشون اصلا متوجه چيزي نشده.)
پسرک همچنان در اطراف اونا با دوچرخه ش بازي ميکنه و ميره و مياد. خوب بچه س و اونجام يه پارکه ديگه . پارکم مخصوص بازي.
نازي داره با هيجان از اقدامات جديد شهرداري در زيباسازي شهر ميگه که ...
يه صدايي مائده رو شوکه ميکنه !
-((خانوم ! بابا!! بالاخره پا ميدي يا نه؟! ما رو الاف نکن جون من!))
دو تا دختر با چشماي گرد و از حدقه در اومده به سرعت به سمت صدا بر ميگردن! صدايي که هنوز حتي دورگه هم نشده!!
با تعجب فرياد ميزنن : ((چي؟!؟!!؟))
پسر از اين عکس العمل جا ميخوره و با دوچرخه يه کم عقب نشيني ميکنه!!!
دختراي قصه ي ما قاه قاه خنده شون بلند ميشه .
مائده داد ميزنه : ((ني ني جون به ماماني بگو قنداقتو عوض کنه!))
و اون دو جوون باز به دنياي خودشون بر ميگردن و باقي راه رو در پيش ميگيرن.
5 دقيقه اي ميگذره که ...
پسر کوچولوي قصه ي ما که گير داده از نوع سه پيچش !همچنان در ادامه ي مسير اون دو جوون رو مشايعت ميکنه!!
...
...بي توجهي و ادامه دادن به حرفاي خودشون فايده نداره!
...پوزخند  کارساز نيست!
...نصيحت مادرانه راه به جايي نميبره!
حالا پسرک دوچرخه رو تعارف ميزنه و ...
بعد انگار که چيزي در گلوشو ميفشرده يهو بي مقدمه ميگه : ((من بچه نيستم! 16 سالمه!))
مائده ميگه : ((پسرم ! ميدوني شونزده سال يعني چقدر ،‌ کوچولو!؟   فرضا که 16 سال داري! ما سنمون چيزي حدود دو برابر توست!))
-((يه دفعه بگو 32 سال!))
-((اصلا 52 سال! برو ديگه دير وقته الان ماماني نيگران ميشه.))

...چند دقيقه اي هنوز طول کشيد تا به هر حال راضي شد که بره اما اينش ديگه خيلي جالب بود؛وقتي رکاب زنان دور ميشد ، ايستاد و از دور بلند فرياد زد : ((از اينکه دنبالتون اومدم ناراحت که نشدين؟! معذرت ميخوام!!))

الهي

با خودم گفتم شايد اگه يه کم بيشتر اصرار ميکرد حتما شماره شو ميگرفتم! با قسمت که نميشه جنگيد. به ما که این حرفا نیومده اما شايد قسمت ما هم يه ((ميني دوست پسر)) بود!

+ نوشته شده توسط مائده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 22:58 |

محدوده ي شخصي تو چه وسعتي داره؟

توي اين يه ذره جا ، چه ها که نيست!
تا حالا فکر کردي؟
هر قدر هم که ساده و بي شيله پيله باشيم بازم اون ته تهاي دلمون توي زندگيمون چيزايي هست که دوس داريم فقط مال خودمون باشه. يه چيزاي کاملا شخصي که به هيچکسي نميگيمشون.
و هر قدر هم با بعضي دوستامون صميمي باشيم بازم يه محدوده اي رو دور خودمون واسه هر شخصي تعيين ميکنيم. و نه ما به خودمون اجازه ميديم توي محدوده ي شخصي ديگران سرک بکشيم و نه ديگرانو توي قلمروي خودمون راه ميديم.

همدل اما با فاصله!
قبلا هميشه فکر ميکردم چه بده که آدما همه چيزشونو به عزيز ترين کسشون نميگن.
اما خوب الان فکر ميکنم آدم بايد توي مسائلي که لازمه صداقت و راستي داشته باشه اما اين به اون معنا نيست که ديوار دور خودشو نابود کنه.
يه ديوار ميتونه بنا به کاربردهاي مختلفش ضخامتهاي گوناگوني داشته باشه. يه ديوار ضخيم و غير قابل نفوذ مثل ديوار چين ، و يه ديوار هم نازک تر از ضخامت يک تار مو.
مهم اينه که به هر حال هر چيز بايد يه ديواري داشته باشه.
کاش اينو بفهميم که اگه يه همسايه با ما ديوار نازکي داره ، حتما بهمون اعتماد زيادي داشته! ... باورمون داشته!
...بقيه شو ديگه همه مون ميدونيم. پس ادامه نميدم.

 

+ نوشته شده توسط مائده در جمعه نوزدهم مرداد 1386 و ساعت 16:27 |

توي اين روزگار و اين اوضاع و احوال ، آدما اگه از خودشونم حرف جديدي واسه گفتن نداشته باشن اونقده اطرافشون چيزاي مختلف ميبينن و ميشنون که ميشه در مورد هر کدومشون يه جلد کتاب نوشت!

سواي عوام (که هر اتفاقي بيفته اونا متوجه نيستن و حتي اگه بلانسبت من وشما توي سرشونم بزني اعتراض که نميکنن هيچ، ازت قدردانيم ميکنن از اينکه التفات کردي و اونا رو مورد توجه قرار دادي!!!!)، همه ي ما از اون وقتي که کودکي رو پشت سر گذاشتيم تا همين الان ، خيلي چيزا رو توي جهان ، کشور ، شهر و يا حتي محيطي که توش درس ميخونديم يا کار ميکرديم ديديم که خونمونو به جوش مياورده!

چه وقتايي که از ديدن بعضي صحنه ها از خشم دندونامونو به هم فشرديم و رگ گردنمون باد کرده و حتي چه فريادها که نزديم!

چون هميشه معتقد بودم حق رو بايد گرفت و تا تو حقتو نشناسي و طلبش نکني هيچکي اونو دو دستي بهت تقديم نميکنه!، از وقتي که يه وجب بچه هم بودم هميشه واسه دفاع از حق خودم و بقيه با سرسختي و حتي گاهي گستاخي! جلوي بزرگترا مي ايستادم و حتي شايد گاهي کاسه ي داغتر از آش هم ميشدم!

هميشه هم بلد بودم چه جوري ديگران رو متقاعد کنم و به قولي ، حرفمو به کرسي بنشونم! نميدونم شايد واسه اينکه واقعا حق رو ميگفتم!

( به قول آذر : خدا نکنه مائده بخواد حرفي رو به کسي بقبولونه! اونقدر واسه ش دليل و مدرک مياره و آسمون و ريسمون ميکنه که حتي اگه حرفشم درست نباشه ، همه قانع ميشن!!):))

خيلي وقتا هم مجلس وعظ و سخنراني واسه بچه هاي فاميل و دوستام برپا ميکردم! و اونا رو از حقوقشون در جامعه ، مدرسه و خونواده آگاه ميکردم! :))

...القصه

با صد تاسف بايد بگم که طوري بار اومدم که هميشه و در همه جا خودمو نسبت به زندگي و مشکلات ديگران مسئول ميدونم و واسه همينم خيلي وقتا به خاطر هر موضوع دردناکي هر چند جزئي و کوچک در سراسر دنيا که حتي فکرشم نتوني بکني دل سوزوندم. (حتي واسه يه مورچه که با وحشي گري و بدون در نظر گرفتن شرايط زندگيش اونو به قتل رسوندم!!!)

...مخلص کلام اينکه:

توي مدرسه و دانشگاه هرگز سکوت نکردم و هميشه بدون ترس از عاقبتش همه رو به باد انتقاد گرفتم! اما خوب هميشه هم در نظر داشتم انتقاد با کوبيدن فرق ميکنه و معتقد بودم هر آدمي هر قدر هم خوب حق داره گاهي اشتباه کنه و اين ديگرانن که بايد اشتباهشو بهش گوش زد کنن. بنابر اين معمولا خودمو طلبکار نميدونم و در درجه ي اول با انتقاد دوستانه موافقم. انتقاد کوبنده و تلخ بايد بمونه در مراحل بعد و واسه موارد خاص!

به اين جا که ميرسم باز اون سکوت لعنتي تموم فضاي سينه مو پر ميکنه و يکباره مغزم از هر کلمه اي تهي ميشه!

به خودم فشار ميارم تا شايد اين بار...

ماها هيچ کدوم بلانسبت ، کور يا کر نيستيم!

بنزين سهميه بندي شده بدون اينکه به خوبي  طرحش مورد آزمايش و بررسي قرار گرفته باشه.

فقر در جامعه روز به روز بيشتر ميشه و اقشار بيشتري رو زير لواي خودش ميکشه!

مرفهين روز به روز مرفه تر ميشن!

مسئولين مملکتي دو به دو به جون هم افتادن و چوب لاي چرخ هم ميکنن و به هر کيم خورده بگيري ميگه تقصير اون يکيه! ( حکايت من نبودم دستم بود...)

 

هر کسي ميخواد خودشو به اون بالامالاها بکشه مياد چهار تا شعار فريبنده و قشنگ ميده و دست ميذاره روي نقطه ضعفاي مردم يعني که من با استخونام دارم تک تک شماها رو درک ميکنم! بعدش که رسيد بالا و صندليشو گذاشت و جاي خودش و فک و فاميل و رفقاشو محکم کرد و توشه شو برداشت تازه ميبيني که اونم مثل بقيه شون بوده و باز هم مردم غيور ما جوگير شدن و اينو باور کردن!

...يادش به خير! جمله ي دبير تاريخ سوم دبيرستان هميشه اينموقعا توي ذهنم طنين انداز ميشه که با اطمينان عجيبي که از توي چشمامش موج ميزد و من اونموقع معناشو نميفهميدم ، بهمون ميگفت هيچ وقت نردبون ترقي ديگران نشيد! اونا پاشونو ميذارن روي سر ملت تا خودشون برن بالا ! هرکيم بره بالا ديگه به نردبون احتياجي نداره و ميندازتش کنار!

اون روزا ميگفتم اين دبير تاريخ ما چرا همه چيز رو تعميم ميده!؟ همه که مثل هم نيستن!

اما حالا معني اون حرفا و اون آرامش و يقين رو با تموم وجودم ميفهمم!

انگار که تقصير آدما نيست! اين يه قانونه . قانوني که توش استثنا به ندرت راه داره!

اون کسي که شعار ميده خوش خياله! وقتي مياد وسط در عمل هيچ کاري ازش برنمياد جز اينکه ...

اي بابا! نذار دهنم باز شه که ...

 

-تا حالا شده بدون انتظار تلافي بري و به کسي که صميميتي باهاش نداري کمک کني؟

-شده تا حالا با ديدن يه خواب به يه خطر پي ببري و بري اونو به کسي که بهش مربوطه بگي؟ مثلا استادت که خيليم ازش ميترسي اما خوب احساس مسئوليتي که ميکني باعث ميشه نتوني از کنار اون خواب که ميدوني واقعيت داره بي تفاوت بگذري.

-شده يه لحظه خودتو بذاري جاي بچه هاي مظلوم فلسطيني ، افغاني ، لبناني ، افريقايي و ...

يادت مياد زمون جنگ ماها که ني ني بوديم،چه ترسي توي گوشه ي دلامون بود؟ تازه اون زمان دشمن توي شهر ما نبود! از اون دور دورا خبراي جنگ بود و گاهيم توي شهرمون وضعيت قرمز ميشد و تنها صداي ضد هوايي ها رو ميشنيديم و ميدويديم ميرفتيم توي پناهگاهها. خودمون زير بمب و موشک نبوديم!!!

-شده يه لحظه واسه بچه اي که باباش دزد يا قاچاقچيه و افتاده گوشه ي زندون دل بسوزوني و به چشم بد و با نفرت نيگاش نکني؟

-حواست به اين بوده که بچه يتيمها همشون احتياج به محبت و توجه دارن!

اوني که باباش توي يه سانحه فوت شده با اوني که باباش شهيد شده ، و حتي اوني که باباي ظالم و بدکار و پليدي داشته که به جرم يک قتل بيرحمانه قصاص شده ، همه شون به يه اندازه دلاشون غم داره! (بابا جون اجر هر کسي پيش خود خداست! اين دنيا واسه خونواده هاشونم بهشت و جهنم درست ميکنن!)

...

-شده تا حالا از بي خبري مردم عذاب بکشي؟ از بي تفاوتي مردم؟! از اينکه چشم و گوششونو بستن ؟  از اينکه نه تنها واسه همنوعانشون، که حتي واسه خودشونم دل نميسوزونن!و فقط دنبال يه تيکه نون و يه ذره هواي نيمه تميز هستن که زنده بمونن! اصلا واسشون مهم نيس جامعه و ديگران واسشون چه تصميماتي ميگيرن!

واي! اعصابم به هم ريخت. الان دارم فکر ميکنم جورج اورول وقتي کتاب پرمعنا و قشنگ ((قلعه ي حيوانات))‌رو چاپ کرد چه حس رضايتي از خودش پيدا کرد. چه ماهرانه و دلسوزانه حرفا رو در لفافه زده و در عين حال که مستقيما به کسي اهانتي نکرده ، هويت اونايي رو که لازم بوده آشکار کرده!

 

 

-تا حالا شده سر کلاساي عمومي با اون به ظاهر استادان محترم بحث کني و بحث کني و بحث کني؛  اونقدر که حتي اين اساتيد که خداي پيچوندن و دليل و برهاناي عقلي و نقلي مسخره و غير قابل پذيرش آوردنن ، کم بيارن و بزنن گاراژ!   

و استادت که در بين هم نوعان خودشون بزرگترين سخنور و سخندانه رسما بهت بگه جوابي واسه حرفت نداره و ازت وقت بگيره تا هفته ي بعد ، مطالعه کنه و جوابتو بده! بعد هم توي جلسات آتي هر چي بهش بگي استاد جواب من چي شد؟ بهت بگه : فراموش کردم ان شاالله جلسه ي بعد...

و تو همچنان در انتظار! که ديگه جلسه ي آخر که جناب استاد کلاسو سريع ميپيچونه و ميزنه بيرون بدو بدو بري دنبالش ؛ بعد اينهمه مدت برگرده بهت بگه : (( دخترم! ياد بگير واسه خودت فقط دلت بسوزه! ما مسئول زندگي و سرنوشت ديگران نيستيم!))

بعد با يه لبخند به نشانه ي واقع بين بودن بگه : (( قبول دارم ما آ * خ * و * ن * د * ا داريم به مردم سلطنت ميکنيم و خيلي جاها حقشونو ... اما تا زموني که خود مردم ما رو از تختمون پايين نکشن ما همچنان بر جاي خود استوار خواهيم نشست!!!))

خدايي اين استاد از روشنفکر ترين استاداي اين قشر بود و هميشه هم با غرور خاصي به دانشجوها ميگفت : ((نحن ابناء الدليل)) و تفسير ميکرد که ما  آ * خ * و * ن * د * ا واسه هر چيز يه دليلي داريم و کم نمياريم توي جواب دادن!!

 

به هر حال تموم اينا رو گفتم که بگم:

خيليا هستن که خيلي چيزا رو ميبينن و خيلي حرص خودشون و اطرافيانشون و حتي تموم مردم رو ميخورن و سعي در اصلاح کردن جامعه  دارن اما يهو به خودشون ميان و ...

به خودشون ميان و ...

دچار اين سکوت ميشن! سکوت دردناک!

و بعد تصميم ميگيرن که ديگه

-نبينن! نبينن؟!

نه ! اين درست نيست! چون ميبينن!

-سکوت کنن!؟

اينم نه!

-بي خيال شن و از زيبايياي زندگي لذت ببرن!؟

 

به خدا خودمم نميدونم!

شايد اينکه پتانسيل حرف زدن و انتقاد کردن و روشنگري کردن رو از دست ميدن!؟

يا اينکه قلبشون ديگه طاقت بيان تلخيها رو نداره!

اي بابا! نميدونم!

 

فقط يه چيزيو بگم و والسلام : من تا پارسال تابستون اينطوري بودم اما با خوندن وبلاگ يه دوست که شاد و زيبابين بود تصميم گرفتم زشتيها رو به اندازه اي ببينم که زيباييها از ديدگانم دور نشن!

حالا اون دوست وبلاگ نويسم ، که هنوزم بهش گاه گداري  سر ميزنم(و البته يه مدت وبلاگشو فيلتر کرده بودن)، با اون بيان فوق العاده تاثيرگذارش از شادياش يه ذره بيشتر فاصله گرفته و توجهش به ناملايمات بيشتر شده.

دلم ميخواد بهش بگم حرص نخور؛

اما جمله ي بعدي که ميخوام بهش بگم نميدونم چي ميتونه باشه؟

    شايد بايد بگم :  حرص نخور؛

-به درک که دختر و پسرا رو به جرماي واهي ميگيرن!

-به درک که برخلاف گفته هاشون در چند سال پيش که... حالا به لباس و مدل مو و آرايش جوونا کار دارن!

-به درک که جامعه ي ما فهم و درک روابط سالم دختر و پسر رو نداره و به همه بدبينه و توي زندگياشون سرک ميکشه! و قانون گذاشته که ديگه نگهداري همزمان ميرزا قاسمي و عسل  توي يخچال دربسته ممنوعه !!

 

...شايد فقط ميتونم بگم که سخت نگير ! سعي کن کمتر به چيزايي که ميبيني فکر کني!

شايد ميتونم بگم که به ايران اينقده بد بين نباش! شايد ايران توي يه سري چيزا نقاط مثبت و تکي هم داشته باشه!    خدا رو چه ديدي؟ عينکتو عوض کن!

اصلا آقا جان! بده بهت ميگن درست فکر کن و وقتي اشتباه فکر ميکني!!! واسه اينکه کمکت کنن! ميان و در دهنتو ميگيرن که حرفاي اشتباهتو بلند نگي!؟ آخه ديوار موش داره موشم گوش داره ديگه! بدون که اونا خير و صلاحتو ميخوان! شک نکن.

 

از وقتي اين وبلاگو ساختم تصميم گرفتم که مثبت انديش باشم ؛ تحت هر شرايطي.

خدا خودش ميدونه توي چه روزايي با مثبت نگري زندگيمو گذروندم و به زور سرپا ايستادم.

حالام درست يا غلط قول ميدم اين اولين و آخرين غر زدن و گلايه کردنم توي اين وبلاگ باشه. چون ميگن زندگي همونه که تو ميبينش! پس من ميخوام قشنگ ببينمش.

و منم سرم بره قولم نميره:)

+ نوشته شده توسط مائده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 18:14 |
بابا خسته شدم از این قفل!
نمیدونم چه مرگمه!
روی هاردم این چند وقتی که سکوت کردم پر از مطلب و عکسهاییه که آماده کردم واسه وبلاگم اما خوب حوصله ام نمیاد آپ کنم!
انگاری همون لحظه که میام بذارمشون یهو انرژیم تحلیل میره!
یکی منو از این وضعیت درآره! دستم به دامنتون!

 

مشکل این نیست که حرفی واسه گفتن ندارم! نه! بر عکس.

اونقده حرفام زیاده که واسه گذاشتن توی یه پست  طولانیه

+ نوشته شده توسط مائده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت 0:30 |
آمار زير از تاريخ 29 مرداد ماه 1385 مي باشد