تبليغاتX
هر روز یه فکر جدید
این متن مال خودم نیست. توی کلوب دانشگاهمون خوندمش و خوشم اومد. واسه همینم تصمیم گرفتم توی وبلاگم نگهش دارم
 
((هنوز هم فراموشت نکرده ام بااین که فراموش شده ام
   هنوز هم صدایت را می شنوم با این که صدایم نکرده ای
   هنوز هم همه جا می بینمت با این که به دیدنم نیامده ای
   هنوز هم با عشق تو پا بر جایم با این که خودت را زیر بار عشق دیگری شکسته ای
   هنوز هم همان طور مقدس دوست میدارمت با این که زندگی خود را به تباهی کشانده ای
   هنوز هم چشمانی به اشتیاق نگاهت منتظرند با این که چشم به چشم دیگری دوخته ای
   هنوز هم دلواپس دل نگرانی های توام با این که از همه ی آدمها بریده ای))
 
 
... دیگه چی بگم؟  
+ نوشته شده توسط مائده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 1:41 |

اين يه صد تومانيه!!!

سه تا از دوستان ، واسه خريد يه هديه رفتن به يه کادو فروشي شيک که حراجي زده بود و يه جنس خوشگل پيدا کردن که صاحب مغازه اونو بهشون 3000 تومان فروخت.
حالا بگذريم از اينکه اون مغازه ي شيک ، با اجناسي با اين قيمت بسيار مناسب اصلا کجا بوده!
موقعي که بچه ها از اون مغازه خارج ميشن ، يهو آقاي فروشنده که دست بر قضا ميزنه و خوش انصاف و حلال خور از آب در مياد ، به صرافت ميفته که : 
اي داد بيداد! اون کالايي که 3000 تومان فروخته بوده ، 2500 تومان پولش بوده!و فکر روز قيامت و عبور از پل صراط آنچنان لرزه اي به بدنش ميندازه  که
في الفور و بي اختيار فرياد ميزنه و شاگرد مغازه رو صدا ميکنه و دست به جيبش ميبره و يه 500 توماني در مياره و ميده به شاگرده و ميگه جلدي بپر بقيه ي پول اون سه خانوم متشخص رو بهشون برگردون و بيا.
دوستان من هم که بهتر از من همگي سر به زير ( البت تعريف از خود نباشه ها!!) ، تا از مغازه خارج شدن ، بدون هيچ معطلي از پاساژ در اومدن و راهي خونه شدن.
اين بود که اين آقا شاگرد قصه ي ما علي رغم تند تند راه اومدنش ، در راه اونقدر از دوستان من فاصله داشته که شيطون پليد نابکار وقت پيدا ميکنه بره توي جلدش!
...و هي وسوسه ، هي وسوسه که : بابا بي خيال ! يه پونصدي که قابل تو رو نداره! واسه يه پونصدي ميخواي اينهمه بدوي دنبال اونا؟! وللش!
اما به هر حال از اونجا که اين آقا شاگرده هم يه مو از سر اوستاي باوجدانش توي سرش داشته، هر چي با خودش کلنجار ميره ميبينه نميتونه کل پونصدي رو دو در کنه.
واسه همينم براي اينکه نه سيخ بسوزه و نه کباب ! ميره و پونصديشو توي يه مغازه خورد ميکنه و اين بار هزينه ي حمل و نقل رو از پونصديه کم ميکنه.
يعني 200 تومان ناقابل رو به عنوان حق الزحمه از اون 500 توماني کسر ميکنه.
همون موقع ديگه ميرسه به دوستان من و بهشون ميگه: ببخشيد خانوما اين 300 تومان رو اوستام گفت بايد به شما برگردونم.
و اونام که هميشه دونگي پول ميدادن ، فورا سيصدي رو بين خودشون تقسيم ميکنن. يعني هر کدومشون يه صدي بر ميداره.


*خوب تا اينجاشو يه بار ديگه با هم مرور ميکنيم خلاصه وار:
نفري 1000 تومان داده بودن به صاحب مغازه
نفري 100 تومان بهشون برميگرده در نهايت

پس در کل اونا نفري 900 تومان خرج کردن
...تا اينجاش که هيچ مشکلي نيس ؛ مشکل از اونجايي شروع ميشه که :
اگه به اين نکته توجه کنيم که سه نفر ، نفري 900 تومان ، به عبارتي ميکنه روي هم 2700 تومان. درسته؟
200 تومانم که آق شاگرد  دودر زده!
روي هم ميشه 2900 تومان!!!
حالا اين وسط 100 تومانش رو کي زده تو گوشش؟!!!؟
يا به عبارتي پيدا کنيد پرتقال فروش را؟

همون صد توماني از نماي پشتي!!!

+ نوشته شده توسط مائده در جمعه نهم شهریور 1386 و ساعت 1:13 |
الان به صورت آنلاین اومدم تا یه چیزیو بگم

اینکه دلم میخواد این دفترچه ی خاطراتم یه مقدار پخته تر بشه .

میخوام تصمیم بگیرم از این به بعد بهتر باشم.

                                                                           همین

حرف و مطلب زیاد هست منتها تا زمونی که نتونم حرفامو مث بچه ی آدم بنویسم دیگه پست نمیذارم. اینم جریمه ی سنگینیه ها!

+ نوشته شده توسط مائده در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 2:31 |
آمار زير از تاريخ 29 مرداد ماه 1385 مي باشد