اين سربازي ديگه چيه آخه؟!
...از حق نگذريم که بهزاد خيلي عوض شد و خيلي بزرگتر و پخته تر شد اما...
توي اين چند ماه يه قطره اشک هم نريختم! به خودم مسلط شده بودم انگار.
اونقدر روزهاي سخت رو توي اين يک ساله گذرونده بودم که ديگه يادم رفته بود چقدر دلتنگي بهزاد هم ميتونه واسم گريه دار بشه!
اما چند دقيقه پيش درست جلوي در خونه ، موقعي که بهزاد رو بدرقه ميکردم تا با مامان اينا به ترمينال بره ، وقتي منو محکم و با تموم وجودش توي بغلش فشرد و بوسيد
يهو انگار تموم دلتنگي اين چند ماهه اومد توي وجودم
.
کاش بود اون کسي که حتي شنيدن ثانيه اي صداش منو آروم ميکرد.![]()
کاش بود.![]()

