من يه دخترم؛ يه دختر با يه دونه قلب کوچيک.
يه دختر منطقي و به ظاهر بي احساس و عقلاني ، که فقط دوستان و نزديکانش ميدونن چقدر احساساتي و دل نازکه. چون فقط در برابر کساني که دوستشون داره به احساساتش اجازه ي آشکار شدن ميده.
خدايا بذار کلمات به ذهنم بيان. بذار حرف بزنم.
کمکم کن شايد بتونم اين قفل کشنده رو از زبونم امشب بردارم.
خداااااااااااا
ميدوني چند وقته قرار گذاشتم قوي باشم؟
ميدوني نزديک يک ساله تازه ياد گرفتم واسه مشکلاتم به کسي تکيه نکنم؟ توي خودم غرق بشم و فقط و فقط با خودت حرف بزنم و درد دل کنم؟!
يادته تا پارسال تا يه مشکلي واسم پيش ميومد فوري به آغوش مامان و بابا و بهزاد پناه ميبردم و اشک ميريختم و حرف ميزدم و ازشون راهنمائي و کمک ميخواستم؟
... اما حالا...
خدايا اونقدر حرف نزدم و از سکوت و غرق در خود بودن لذت بردم که ديگه اصلا انگار حرف زدن از يادم رفته!
اي مونس تنهايياي من. جز تو هيچکي حرفاي دلمو نشنيده. حتي خودم هم نتونستم يکبار فقط يکبار چيزايي رو که توي دلم ميگذره فقط واسه خودم يکجا و کامل بگمشون.
من بايد امشب سکوتمو بشکنم.
اونقدر التماست ميکنم تا منو به حرف بياري. با قدرت بي انتهاي خودت.
خسته ام از اين روزها.
خسته ام.
خسته ام از شنيدن جملات و کلمات عاشقانه ي کساني که حتي يک لحظه بهشون اجازه ي نزديک شدن به خودم رو ندادم!!!!
خدايا. صدام داره مياد؟
من کنترلمو از ذست دادم و دارم بلند بلند زار ميزنم و همچنان کلمات رو تايپ ميکنم.
بهم بگو چرا؟
اي بزرگ، اي خوب، بابت تموم الطافت که هر لحظه و هر ثانيه بهم ارزاني داشتي و هنوز هم داري ازت ممنونم.
اما بگو همه ي اين اتفاقات چرا؟
من که نميخواستم؟
بذار به سالها قبل برگردم.
من که اهل دوستي و دلبري کردن و ناز و عشوه نبودم! الانشم نيستم.
من هميشه از تو يک چيز خواستم.
يک عشق پاک و عميق خدايي و هميشگي. يک عشق ساده و پخته و دو طرفه!.
غير از اين بود؟
توي 22 سال عمري که از خدا گرفته بودم با وجود تموم روزهاي تنهايي که ميگذروندم به جز دعا به درگاه تو براي رسيدن به اون عشق هميشگي و پاک ، آيا کاري کرده بودم؟
آيا براي پيدا کردن اون عشقي که دنبالش بودم از اين سو به اون سو رفته بودم؟! آيا حتي توي ذهنم هم به دوست شدن و اين مزخرفات فکر کرده بودم؟
يادته تابستون 85 توي حرم امام رضاي عزيزم چقدر گريه کردم و ازت خواستم خودت دستامو بگيري و راهمو نشونم بدي؟
اين همه راه اومدم.
خيلي اشتباه ها هم توي اين مسير انجام دادم اما خودت شاهدي که هر جا فکر کردم رفتارم با اعتقادم و با خواسته ي تو در تضاده سريع به خودم اومدم و يه نيش ترمز گرفتم و واسه ادامه دادن راهم از خودت راهنمايي خواستم!
اين همه نشونه که از تو خواستم و تو نشونم دادي...
اين همه سختي و درد راه به اميد ياري تو و وعده هايي که تو داده بودي برام قابل تحمل شدن.
حالا خودت بگو اينجا که الان رسيدم کجاست؟!
خدايا صد هزار بار شکرت ميکنم که از ديد بنده هاي تو لايق مورد محبت قرار گرفتنم اما...
آخه اين که نميشه!
تو بگو. آيا من هرگز توي رفتارم با جنس مخالف ، از نرمش هاي زنانه استفاده کردم؟! آيا ناز و ادايي توي رفتارم بوده؟ اصلا بگو آيا خطايي از من سر زده که حالا بايد شاهد اين روزها باشم؟!
آخه مگه نميگن دل به دل راه داره؟!؟!!!!!!!!!!!!!!
پس چرا بايد افرادي که يک ذره فقط يک ذره از جانب من کشش و علاقه اي نسبت بهشون وجود نداره اينطوري با ابراز علاقه شون منو زجر بدن؟
ممنونتم از اينکه يه چهره ي نه خيلي زيبا، که تنها يک چهره ي معمولي و قابل قبول بهم دادي اما خودت ميدوني که من حتي واسه اينکه کسي جذب ظاهرم هم نشه ، آرايشي نميکنم! هميشه فقط دلم ميخواسته ديگران منو به خاطر افکار و رفتارم باور کنن.
حالا چرا ؟
خدا گوشم پر شده از اين حرفها!
کاش حداقل با افرادي روبرو بودم که محترم و مورد قبولم نبودن تا به هر نحوي بود حتي با فحاشي کردن! از خودم ميرنجوندمشون تا بپذيرن من حسي بهشون ندارم!
اي خدا
گناه من چي بود که تنها آدمي که توي راه زندگيم قرار گرفت و به لحاظ فکري و اعتقادي و رفتاري مورد قبول و تحسين من بود ، از لحاظ شناسنامه اي با من همخواني نداشت؟!
چرا خدا؟ بگو بهم؟ آيا اختلاف سن دليل مناسبي بود واسه نديده گرفتن اون همه علاقه و اون همه تشابه؟!
نميخوام با هيچ پسري دوستي به معناي خاص داشته باشم اما نميخوام به يه ازدواج بي عشق و سنتي هم تن در بدم!
تو بگو چيکار کنم؟
مامان ميگه : مائده اينهمه خواستگاراتو بي دليل رد کردي! اين بار بايد روش فکر کني!
عقل من از اين آدم هيچ ايرادي نميتونه بگيره!
يه آدم با تحصيلات عالي دانشگاهي و يه موقعيت خوب کاري و اجتماعي و حتي درآمد خوب و بالا و همه ي ماديات و حتي معنويات مورد قبول من و خونواده ام! و يه شناسنامه که تاريخش به تاريخ درج شده در شناسنامه ي من ميخوره! يه ازدواج کاملا معقول و مورد تاييد!
اما بي عشق! بي احساس!
يعني يه زندگي جدي براي حفظ بقا! براي گذران زندگي و مقطوع النسل نشدن!!!
من يک روز زندگي بي ماديات اما سرشار از عشق پاک رو با يک عمر زندگي با اينهمه خوبيهاي عقلاني عوض نميکنم.
خدايا شکرت. ميدونم الان داري ميگي لياقت نداري!
نميدونم اما خب شايد...
شايد واقعا بي لياقتم!


