بچه که بودم بابا واسه اینکه مثلا دکمه ی لباسشو که کنده بود من
براش بدوزم ، منو به بازی میگرفت؛ من میشدم خیاط باشی و بابا میشد مشتری.![]()
میومد و
سفارششو میداد و میرفت. منم با ذوق اونو میدوختم و بعدش منتظر میشدم تا مشتری
برگرده.
بابا میومد و در ازای دوختن یه دونه دکمه!!! یه پول گنده بهم میداد و
منم واسه خودم عشق میکردم.![]()
... همیشه آرزوی کار کردن داشتم اما نمیدونستم چه جوری یه کار
آبرومندانه واسه خودم دست و پا کنم.![]()
17 ساله بودم که یه بار فرهنگسرای محله مون واسه یه برنامه به
فیلمبردار احتیاج داشت و من رفتم فیلمبرداری کردم. دست آخر هم بهم یه هدیه
دادن و ازم تقدیر کردن.
اون روز خیلی خوشحال بودم چون حس کردم مفید بودم.![]()
... گذشت تا به دانشگاه اومدم و به عنوان یه فرد فعال توی دانشگاه
شناخته شدم.
- یک سال عضو شورای مرکزی انجمن نجوم ، سال بعد عضو شورای مرکزی
انجمن فیزیک و سابقه ی همکاری با کانون قرآن ، کانون مهدویت ، شورای صنفی و نوشتن
مطالب در چند نشریه ی علمی و فرهنگی و ...
- توی انجمنهای علمی و کانونهای فرهنگی مختلف دانشکده مون
اونقدر برو بیا پیدا کردم که صبح به صبح رئیس دانشکده و دانشگاه و بقیه ی مسئولین
وقتی از در تو میان و رو به رو میشیم خیلی گرم و محترمانه باهام احوالپرسی
میکنن.![]()
![]()
![]()
- چندین بار هم توی
برنامه های علمی و فرهنگی دانشکده مون مجری بودم.
همیشه از فعال و توانمند بودن
، و اینکه توی دانشگاه بهم مسئولیت داده میشه و روم حساب میکنن احساس رضایت
میکنم.
حالا تموم این خوشحالیا واسم صد چندان شده.
چون دیشب اولین
دستمزد واقعی کارمو گرفتم.![]()
یه پول قلمبه.
پولی
که دیگه دلم نمیاد راحت خرجش کنم. چون واسه به دست آوردنش خودم زحمت کشیدم!
خیلی
وقتا واسه بچه های فامیل و آشنایان تدریس کرده بودم اما این بار در ازای تدریسم
دارم درست و حسابی پول میگیرم.
هوراااااااااااااااا.![]()

