تبليغاتX
هر روز یه فکر جدید

خیلیامون هستیم که به عشق حسین ، به عشق عباس ، به یاد علی اکبر و برای دل پر درد زینب اشک میریزیم و عزاداری میکنیم.
اما چیزی که جدیدا بهش فکر میکنم اینه که:

 آیا ماها با اینهمه عشق و ادعا حواسمون به این هستش که همین الان توی دنیای ما یکی هست که بوی اونا رو میده و مثل اونا پاک و معصومه و منتظر بیعت ماهاست تا بیاد و عدالت رو توی جهان بگسترونه؟!
فقط همیشه میگیم مردم کوفه با امام زمان خودشون بد کردن.
راست راستی خودمون در قبال امام زمانمون چطور عمل میکنیم؟

یه سوالی که همیشه از خودم میپرسم و در نهایت شرمندگی بهش فکر میکنم اینه که من با تموم ادعام اگه اون زمون بودم ، یعنی اینقدر شهامت داشتم برم مردونه کنار امامم وایسم؟!
به پاکی خودش و تموم خاندان و یارانش قسم ، شک دارم.

همین الانش چند بار توی کل زندگیم واسه ظهور حضرت مهدی ( عج) از صمیم قلب و نه در ظاهر (!) ، دعا و بی تابی کردم؟
.......
جز ابراز شرمندگی هیچ ندارم.

اینجاست که باید اعتراف کنم شعار دادن و حرفای خوب زدن رو همه کم و بیش بلدن. مرد عمل بودن و اصلا مرد بودن مهمه!

سلام بر حسین

 


[...] مردی از خانه ی فاطمه بیرون آمده است!
بار سنگین همه ی این مسئولیت ها بر دوش او سنگینی میکند. او وارث رنج بزرگ انسان است ، تنها وارث آدم ، تنها وارث ابراهیم و ... و تنها وارث محمد! و ...
مردی تنها!
اما ، نه! دوشادوش او ، زنی نیز از خانه ی فاطمه بیرون آمده است ، گام به گام او ، نیمی از بار سنگین رسالت برادر را بر دوش خود گرفته است!
[...] جز مرگ سلاحی ندارد! اما او ، فرزند خانواده ای است که "هنر خوب مردن" را در مکتب حیات ، خوب آموخته است.
[...] و حسین ، وارث آدم _که به بنی آدم زیستن داد_ و وارث پیامبر بزرگ _که به انسان ، "چگونه باید زیست" را آموختدن_ اکنون آمده است تا در این روزگار ، به فرزندان آدم ، "چگونه باید مرد" را بیاموزد!
حسین آموخت که "مرگ سیاه" سرنوشت شوم مردم زبونی است که به هر ننگی تن میدهند تا "زنده بمانند" ، چه ، کسانی که گستاخی آنرا ندارند که "شهادت" را انتخاب کنند ، "مرگ" آنان را انتخاب خواهد کرد!

                                                                  گزیده ای از  کتاب حسین وارث آدم  ((دکتر علی شریعتی))

+ نوشته شده توسط مائده در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 23:26 |

1)نیمه شب شنبه 15 دی 1386  -------> برف سنگین با شتابی چشمگیر در حال باریدن است و من ساعت 3 خسته از درس ،  از پنجره ی اتاقم چشم به آسمان سرخ و سفید و هراس انگیز آنموقع شب دوخته ام و سقوط دانه های درشت و رقصان برف را نظاره میکنم.

-یعنی فردا شهر قابل تردد ماشینها و آدمها هست؟!  فکر نمیکنم!
با این شتاب بارش برف شاید فردا کل شهر زیر برف فرو رفته باشه!


2)صبح همان روز شنبه -------> خبری از تعطیلی مدارس نیست و شهر در روزمرگی فرو میرود.

-کلاهم رو طبق معمول تا بالای ابروانم پایین میکشم ، شال رو محکم دور صورتم میبندم و دنباله شو روی گلو و سینه م صاف میکنم تا هیچ راهی برای نفوذ سرما توی این فصل امتحانات باقی نمونه. 
خب یا علی. پیش به سوی سالن مطالعه ی دانشگاه مرکزی...


3)عصر همان روز شنبه ------->اخبار استان از تعطیلی مدارس ابتدایی و راهنمایی در روز یکشنبه خبر میدهد ولی دبیرستان ، پیشدانشگاهی و دانشگاهها باز هستند!

-خب خدا رو شکر کن مائده.  فردا این "الکترومغناطیس 2" رو که کل فرجه ها نشستی فرو کردی توی اون مخت ، امتحان میدی و شرش کنده میشه.
بهتر که تعطیل نیست.


4)... و نیمه شبی سرد و برفی دوباره از راه میرسد.------->سرمای حاصل از برف شب قبل ، برای در آغوش کشیدن نزولات آسمانی تازه ، لحظه شماری میکند و برفهای سرد و دانه درشت ، دوان دوان خود را به زمین میرسانند.

-یعنی فردا راه بازه؟
خدا جونم من چطوری خودمو تا دانشگاه برسونم؟!  اونقدر روی زمین برف نشسته که ماشین حتی از کوچه نمیتونه بیرون بره!


5)صبح روز یکشنبه است.-------> بابا موج رادیو را تنظیم میکند تا شاید خبر جدیدی از تعطیلی باشد اما خبری نیست...

مامان برای برگزاری امتحانات پیشدانشگاهی ها راهی مدرسه میشه و من توی این سرما خونه رو به سالن مطالعه ی دانشگاه برای مرور درس ترجیح میدم.
... بابا به سختی توی برف مامان رو تا مدرسه میرسونه و برمیگرده.

-بابا: مائده  جاده وضعش افتضاحه! با وجود لاستیک یخ شکن و سرعت کم ، جندین بار توی جاده عمود به مسیر حرکتم شدم. زمین لیزه. امروز خودت باید بری. وقتتو تنظیم کن!
من (با لب و لچه ی آویزون) : ولی بابا! من درس دارم! خودت که میدونی از وقتی بنزین سهمیه بندی شده!!! این آژانسی ها توی روزهای عادی هم ماشین ندارن! تا چه برسه به امروز!!!
بابا: واسه همین میگم حواست به ساعت باشه. خودت در میایی و میری تا بالاخره یه تاکسی یا اتوبوس پیدا بشه!
من: بابا حرفی میزنی! اینجا اتوبوس و تاکسیاشم توی روزای عادی نایابه!!!

......

خدا بیامرزه پدر الکساندر گراهام بل رو. تلفنو بر میدارم و مامانو میگیرم.
من: مامانی یه کاری بکن. بابا میگه خودت باید بری!
مامان: خب آخه جاده ها خرابه! باشه من الان زنگ میزنم یه آژانس واسه ظهر رزرو میکنم.خودم باهاش تا خونه میام و میگم تو رو ببره تا دانشکده تون.
من: قربون مامان گلم برم. بوس بوس.


6)ساعت 14 ، سر جلسه ی امتحان ------->رئیس آموزش ، صورتجلسه را برای امضا میاورد اما...
چند تن از بچه ها غایبند!
خبر میرسد بچه های تهرانی در راه مانده اند و جاده بسته است!
غیبت آنها موجه است و در صورتجلسه غیبتشان گزارش نمیشود تا استاد از آنها جداگانه امتحان بگیرد!!!

-چی بگم والا!؟


7)غروب روز یکشنبه ------->اخبار سراسری اعلام میکند تهران به مدت دو روز تعطیل است و در بقیه ی استانها تصمیم با استانداری است.

- خب خوبه که تهرانیا تکلیفشون واسه دو روز آینده مشخصه و برنامه شونو تنظیم میکنن. خبر استان ما کی اعلام میکنه؟؟؟


8) شب فرا میرسد------->بچه ها مشغول خواندن درس فردایشان هستند و بزرگترها پای تلویزیون اخبار را پیگیری میکنند...

فریاد هورای برادر کوچکم به هوا بلند میشه.
تنها تعطیلی فردا اعلام شده. دانشگاهها هم تعطیلن.
...صدای زنگهای تلفن و موبایل و اس ام اس ها در میاد و همه به هم خبر میدن فردا تعطیله.
من که امتحان ندارم. خیلی واسم فرقی نداره.


9)روز دوشنبه است ------->هوا سرد و سردتر شده است اما استانداری ما هنوز تکلیف روز بعد را مشخص نکرده است!!!

- بابا چرا اینا مثل تهران یهو تکلیف مردمو روشن نکردن که مردم وقتشون و کاراشون رو تنظیم کنن؟!
تا کی منتظر اخبار باشیم اعلام کنن؟؟؟!؟


10) غروب دوشنبه فرا میرسد------->بالاخره استانداری به صرافت میفتد که فردا را تعطیل اعلام کند!!!!!

-اه! مسخره کردین به خدا! میمردین اینو همون دیشب اعلام کنین؟
قربون خدا برم که من امتحان نداشتم. خیلی زور داره! بشینی تا این موقع درس فرداتو بخونی یهو یادشون بیفته که بگن هوا سرده و فردا تعطیله!
انگار تنها چیزی که واسه اینا مهم نیست  وقت و برنامه ی مردمه!


11) صبح روز تعطیل سه شنبه است------->ما که تجربه ی شب قبل  را داریم ، به امید اینکه باز هم دم غروب تعطیلی فردا را اعلام میکنند،قید درس فردا را زده ایم ... خبر میرسد دانشگاه آزاد تا پایان این هفته کلیه ی امتحانات را لغو کرده است!

-با نگهبانی دانشگاه تماس میگیریم تا تکلیف فردامون مشخص شه و بیهوده برای درس فردا وقت تلف نکنیم.
نگهبانی: ما فعلا که چیزی بهمون اعلام نشده.
من : آقا ما باید زودتر تکلیف خودمونو بدونیم واسه فردا! از کی بپرسیم؟ چه کنیم؟
نگهبانی: شما میتونین با روابط عمومی استانداری تماس بگیرین.

....

من: جناب روابط عمومی!!! میشه لطفا بگین فردا تکلیف چیه؟ بچه ها میخوان از تهران و شهرستانها خودشونو برسونن! اگه تعطیله نیان؟
روابط عمومی: حق با شماست اما همین الان رئیس دانشگاه شما تماس گرفت و با عصبانیت سر ما فریاد زد که: (( محض رضای خدا اینقدر برنامه ی ما رو به هم نزنید! اینقدر تعطیل نکنید! ما کار داریم! من فردا میخوام امتحان بگیرم! برنامه مو خراب نکنید! باز مجبور میشم یه روز دیگه وقت بذارم!!!))
آقای روابط عمومی اونچنان با لحن خود دکتر س این حرف رو بلند و رسا فریاد زد که من عقب عقب رفتم و فقط گفتم :بله.ممنون.
و آقای روابط عمومی : خواهش میکنم خانوم. شما درست میگین اما ما ناچاریم...


12)غروب سه شنبه تلویزیون استان اعلام میکند کلیه ی مقاطع تحصیلی مدارس، و کلیه ی دانشگاههای آزاد ، پیام نور و ... "به استثنای دانشگاه ****" فردا تعطیل است!

-به استثنای دانشگاه ****!!!
میدونم ما خونمون رنگین تره! سه سال پیش هم یه بار دیگه این اتفاق افتاد. همه ی دانشگاهها که داخل شهر هستن تعطیل شدن و دانشگاه ما که دیگه دانشجویان عزیزش به سرمای طاقت فرسای خارج از شهر عادت کردن، همچنان باز بودش و مجبور بودیم از لابلای نیم متر برف خودمونو کشون کشون تا ساختمون دانشکده برسونیم و بریم امتحان بدیم.
دانشگاه ما اصولا همیشه ما رو به تحصیل علم و ریاضت در راه دانش تشویق و ترغیب میکنه!


...اون روز مامان اینا رفتن خارج از شهر و من و نازی تا 4 صبح بیدار موندیم و درس خوندیم.
کل دیروز رو تا غروب به امید تعطیل شدن فردا هدر دادیم و حالا دندمون نرم باید تا صبح بیدار بمونیم!

 

13)ساعت 4 بامداد روز چهارشنبه است -------> من و نازنین چندین لباس ضخیم بر تن کرده ایم و همچنان میلرزیم. پنجره ی آشپزخانه به ضخامت دست کم 3 سانتیمتر یخ زده و تماشای مناظر برف بیرون به علت وجود یخهایی که سراسر شیشه را پوشانده ، عملا غیر ممکن است!

 

-به اتاق خواب میاییم و بعد از کلی ناله و نفرین رئیس محترم دانشگاه و خندیدن و ... چسبیده به بخاری آماده ی خواب میشیم.
نازی: مائده بیا یکیمون بریم زیر بخاری و یکیمونم روی بخاری بخوابیم. شاید گرممون بشه!!!
شعله های سرخ و آبی بخاری به چشم دیده میشه اما چرا گرمایی نداره پس؟!
در اتاق رو میبندیم تا حرارت بیرون نره . بقیه ی اتاقها یخ یخه. چون به خاطر رعایت حال هموطنان بی گاز مانده!!!  شعله ی بخاریاشون مینیممه.

قربون درایت مسئولین و کشور دارانمون برم که این وضع گاز و این وضع ...!!!


14) چهارشنبه شده است-------> به دانشگاه میرویم و کلی بد و بیراه نثار رئیس محترم دانشگاه میکنیم.

من: نازی بیا برنامه ی امتحانات امروز رو ببینیم . دکتر س واسه چه امتحانی نذاشته دانشگاه تعطیل شه!؟
نازی: وااااااااااای! نیگاه کن مائده! یه امتحان بیشتر نداشته و اینقدر اصرار کرده که من امروز امتحان دارم!!!!
چند هزار دانشجو واسه خاطر برگزار شدن یه امتحان ناقابل"جنین شناسی"  رئیس محترممون ، این سرمای استخوان شکن رو باید تحمل کنن و توی این سرما...

دیگه ادامه ندم که کار داره به جاهای باریک کشیده میشه!


15) بعد از امتحان-------> اطلاعیه ای در برد توجهمان را به خود جلب میکند:
قابل توجه دانشجویان عزیز!

..... خلاصه اینکه توی این مایه ها که یه ماه دیگه بیایین امتحانات معوقه تونو بدین!
امروز 19 دی هستش.
قرار بوده 27 دی آخرین امتحانو بدین.
دولت محترم 8 و 11 محرم رو تعطیل کردن دستشون درد نکنه همه به عزاداریامون میرسیم.
اما هر کی 27 دی امتحان داشته بره حالشو ببره و 18 بهمن بیاد امتحانشو بده!!!
راستی یادتون نره که انتخاب واحدتون 6 بهمنه و حذف و اضافه هم حول و حوش 15 بهمن!!!


کنکور ارشد رو هم که کلی جون کنده بودن و انداخته بودنش یه ماه جلوتر ، باز برگشت سر جاش و همون 1 تا 4 اسفند برگزار میشه!!!


هی میخوام خوش بینانه حرف بزنم. مگه میذارن!
مملکت گل و بلبله دیگه!

از برف و بارون و باد و زلزله و رعد و برق بگیر تااااااااااااا عطسه ی یکی از مسئولین محترم!
همه چیزش به هم وصله.
اداره ی یه چنین مملکتی جز به دست امام زمان واقعا غیر ممکنه.
اصلا شاید واسه همینه که به کشور عزیزمون میگن مملکت امام زمان!!!

خدایا کی ظهور میکنه؟ کی میاد ما یه نفس راحتی بکشیم؟

 

*چه خوبه ها!
بعد از اینهمه شکوه و گلایه آخرش بازم رسیدیم به خداشناسی و دعای فرج خوندن!

----------------------------------------------------------------------------------------------------

* پاورقی:

به علت تحصن دانشجویان چندین خوابگاه دانشگاهمون و اعتراضاتی که نسبت به عملکرد نامناسب مسئولین دانشگاه صورت گرفت امتحاناتمون لغو شدن!!!مدتهاست که کوچکترین اعتراضی از جانب بچه ها صورت نمیگرفت!
چه خوبه که یاد گرفتن اعتراض کنن!

اما:

امتحانات موکول شد به 13 تا 21 بهمن!!!

این در حالیه که انتخاب واحد کما فی السابق در تاریخ ۳۰ دی ( قبل از برگزاری امتحانات!!!)  برگزار خواهد شد.
و حذف و اضافه هم 6 و 7 و 8 اسفنده!!!

من به شخصه با تعطیلی طولانی مدتی که تصویب شد موافق نیستم اما خوشحالم که این بار دانشجوها یه حرکتی کردن و مسئولین رو نشوندن سر جاشون

هر چند که هنوز از چند و چون این تحصنهای دانشجویی بی خبرم و برام این موضوع سواله که آیا 3 هفته به تعویق افتادن امتحانات هم خواست دانشجویان بوده یا مسئولین خواستن بازم اعمال زور کنن و ...

+ نوشته شده توسط مائده در جمعه بیست و یکم دی 1386 و ساعت 21:11 |

رازدار و سنگ صبور بودن همچینم خوب نیستا!

صخره ی صبور!!! :))

پدر من یکی که در اومده به خدا!
از وقتی یادم میاد توی دوران راهنمایی به بعد همیشه من سنگ صبور دوستام بودم و هر مشکلی توی خونه یا مدرسه با هر کی داشتن درد دلاشون هوار میشد روی سر من و منم که یه دختر فوق العاده حساس!!! تموم فکر و ذکر و زندگیم میشد پیدا کردن راه حل مشکلات اونا!
یکی نیس بگه آخه دختر! تو اگه بیل زنی ...
به هر حال این عقل ناقص ما!!! مورد تایید دوستان بود و همیشه روی منطق مائده حساب باز میشد.
جالب اینجاس که منی که خودم دوست پسر نداشتم! واسه بچه ها راهکارم میدادم و مشکل بینشونو حل میکردم. و جالبتر اینکه دوس پسراشونم از من حرف شنوی داشتن و خیلی قبولم داشتن!!!
...بعدها فهمیدم نظریه پردازی و راهکار دادن واسه مشکلی که توش نیستی و از بیرون داری نیگاش میکنی خیلی خیلی آسونه. اما مرد اونیه که وقتی پای خودش کشیده شد وسط بتونه درست فکر کنه و خوب تصمیم بگیره!
با اومدن به دانشگاه و گذروندن سال اول زیر فشارهای عصبی ناشی از مشکلات دوستام ، دیگه تصمیم گرفتم از شنیدن فرار کنم!
حالا که سعی میکردم شنونده ی خوبی نباشم ، رویاهای صادقه که از دوران بچگی همیشه خبر از آینده واسم میاوردن، بیش از پیش به سراغم میومدن و بازم سیل اسرار بود که به سمتم روانه میشد!
نمیدونم اصلا انگار روی پیشونی من نوشته شده : (( لطفا رازها و درد دلهاتونو روی سر این شخص آوار کنین! ))
شکر خدا. کاراش بی حکمت نیست میدونم. اما خب این روزا وقتی توقعات دوستانم که بیش از توانمه رو میبینم ، یه چیزایی از ذهنم میگذره که بازم به زبون نمیارم که ناشکری نشه.
باشه خدا جونم. توانشو بده بازم سنگ صبور میشم! تسلیم!
اما خب این توقع زیادیه که ...
اینا رو گفتم اما حالا فکر نکنی خیلی کارم درسته ها! نه بابا! این خبرام نیست! من واسه خودم هیچ موقع اونی نیستم که واسه بقیه هستم.
خنده دار نیس؟!؟؟

+ نوشته شده توسط مائده در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 1:5 |
آمار زير از تاريخ 29 مرداد ماه 1385 مي باشد