تبليغاتX
هر روز یه فکر جدید
با همه ی وجودش میدوید. انگار تمام انرژیش توی پاهاش جمع شده بود. صدای محکم کوبیده شدن کفشهاش به کف اسفالت خیابون بوی عجز و استیصال میداد.

و در پی اون صدا ، صدای دیگه ای ...
هر دو میدویدن.
ناخودآگاه به سمت صداها خیز برداشتم ؛ یک حس کنجکاوی بی اختیار ، و احمقانه شاید!
چند قدمی بیشتر از من فاصله نداشت که چشمهام چشمهاشو پیدا کرد: یه غریبه که توی سکوت ، تنها با نگاهش در چشم به هم زدنی یه دنیا درد و غم رو برام گریه کرد ؛ بدون فروغلتیدن حتی یک قطره اشک!!!
چشممون بود و دلهامون و چند لحظه ی کوتاه...
همدرد نبودیم اما قصه ی پرغصه ی دلشو شنفتم.
.
.
.
ضربه ی سیلی محکمی به صورتش نواخته شد؛ من موندم و یک دنیا شرم. شرم از نگاهی که ناخونده مهمون چشمهای مظلوم و بی پناهش کرده بودم. صدبار به خاطر کنجکاوی مزخرفم خودمو لعنت کردم. کنجکاوی  ساده ای که حالا منو شاهد خورد شدنش کرده بود.
زبونم از کار افتاد و بغض گلومو فشرد.
اون مرد بیرحم ، کیف رو به زور از دستاش کشید و بعد با مشت و لگد سوار ماشینش کرد. و زن شرمگین و ناتوان بی هیچ حرفی و حتی گریه ای و یا اشک بی صدایی ، بی اختیار این "جبر" رو پذیرفت و رفت!

خیلی فکر کردم که بعدش چی میشه؟
_ سهم امثال این زن از "زندگی" چیه؟!
_ چنین مردهایی از "اون دنیا" چی میدونن؟!
_ و من نوعی این وسط چیکار میتونم بکنم به جز دزدیدن چشمهام و "ندیدن" ؟ تا لااقل سنگینی نگاه من یه بار دیگه ، یه جای دیگه ، یه انسان درمونده ی دیگه رو شرمگین نکنه.

+ نوشته شده توسط مائده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 و ساعت 1:18 |
هفته ی پیش اومد خونه مون.
خیلی غمگین و نالان بود.نگرانش بودم.مدتی بود که میدونست قراره همه چیز تموم بشه اما از آخرین تماسشون چند روزی بیشتر نگذشته بود.
غرق در افکار خودمون بودیم. روی یکی از تختهای اتاقم دراز کشیده بود و درحالیکه سگ پشمالو و بزرگ عروسکی منو توی بغلش میفشرد ، به یه موزیک غمناک گوش میداد. مغرور بود. و هرگز قطره اشکی از اون رو هیچکی ندیده بود. با این وجود و با اینکه اونشب هم اشکشو ندیدم ، متوجه گریه ی بی صدا و مخفیانه ش بودم. نخواستم متوجه شه که حواسم بهشه چون میدونستم بازم بغضشو قورت میده.
دل نگرانش بودم. و توی ذهنم برای تسکین دادنش باهاش هزاران حرف میزدم اما در نهایت تنها حرفی که به زبون می آوردم سکوت بود و سکوت.

مفیدترین حرفی که اون بهش نیاز داشت. فقط حضور یک دوست.
.
.
.
امروز بازم اومد اینجا و این بار کاملا خوشحال بود و هیجان زده. از ماجرای جدیدی که ظرف این چند روز شروع شده بود با شوقی غیر قابل وصف صحبت میکرد و من حیرت زده بهش خیره شده بودم.
خدا رو شکر کردم که زمین نخورد و تونست به راحتی بلند شه.
ماجرا رو به دوست مشترکمون هم گفته بود.
وقتی رفت ، اون دوست بهم تلفن کرد. حیرت زده و خوشحال گفتم : باورم نمیشه! توی این یک هفته دنیای خودشو عوض کرد!

نفسی عمیق کشید و گفت : عشق و عطش ظاهرشون کاملا یکسانه. تفاوتشونو گذر زمان معلوم میکنه.

... تا ابد ...
این بار آه جانسوزی کشیدم و گفتم : ای کاش  ... !!!

+ نوشته شده توسط مائده در شنبه دوازدهم مرداد 1387 و ساعت 15:58 |
بنزين واسه ماشينامون نداريم؛
گاز تو چله ي زمستون نداريم؛
برق تو فصل امتحانات دانشگاهها و وسط گرماي تابستون نداريم؛
هي ميگيم انرژي هسته اي حق مسلم ماست اما  عرضه ي راه اندازي يه نيروگاه هسته اي واسه توليد برق رو هم نداريم!
رو داريم ، اعتماد به نفس داريم ، خيلي چيزاي ديگه هم داريم منتها نميدونم چرا اون چيزايي که بايد داشته باشيم رو نداريم!  

يادم رفته بود به دارايي هامون ، داشتن چندين باکس آب معدني توي خونه هامون رو هم اضافه کنم!!!  توي تلويزيون جوجه زرده هي خودزني ميکنه  ميگه : " آب با ارزش نوشيدن اگر هدر بره ، هيچ ميدونين چطور ميشه؟ "    والا ما که چند ساله آب لوله کشي هامون آلوده شده و ارزش نوشيدن نداره!  پس نميدونيم چطور ميشه!
.
.
.

با اين وضعي که پيش ميره ، سال آينده اکسيژن رو هم جيره بندي ميکنن و فاتحه مون خونده س!!!! 
مام که ملت صبور!  به خوبی یاد گرفتیم که دندونمونو بذاریم روی جیگرمون! نه تورم و گروني صدامونو در مياره و نه مشکلاتي که فقط و فقط (!!!) مربوطه به وضعيت آب و هوا و گرما و سرماي بيش از اندازه !!!
مسئولين بينوا هيچ نقشي توي اين اوضاع ندارن جز اينکه مثل مردم ديگه دست به دعا بردارن و از خود خدا بخوان بهمون رحم کنه!!!
توي مملکت ما فکر و دور انديشي و برنامه ريزي معنا نداره! همه چيز به خواست خدا و مقدرات مربوطه!!!


ایام امتحانات تیر ماه امسال مصادف شده بود با بی برقیهای نامنظم در سطح کشور عزیزمون! و موضوعی که بر جذابیت این بی برقیها می افزود،این بود که دست برقضا شروع بی برقیها با آغاز شب همزمان بود! و این یعنی دانشجویان گرامی درس تعطیل!  جیش،بوس،لالا تا فردا که روشنایی رایگان و خدادادی کشورمونو از تاریکی دربیاره!

.

.

.

نوشته های بالا شکوائیه ی من بود که توی کلوب دانشگاهمون گذاشته بودم.

اگه دوست دارین کل ماجرا رو بدونین ، بد نیست که ۸ کامنت اول این پست رو که در واقع من از کامنتهای کلوبمون copy و paste کردم به دقت بخونین.

... و در نهایت سکوت رو بهترین فریاد دیدم

+ نوشته شده توسط مائده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 0:2 |
آمار زير از تاريخ 29 مرداد ماه 1385 مي باشد