و در پی اون صدا ، صدای دیگه ای ...
هر دو میدویدن.
ناخودآگاه به سمت صداها خیز برداشتم ؛ یک حس کنجکاوی بی اختیار ، و احمقانه شاید!
چند قدمی بیشتر از من فاصله نداشت که چشمهام چشمهاشو پیدا کرد: یه غریبه که توی سکوت ، تنها با نگاهش در چشم به هم زدنی یه دنیا درد و غم رو برام گریه کرد ؛ بدون فروغلتیدن حتی یک قطره اشک!!!
چشممون بود و دلهامون و چند لحظه ی کوتاه...
همدرد نبودیم اما قصه ی پرغصه ی دلشو شنفتم.
.
.
.
ضربه ی سیلی محکمی به صورتش نواخته شد؛ من موندم و یک دنیا شرم. شرم از نگاهی که ناخونده مهمون چشمهای مظلوم و بی پناهش کرده بودم. صدبار به خاطر کنجکاوی مزخرفم خودمو لعنت کردم. کنجکاوی ساده ای که حالا منو شاهد خورد شدنش کرده بود.
زبونم از کار افتاد و بغض گلومو فشرد.
اون مرد بیرحم ، کیف رو به زور از دستاش کشید و بعد با مشت و لگد سوار ماشینش کرد. و زن شرمگین و ناتوان بی هیچ حرفی و حتی گریه ای و یا اشک بی صدایی ، بی اختیار این "جبر" رو پذیرفت و رفت!
خیلی فکر کردم که بعدش چی میشه؟
_ سهم امثال این زن از "زندگی" چیه؟!
_ چنین مردهایی از "اون دنیا" چی میدونن؟!
_ و من نوعی این وسط چیکار میتونم بکنم به جز دزدیدن چشمهام و "ندیدن" ؟ تا لااقل سنگینی نگاه من یه بار دیگه ، یه جای دیگه ، یه انسان درمونده ی دیگه رو شرمگین نکنه.


