اینجا جایی بود که مظلومیت علی و فاطمه و فرزندانشون رو با پوست و استخونم حس کردم
اینجا جایی بود که دلم به حال شیعه سوخت
اینجا جایی بود که خجالت کشیدم از اینکه فقط اسمم اینه که شیعه ی فاطمه هستم
اینجا جایی بود که واسه اولين بار توی کل عمرم از ته دل برای ظهور امام زمان و نابودی دشمنان علی و فاطمه دعا کردم
اینجا جایی بود که جز گریه هیچ کاری ازم بر نیومد!
... محله ی بنی هاشم ،
... صدای گریه های علی
... حسرت دیدن خونه ی فاطمه ،
... باب بسته شده ی جبرئیل ،
... مظلومیت اهالی بقیع ،
... جای خالی امام مهدی ...
به خدا اگه نرفتی ، هر چی بگم نمیتونی اونیو درک کنی که ما رفته ها احساس کردیم
توی حرم امام رضا آرامش مطلقه و دریای بیکران عشق مردم.
اونجا به خودت میبالی که محب چهارده معصومی اما وقتی به مدینه که شهر خود معصومینه پا میذاری ، بوی غربتشون دیوونه میکندت!
اونجا خجالت میکشی که فقط یه محب هستی نه یه شیعه ی واقعی!!!
اونجا تازه میفهمی حدیث معتبر "ثقلین" چقدر توش حرفها نهفته هستش!
نمیتونم بیشتر ادامه بدم. امیدوارم بتونم توی پستهای بعدی بیشتر راجع به سفرم صحبت کنم


