چند سالی بود که آرزو کرده بودم توی حوالی سن 20 سالگی بتونم به مکه برم. اما هرگز به فکرم نرسیده بود میشه واسه عمره دانشجویی ثبت نام کرد.
... تا اینکه امسال رسید. سال آخر تحصیلم در مقطع کارشناسی.
زد به سرم که این یه سال رو بیام اسم بنویسم و شانسمو امتحان کنم.
به خودم میگفتم توی این همه متقاضی محاله اما بنویسم که یه شانس هرقدر هم کم واسه خودم ایجاد کنم.
با اتفاقاتی که طی یک سال اخیر واسم افتاده بود یه جورایی قلبا احساس نیاز میکردم به چنین سفری ؛ هر چند که توی این مدت ، خود خدای مهربونم انواع سفرهای تفریحی و زیارتی رو واسم فراهم کرد تا از اون حال و هوایی که داشتم فاصله بگیرم و کمی تسکین پیدا کنم.
اگه سالهای قبل از سر وظیفه و بندگی خدا ، میگفتم دوستش دارم ، امسال با سلول به سلول وجودم میگم عاشقشم.
خیلی مهربونه. خیلی عزیزه. خیلی خوبه. نمیدونین توی چه روزایی تنهام نذاشت و کنارم بود و با نشونه هایی که هر لحظه سر راهم میذاشت بهم قوت قلب میداد.
دیگه حالا میدونم هر چی بشه از لطف و حکمت اونه و تموم کارای اون درست و از سر عشقش به بنده هاشه و صلاح تک تک بنده هاشو میخواد و اگه اشتباهی باشه از جانب ماهاس.
...قضیه ش مفصله.
عاجزم از به تفصیل شرح دادنش و عاجزم از خلاصه کردنش!
... مخلص کلام اینکه در کمال تعجب توی یکی از روزایی که باز غمگین بودم ، خبر دادن اسمم به عنوان نفر 7 یا 8 لیست ذخیره دوم توی قرعه کشی عمره دانشجویی در اومده!
یک لحظه ذوق زده شدم اما یکباره دنیای غم اومد به دلم!
نفر 8 ذخیره دوم یعنی هیچ!
یعنی خوردی به بن بست!
یعنی بسووووووووووز!
چون اگه مثل خیلیای دیگه کلا اسمت در نیومده بود میگفتی قسمت نبوده ...
اما حالا اسمت در اومده تا بدونی باید میرفتی ؛ اما توی لیست به جاده خاکی زده ها قرار گرفتی تا بدونی لیاقت نداشتی و باید بسوزی!
خیلی غصه خوردم. گفتم باید هر کاری میتونم بکنم تا خدا لیاقتش رو بهم بده. باید خودمو به آب و آتیش بزنم. (یعنی زدم؟!)
...عصر یکشنبه ی هفته ی پیش ، رفتم دانشگاه تا سراغی بگیرم و ببینم آیا احتمالی داره که منم برم، که بهم گفتن حتی 1% هم احتمال نداره.
گفتن به هیچ وجه ممکن نیست و دیگه لیست بسته شده و تموم شده رفته.
خیلی سوختم از اینکه سعادت نداشتم این سال آخری برم مکه!
با بغض گفتم : "من مطمئنم اگه خدا بخواد خودش منو راهی میکنه" و با لبخندی تلخ دانشگاه رو ترک کردم.
...
درست صبح روز سه شنبه (دو روز بعد از اون ماجرا) که من به تهران رفته بودم ، از دانشگاه باهام تماس گرفتن و گفتن به فکر آماده کردن مدارک و پاسپورتت باش!!!!
فقط خدا خودش میدونه باهام چیکار کرد و چه دنیایی بهم داد.
از ذوقم انگاری تا عرش رفتم ...
و آخر شب به یاد تموم روزهای پر درس این یک سال اخیر و محبتهایی که از خدا دیدم توی اون روزا، اشک شوق ریختم و شکرش کردم.
شیرینی اون شب رو تا عمر دارم یادم میمونه و ... ![]()
این خود عشقه.![]()

