و دو تا ماهي نقره اي بزرگ اما وحشتناک(!!!) که گروه زيست خدا تومن پولشو داده بودن از اون تو ، با شاخک هاي گنده شون و آرواره هاي بيريختشون هر روز به ما دهن کجي ميکردن.
با اين حال مايه ي سرگرميمون بودن و صبح به صبح ميرفتيم کلي باهاشون حرف ميزديم و به چهره ي مخوفشون خيره ميشديم و گوشتمون ميريخت. کلي هم مسخره شون ميکرديم و قاه قاه ميخنديديم!
...من اما کم کم بهشون انس گرفتم ؛ به اونا و يه سري لجن خوار و ماهي ريزهاي خوشگل که لابه لاي جمعيت اونا پرسه ميزدن و خودنمايي ميکردن.
تا اينکه يکي از همون روزا، در اثر بي دقتي خدمه ي دانشگاه ...
طبق عادت بين کلاسامون رفتيم سر وقت اونا.
دور آکواريوم شلوغ تر از هر روز بود. جماعت دختر و پسر اون دور حلقه زده بودن.
- يه سري بلند بلند قهقهه ميزدن که : "نيگاه کنين! ماهيا فلج شدن!!" ( گويي خنده دارترين کمدي دنيا رو داشتن تماشا ميکردن!!!)
- و دسته ي ديگه که فهيم تر بودن ، با ناراحتي سرشونو تکون ميدادن و بعد شونه هاشونو مينداختن بالا و ميرفتن به سراغ روزمرّگيهاي خودشون!!
؛ بي تفاوت نسبت به اون حالت مستاصل ماهيا که با جفت گوشام صداي جيغشونو ميشنيدم انگار
تن لخت و فلجشونو يه وري روي آب رها کرده بودن و با زبون بي زبوني هواااااااار ميکردن و عاجزانه کمک ميخواستن!
...به بچه هاي رشته ي زيست گفتم : يه فکري بکنين؟
خيلي خونسرد گفتن ما نميدونيم و راهشونو گرفتن و رفتن!
دیگه خودم پرسون پرسون از اين اتاق به اون اتاق و از اين سالن به اون سالن دوان دوان رفتم و بالاخره يکي از اساتيد زيست جانوري رو پيدا کردم و با هزار زور و زحمت آوردمشون بالاي جسد!!!
آره ؛ جسد!
آخه يکي از اونا طاقت نياورده بود و جون داده بود!
دکتر گفتن : "چي ميشد اگه همه مون اينطور نسبت به اطرافمون و همه ي موجودات زنده دلسوز و مسئوليت پذير ميبوديم؟ اگه فقط چند دقيقه زودتر کسي اومده بود به کمکشون ، الان هر دوشون زنده بودن!"
و بعد هم خيلي خيلي خيلي ازم تشکر کردن و از اون روز به بعد هر جا منو ميديدن تا کمر جلوم خم ميشدن و به باقي اساتيد نشونم ميدادن و همگي بارها و بارها و بارها منو مورد لطف خودشون قرار دادن!
...
تعريف از خود نباشه اما از بچگي با اين باورها شخصيتم شکل گرفته که :
((تو کز محنت ديگران بي غمي نشايد که نامت نهند آدمي))
و
((رنج خود را راحت ياران طلب))
و
...
از خيليا بارها شنيدم که به من ميگن مهربون!!!
اما هرگز اعتقاد نداشتم که اين رفتارها نشون از مهربوني منه!
چون توي ذهنم انسان بودن چنين معنايي رو داشت. و من هم يک انسان بودم. فقط همين.
يکي از همون کساني که يه روز دوستم داشت و چندين و چند بار هم بهم گفته بود "تو خيلي مهربوني" ، توي فصل امتحانات که نگرانش شده بودم که نکنه باز درس نخونه و واسه سومین بار متوالي مشروط بشه ، بهم گفت:
تو چرا هميشه فکر ميکني يه ناجي هستي و بايد به ديگران کمک کني؟
و ازم خواست توي رفتارم تجديد نظر کنم!!!
دلم خيلي از حرفش شيکست اما طبق توصيه ي اون ، با خودم خيلي کلنجار رفتم بشم مثل بقيه ي آدمايي که اون روز توي کريدور به راه خودشون ادامه دادن و بي تفاوت رفتن!
اما...
اما آخر بازم به اين نتيجه رسيدم که زندگی تک تک ماهيها واسم مهمه.
...هر قدر هم که زشت باشن!

