<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>هر روز یه فکر جدید</title>
<link>http://inmymind1363.blogfa.com/</link>
<description>افکار روزمره ی من</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 31 Aug 2008 22:30:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خبر فوری</title>
<link>http://inmymind1363.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>توی این مدت چند تا پست آماده کرده بودم و عکسام هم آپلود شده   اما توی قرار دادنشون در وبلاگم به مشکل برخوردم و همه شون هیدن موندن تا &quot;شاید وقتی دیگر&quot;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا دارم واسه مدت دست کم ۱۰ روز میرم تهران و دیگه رسما خبری ازم نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولین باریه که رمضان رو توی شهر دیگه ای روزه خواهم گرفت&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی رمضان تهران چه شکلیه؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سر افطاراتون واسه مام دعا کنین&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 31 Aug 2008 22:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inmymind1363&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>inmymind1363</dc:creator>
<guid>http://inmymind1363.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این یک &quot;سمفونی مردگان&quot; است!</title>
<link>http://inmymind1363.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>با همه ی وجودش میدوید. انگار تمام انرژیش توی پاهاش جمع شده بود. صدای محکم کوبیده شدن کفشهاش به کف اسفالت خیابون بوی عجز و استیصال میداد. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و در پی اون صدا ، صدای دیگه ای ...&lt;BR&gt;هر دو میدویدن.&lt;BR&gt;ناخودآگاه به سمت صداها خیز برداشتم ؛ یک حس کنجکاوی بی اختیار ، و احمقانه شاید! &lt;BR&gt;چند قدمی بیشتر از من فاصله نداشت که چشمهام چشمهاشو پیدا کرد: یه غریبه که توی سکوت ، تنها با نگاهش در چشم به هم زدنی یه دنیا درد و غم رو برام گریه کرد ؛ بدون فروغلتیدن حتی یک قطره اشک!!!&lt;BR&gt;چشممون بود و دلهامون و چند لحظه ی کوتاه... &lt;BR&gt;همدرد نبودیم اما قصه ی پرغصه ی دلشو شنفتم.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;ضربه ی سیلی محکمی به صورتش نواخته شد؛ من موندم و یک دنیا شرم. شرم از نگاهی که ناخونده مهمون چشمهای مظلوم و بی پناهش کرده بودم. صدبار به خاطر کنجکاوی مزخرفم خودمو لعنت کردم. کنجکاوی  ساده ای که حالا منو شاهد خورد شدنش کرده بود. &lt;BR&gt;زبونم از کار افتاد و بغض گلومو فشرد.&lt;BR&gt;اون مرد بیرحم ، کیف رو به زور از دستاش کشید و بعد با مشت و لگد سوار ماشینش کرد. و زن شرمگین و ناتوان بی هیچ حرفی و حتی گریه ای و یا اشک بی صدایی ، بی اختیار این &lt;STRONG&gt;&quot;جبر&quot;&lt;/STRONG&gt; رو پذیرفت و رفت! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی فکر کردم که بعدش چی میشه؟&lt;BR&gt;_ سهم امثال این زن از &quot;زندگی&quot; چیه؟!&lt;BR&gt;_ چنین مردهایی از &quot;اون دنیا&quot; چی میدونن؟!&lt;BR&gt;_ و من نوعی این وسط چیکار میتونم بکنم به جز دزدیدن چشمهام و &lt;STRONG&gt;&quot;ندیدن&quot; &lt;/STRONG&gt;؟ تا لااقل سنگینی نگاه من یه بار دیگه ، یه جای دیگه ، یه انسان درمونده ی دیگه رو شرمگین نکنه.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 11 Aug 2008 21:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inmymind1363&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>inmymind1363</dc:creator>
<guid>http://inmymind1363.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق&lt;--------&gt;عطش</title>
<link>http://inmymind1363.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>هفته ی پیش اومد خونه مون.&lt;BR&gt;خیلی غمگین و نالان بود.نگرانش بودم.مدتی بود که میدونست قراره همه چیز تموم بشه اما از آخرین تماسشون چند روزی بیشتر نگذشته بود.&lt;BR&gt;غرق در افکار خودمون بودیم. روی یکی از تختهای اتاقم دراز کشیده بود و درحالیکه سگ پشمالو و بزرگ عروسکی منو توی بغلش میفشرد ، به یه موزیک غمناک گوش میداد. مغرور بود. و هرگز قطره اشکی از اون رو هیچکی ندیده بود. با این وجود و با اینکه اونشب هم اشکشو ندیدم ، متوجه گریه ی بی صدا و مخفیانه ش بودم. نخواستم متوجه شه که حواسم بهشه چون میدونستم بازم بغضشو قورت میده.&lt;BR&gt;دل نگرانش بودم. و توی ذهنم برای تسکین دادنش باهاش هزاران حرف میزدم اما در نهایت تنها حرفی که به زبون می آوردم سکوت بود و سکوت. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مفیدترین حرفی که اون بهش نیاز داشت. فقط حضور یک دوست.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;امروز بازم اومد اینجا و این بار کاملا خوشحال بود و هیجان زده. از ماجرای جدیدی که ظرف این چند روز شروع شده بود با شوقی غیر قابل وصف صحبت میکرد و من حیرت زده بهش خیره شده بودم.&lt;BR&gt;خدا رو شکر کردم که زمین نخورد و تونست به راحتی بلند شه.&lt;BR&gt;ماجرا رو به دوست مشترکمون هم گفته بود.&lt;BR&gt;وقتی رفت ، اون دوست بهم تلفن کرد. حیرت زده و خوشحال گفتم : باورم نمیشه! توی این یک هفته دنیای خودشو عوض کرد!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نفسی عمیق کشید و گفت : &lt;STRONG&gt;عشق&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;عطش&lt;/STRONG&gt; ظاهرشون کاملا یکسانه. تفاوتشونو &lt;STRONG&gt;گذر زمان&lt;/STRONG&gt; معلوم میکنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;... تا ابد ...&quot; hspace=0 src=&quot;http://i35.tinypic.com/2i0ajjc.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;این بار آه جانسوزی کشیدم و گفتم : ای کاش  ... !!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 Aug 2008 12:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inmymind1363&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>inmymind1363</dc:creator>
<guid>http://inmymind1363.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نداریم که نداریم! آخه به تو چه؟!؟!</title>
<link>http://inmymind1363.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>بنزين واسه ماشينامون&lt;STRONG&gt; &lt;FONT color=#ff0066&gt;نداريم؛&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;گاز تو چله ي زمستون &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;نداريم؛&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;برق تو فصل امتحانات دانشگاهها و وسط گرماي تابستون &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;نداريم؛&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;هي ميگيم &lt;STRONG&gt;انرژي هسته اي حق مسلم ماست&lt;/STRONG&gt; اما  عرضه ي راه اندازي يه نيروگاه هسته اي واسه توليد برق رو هم &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;نداريم!&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;رو داريم ، اعتماد به نفس داريم ، خيلي چيزاي ديگه هم داريم منتها نميدونم چرا &lt;STRONG&gt;اون چيزايي که بايد داشته باشيم&lt;/STRONG&gt; رو &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;نداريم!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;   
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يادم رفته بود به &lt;STRONG&gt;دارايي هامون&lt;/STRONG&gt; ، داشتن چندين &lt;STRONG&gt;باکس آب معدني&lt;/STRONG&gt; توي خونه هامون رو هم اضافه کنم!!!  توي تلويزيون &lt;FONT color=#ffff33&gt;جوجه زرده&lt;/FONT&gt; هي خودزني ميکنه  ميگه : &quot; آب با ارزش نوشيدن اگر هدر بره ، هيچ ميدونين چطور ميشه؟ &quot;    والا ما که چند ساله آب لوله کشي هامون آلوده شده و ارزش نوشيدن نداره!  پس نميدونيم چطور ميشه!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;با اين وضعي که پيش ميره ، سال آينده اکسيژن رو هم جيره بندي ميکنن و فاتحه مون خونده س!!!!  &lt;BR&gt;مام که &lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;ملت صبور!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;  به خوبی یاد گرفتیم که دندونمونو بذاریم روی جیگرمون! نه تورم و گروني صدامونو در مياره و نه مشکلاتي که &lt;STRONG&gt;فقط و فقط (!!!)&lt;/STRONG&gt; مربوطه به وضعيت آب و هوا و گرما و سرماي بيش از اندازه !!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;مسئولين بينوا هيچ نقشي توي اين اوضاع ندارن جز اينکه مثل مردم ديگه دست به دعا بردارن و از خود خدا بخوان بهمون رحم کنه!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;توي مملکت ما فکر و دور انديشي و برنامه ريزي معنا نداره! همه چيز به&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt; خواست خدا و مقدرات&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; مربوطه!!! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایام امتحانات تیر ماه امسال مصادف شده بود با بی برقیهای نامنظم در سطح کشور عزیزمون! و موضوعی که بر جذابیت این بی برقیها می افزود،این بود که دست برقضا &lt;STRONG&gt;شروع بی برقیها&lt;/STRONG&gt; با &lt;STRONG&gt;آغاز شب&lt;/STRONG&gt; همزمان بود! و این یعنی دانشجویان گرامی درس تعطیل!  جیش،بوس،لالا تا فردا که روشنایی &lt;STRONG&gt;رایگان و خدادادی&lt;/STRONG&gt; کشورمونو از تاریکی دربیاره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوشته های بالا شکوائیه ی من بود که توی کلوب دانشگاهمون گذاشته بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه دوست دارین کل ماجرا رو بدونین ، بد نیست که ۸ کامنت اول این پست رو که در واقع من از کامنتهای کلوبمون copy و paste کردم به دقت بخونین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;... و در نهایت سکوت رو بهترین فریاد دیدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Jul 2008 20:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inmymind1363&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>inmymind1363</dc:creator>
<guid>http://inmymind1363.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میروم دلمردگی ها را ز سر بیرون کنم</title>
<link>http://inmymind1363.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>قصد دارم یه مدت از این خلوت شبانه توی دنیای پر رنگ و لعاب مجازی دور شم؛ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فاصله بگیرم تا شاید فراموش کنم خیلی چیزا رو؛&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و به یاد بیارم بسیاری چیزهای دیگه رو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودمو که در لابلای این سالهای بی خاصیت دانشجویی گم کردم، باز از میون صفحه صفحه ی کتابها پیدا کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کتابهای خوب و ارزشمندی که به عنوان هدیه از دوستان گرفتم و یا به امید پیدا شدن یک وقت خالی،خودم تهیه شون کردم و چند ساله که دارن خاک میخورن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز بعد مدتها لذت خوندن کتاب رو تجربه کردم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید این بی هدفی و بیقراری لعنتی یه جایی توی گذر زمان منو رها کنه و آسایش بعد چند سال باز به سراغم بیاد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 20:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inmymind1363&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>inmymind1363</dc:creator>
<guid>http://inmymind1363.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چهره ی محبوب روزگار نوجوانی؛ خداحافظ</title>
<link>http://inmymind1363.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0cm; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0cm; PADDING-BOTTOM: 1pt; MARGIN-LEFT: 7.5pt; BORDER-LEFT: medium none; MARGIN-RIGHT: 7.5pt; PADDING-TOP: 0cm; BORDER-BOTTOM: windowtext 2.25pt double; mso-element: para-border-div&quot;&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0cm; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0cm; PADDING-BOTTOM: 0cm; MARGIN: 3.75pt 0cm; BORDER-LEFT: medium none; PADDING-TOP: 0cm; BORDER-BOTTOM: medium none; mso-border-bottom-alt: double windowtext 2.25pt; mso-padding-alt: 0cm 0cm 1.0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;خسرو شکیبایی صبح جمعه ۲۸ تیر ماه در سن ۶۴ سالگی به علت ایست قلبی در بیمارستان پارسیان تهران درگذشت. وی مبتلا به سرطان کبد بود و بر اساس گزارش تیم پزشکی بر اثر همین عارضه در گذشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;... سبز و همیشه سبز&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.filmnews.ir/Photo/News/Larg/6_714245.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دانش آموز دوران راهنمایی بودم و احساساتم به راحتی تحت تاثیر قرار میگرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از &quot;روزی روزگاری&quot; و &quot;یکبار برای همیشه&quot; و فیلمهایی از این دست ، حالا با تماشای سریال محبوب اون دوران (&quot;خانه ی سبز&quot;) و فیلم سینمایی &quot;خواهران غریب&quot; ، شیفته ی نوع بازی احساسی شکیبایی شده بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;... و برعکس با دیدن فیلم سینمایی &quot;عاشقانه&quot; احساس تنفر در من ایجاد شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه درک کردم که چه احساسات متفاوتی از دیدن یک شخص در نقشهای متنوع میتونه به آدم القا بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا امروز بعد از گذشت اینهمه سال خبر فوتش یکهو منو به اون روزا برد و اساسی شوکه شدم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روحش شاد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 13:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inmymind1363&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>inmymind1363</dc:creator>
<guid>http://inmymind1363.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیش به سوی یک زندگی جسورانه!</title>
<link>http://inmymind1363.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>تموم کارهامو با دلیل انجام میدادم و اگه کاری منطقی پشتش نبود ازش حذر میکردم.&lt;BR&gt;اونقدر بکر و معصوم و پاک بودم که &lt;STRONG&gt;&quot;کوچکترین اشتباهی&quot;&lt;/STRONG&gt; واسم&lt;STRONG&gt; گناه&lt;/STRONG&gt; محسوب میشد. &lt;FONT color=#ff0000&gt;(&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;یه بار توی یه جمع ، دوستان همکلاسیم در غیاب من گفته بودن: &quot;ما همه  بارها و بارها اشتباهات بزرگی میکنیم اما به چشم هیچکس نمیاد اما &lt;STRONG&gt;مائده&lt;/STRONG&gt; کوچکترین خطایی که میکنه همه متعجب میشن و سرزنشش میکنن!&quot; و بعد به این نتیجه رسیدن که : &quot;مائده چون اکثر اوقات درست فکر و رفتار میکنه توقع دیگران ازش خیلی بالا میره و اشتباهش فوری به چشم میاد&quot; )&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;حالا اما کم کم همه چیز داره فرق میکنه.&lt;BR&gt;هنوزم از گناه دوری میکنم اما...&lt;BR&gt;دیگه از اشتباه کردن حذر نمیکنم.&lt;BR&gt;حالا میفهمم اون دوست فهمیده و درستی رو که به افکار خودش لقب &quot;درخشندگیهای یک ذهن ناپاک(!!!)&quot; رو داده بود!&lt;BR&gt;قصد توجیه کردن ندارم اما فکر میکنم اونی میتونه رشد بیشتر و بهتری بکنه که از اشتباه کردن نترسه و در یک حد معقولی ریسک پذیر باشه و حتی با شجاعت اعلام کنه که &quot;میتونه اشتباه هم بکنه&quot; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا من همینجا با صدای بلند فریاااااااااد میزنم :  &quot; ایها الناس! من اون مائده ی سابق نیستم. اون غرور ناشی از بی اشتباه بودن رو کشتم و حالا سبک شدم و میخوام زندگیمو با دستای خودم بسازم ؛ زمین بخورم و باز با استعانت از خدای خودم بلند شم و رو به جلو حرکت کنم&quot;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Jul 2008 23:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inmymind1363&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>inmymind1363</dc:creator>
<guid>http://inmymind1363.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخرین روزها ...               </title>
<link>http://inmymind1363.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>همیشه هر شروعی یه پایان داره. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیر یا زود داره اما هیچ چیز توی این &lt;STRONG&gt;دنیای فانی&lt;/STRONG&gt; از این قاعده مستثنا نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما مخلوقات ساکن این کره ی خاکی در بند &lt;STRONG&gt;زمان&lt;/STRONG&gt; اسیریم و گذر زمان هر لحظه زندگیمونو دستخوش تغییرات زیادی میکنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر روز ، روز شروع یک کار ، روز سلام های جدید و آشنایی های نو ؛ و در مقابل ، پایان یک ماجرا ، یک دوستی و یک زندگی برای نوع بشره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر اولین روزی ، دیر یا زود یه &lt;STRONG&gt;آخرین روز&lt;/STRONG&gt; هم به دنبال داره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;BR&gt;امروز واسه من یه &lt;STRONG&gt;آخرین روز&lt;/STRONG&gt;  غم انگیز و به یاد موندنی بود!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه خداحافظی نه چندان خوشایند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خداحافظی غریب با دوستان همدانشگاهی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستانی خوب&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt; که شاید تا آخر عمر دیگه هرگز هم رو نبینیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستانی که چندین سال با هم زندگی کردیم ، خندیدیم ، غصه خوردیم ، با مشورت هم  برای مشکلات راه حل پیدا کردیم و حالا با لبخندی غم انگیز ،  با یک خداحافظی ساده ، هر کدوم به سوی زندگی خودمون روانه شدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا شاید یه روزی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه جایی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه جوری ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز همدیگه رو ببینیم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;... یکروز من و تو همکلاسی بودیم&quot; hspace=0 src=&quot;http://i29.tinypic.com/jt4abn.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; این روزا اما دیگه رفته و نزدیک بودنمون شاید ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید با گذر زمان...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot; width=18&gt;اما باز ، یه روز تازه در راهه و آشناییها و دوستیهای نو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رسم روزگار همینه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ما هم از اهالی همین روزگاریم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 17:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inmymind1363&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>inmymind1363</dc:creator>
<guid>http://inmymind1363.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جنسیت حرف اول و آخرو میزنه!</title>
<link>http://inmymind1363.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>کانون فیلم و عکس دانشگاه در یک اقدام بی سابقه و خارج از حد تصور(!!!)  اقدام به فروش بلیط سینماهای شهر کرد. قرار شد هر هفته بلیط نیم بهای&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt; یک فیلم به فروش برسه.&lt;BR&gt;همه با شور و هیجان ، دختر و پسر ، از دانشکده های مختلف شرکت کردیم تا این فرصت رو غنیمت بدونیم و یک تفریح سالم و دسته جمعی داشته باشیم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;؛ رفتن به یک محیط فرهنگی برای تماشای فیلم سینمایی اکران شده در شهرمون. به همون شکلی که توی جشنهای داخل دانشگاه در کنار هم بودیم : &lt;STRONG&gt;صمیمانه ، شاد ، فرهنگی و دانشجویی.&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;تفریحی که تا قبل از اون ، خودمون توی اکیپ های غیر رسمی و کوچکتر به صورت خود جوش انجامش میدادیم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt; و این بار به شکل قانونی بود و خوبیشم این بود که کل سینما دربست در اختیار خودمون بود.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما دیری نپائید که ...&lt;BR&gt;مسئولین خوش فکرمون که همیشه دلسوز ما جوونا هستن ، از &lt;STRONG&gt;تاریکی&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;اختلاط دختر و پسر (!!!)&lt;/STRONG&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt; بدنشون عینهو بید به لرزه افتاد!!!&lt;BR&gt;این شد که تصمیم گرفتن مشکل رو &lt;STRONG&gt;ریشه ای&lt;/STRONG&gt; حل کنن. &lt;BR&gt;واسه همینم تصمیم گرفتن کانون فیلم و عکس رو &lt;STRONG&gt;از ریشه در بیارن&lt;/STRONG&gt; و منحل کنن! اما با تلاش بچه ها ، از انجام این کار منصرف شدن.&lt;BR&gt;حالا ما بازم هر هفته میتونیم بریم سینما. اما ...&lt;/P&gt;&lt;U&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://i30.tinypic.com/2e4ggme.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;BR&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;a href=&apos;http://i30.tinypic.com/2e4ggme.jpg&apos; target=&apos;_blank&apos; &gt;&lt;BR&gt;&lt;img src=&apos;http://i30.tinypic.com/2e4ggme.jpg &apos;مردا اينور***زنا اونور  &apos; width=&apos;250&apos; height=&apos;300&apos; border=&apos;0&apos;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/a&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;&lt;/U&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 May 2008 16:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inmymind1363&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>inmymind1363</dc:creator>
<guid>http://inmymind1363.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>احساس خودشیفتگی!!!  :-)</title>
<link>http://inmymind1363.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>&lt;IMG height=150 src=&quot;http://safe.cpb.or.kr/textdata/HOMEPAGE/200307/0300019/Angry%20Man%2012.jpg &quot; width=200 border=0 ? من عصبانیم!&gt; &lt;/A&gt; &lt;/A&gt; 
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سخت به نظر میاد فرو بردن خشمی که داره منفجرت میکنه.&lt;BR&gt;و حتی از همون لحظه ای که تصمیم میگیری دیگه خشمگین نشی ، بارها و بارها و بارها پیش میاد که صبرت تموم میشه و میخوای تلافی تموم اون فرو بردن خشم ها رو یکجا در بیاری و بترکی! &lt;BR&gt;اما اگه یه کم دیگه طاقت بیاری و اراده کنی ، بعد از گذروندن اون مرحله  میرسه زمانی که این کنترل کردن خود و مسلط بودن بر خود ، دیگه باعث غرور و خوشحالیتم میشه.&lt;BR&gt;حالا دیگه هر بار که عصبانی میشی و فوری خودتو آروم میکنی ، به این همه قدرت تفکر و تسلطت به خودت میبالی.&lt;BR&gt;کیف میکنی که به اون سطح از رشد اجتماعی و بلوغ فکری رسیدی که در اکثر مواقع (و نه همیشه البته!) میتونی قوی و آروم باشی.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 May 2008 17:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inmymind1363&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>inmymind1363</dc:creator>
<guid>http://inmymind1363.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
